یابنجعفر،
ای آقای کظم غیظ،
پدر آقای خراسان ما...
همه چیزمان به دستان پر مهر شما گره خورده بود.
خواستگاریمان شب ولادت تان بود،
عروسیمان شام میلادتان،
اولین سفرمان به کاظمین،
و آخرین گل هم روز ولادت شما نصیب من شد.
در پایان، آن محبوب دل را در بارگاه پسرتان به دستان خاک سپردم.
شما با دستان گرهگشایتان همیشه پناهم بودهاید.
و حالا در چهارمین میلادشما بعد از «ما» شدنمان، خواستم این پارهدل نیمهجان را که با من مانده است را به دستانتان بسپارم؛
تا شما زخمهایش را به وصال راستین گره بزنید...
میلاد پرمهرتان مبارکمان باد آقاجانم.
صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ یا أَبَاالْحَسَنِ، یا مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ أَیُّهَا الْکَاظِمُ، یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ...
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیر نبینن حسودا
قد و بالات نظر خورد💔🫠🥲
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
شهید چمران:
وقتی شیپور جنگ نواخته میشود،
مرد از نامرد شناخته میشود:)
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_________🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
__________🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
بله برون...
(قسمت پنجم)
فردای روز خواستگاری، جلسهای مردانه با حضور پدرم و آقای داماد در امامزاده برگزار شد. آنها باهم گفتوگو کرده بودند، جلسه ای که چیز زیادی از آن اطلاع ندارم!
بعد از آن، مطابق رسم همیشگیِ این داستانِ پر از شتابِ ما بخاطر نزدیک شدن به ماه محرم، قرار شد مراسم «بلهبرون» در پنجشنبه شب، ۲۱ ذیالحجه برگزار شود.
بلهبرونی ساده، خلوت و کاملاً به دور ازتجمل. دو خانواده جمع شدند؛ اینبار بزرگترها هم حضور داشتند،مردها و زنها جدا نشستند.
قبلاً به پدرم گفته بودم که مهریه را طوری بنویسند که دور از هر گونه تجمل باشد. به همین دلیل، تعداد سکههای مهریه را ۱۴ عدد تعیین کردند. در همان بین، آقای داماد پیشنهاد داده بودند که سفر عتبات عالیات هم به مهریه اضافه شود.
همه چیز خیلی ساده و راحت پیش میرفت. پس از نوشتن مهریه، آقای داماد آمدند و ما با فاصله روی یک مبل نشستیم. همه شوخی میکردند که به هم نگاه کنیم و ما فقط میخندیدیم.
برایم انگشتر آوردند و مادرشان به دستم کردند. چند عکس یادگاری گرفتیم و مراسم به پایان رسید.
خاطره ای از آن شب را در اینجا بخوانید
قسمت قبل
ادامه دارد...
#آشنایی
#ازدواج
#ماجرای_ماشدن 🤍✨
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
بله برون... (قسمت پنجم) فردای روز خواستگاری، جلسهای مردانه با حضور پدرم و آقای داماد در امامزاده
آن سفر عتبات عالیات، قسمتی از مهریه بود، وعدهای که هرگز ادا نشد. قرار بود تابستانِ گذشته اگر آقا طلبیده باشند، برویم؛ اما نشد. بعد از شهادت، با خودم عهد بستم که این مورد را هرگز نبخشم...
تا آن روز که باهم به دیدار خودِ ارباب برویم ان شاء الله.🥲❤️🩹
برگرد...
تنها یک بغل بابای من باش:)
#پدر_پسری
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
خاطره ای از شهید محمد ثقفی به قلم خودشان:)
:
امروز پيادهروي داشتیم، خداراشکر ان شاء الله این برنامه ها باعث شود آمادگی مان برود بالا تا بتوانیم در مقابل استکبار بایستیم.
در طول پیادهروی که بودیم یک نفر ( کنار) من بود و از من آب خواست من هم تمام بطری آب را به ایشان دادم، بعد از چند دقیقه تشنگی امانم را برید؛ یا حسین (ع) یا حسین میگفتم شاید تشنگی ام (را) تسکین شود اما...
از نفر مقابلم طلب آب کردم، اما ایشان گفتند مگر خودت قمقمه آب نداری؟ گفتم چرا برادر(....) اما تمام آن را به یکی از دوستان دادم.(....)گفت :چرا این کار را کردی؟
جوابی نداشتم!
اما در دلم گفتم: آخر چرا این کار را نکنم؟! مقتدای من قمر بنی هاشم است، کنار نهر آب رفت ولی تشنگی برطرف نکرد فقط به فکر بی آبی و تشنگی دیگران بود.
خدایا مارا ببخش.از... شهدات به ما عطا بفرما، خدایا از من قبول کن.
١٠/ ١١/ ١٣٩٧،ساعت ٢١:۵٠
#سیره_شهید
#دستخط_شهید
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
__🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________