eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
434 عکس
183 ویدیو
23 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌درصحرای‌عشق اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ👊🇮🇷
برگرد... تنها یک بغل بابای من باش:) رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
خاطره ای از شهید محمد ثقفی به قلم خودشان:) : امروز پياده‌روي داشتیم، خداراشکر ان شاء الله این برنامه ها باعث شود آمادگی مان برود بالا تا بتوانیم در مقابل استکبار بایستیم. در طول پیاده‌روی که بودیم یک نفر ( کنار) من بود و از من آب خواست من هم تمام بطری آب را به ایشان دادم، بعد از چند دقیقه تشنگی امانم را برید؛ یا حسین (ع) یا حسین میگفتم شاید تشنگی ام (را) تسکین شود اما... از نفر مقابلم طلب آب کردم، اما ایشان گفتند مگر خودت قمقمه آب نداری؟ گفتم چرا برادر(....) اما تمام آن را به یکی از دوستان دادم.(....)گفت :چرا این کار را کردی؟ جوابی نداشتم! اما در دلم گفتم: آخر چرا این کار را نکنم؟! مقتدای من قمر بنی هاشم است، کنار نهر آب رفت ولی تشنگی برطرف نکرد فقط به فکر بی آبی و تشنگی دیگران بود. خدایا مارا ببخش.از... شهدات به ما عطا بفرما، خدایا از من قبول کن. ١٠/ ١١/ ١٣٩٧،ساعت ٢١:۵٠ رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 __🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
بله برون... (قسمت پنجم) فردای روز خواستگاری، جلسه‌ای مردانه با حضور پدرم و آقای داماد در امامزاده
آزمایش قبل از عقد.... (قسمت ششم) شنبه، بیست و سوم ذی‌الحجه بود که برای آزمایش پیش از عقد، همراه با خانواده‌ها به آزمایشگاه رفتیم. با ذوقی توام با استرس بافاصله کنار هم ایستاده بودیم تا نوبت‌مان برسد. ثانیه‌ها سخت می‌گذشتند و لحظه‌هایی پر از استرس ساخته بودند. آزمایش که تمام شد، نوبت کلاس‌های قبل از عقد بود. خانواده‌هایمان مدام ما را تنها می‌گذاشتند تا اگر حرفی داریم بزنیم؛ اما ما چشم به زمین دوخته بودیم و هیچ نمی‌گفتیم. چند بار مادرهایمان گفتند: «شماره‌هاتون رو به هم بدید»، ولی ما تا از جواب آزمایش مطمئن نشده بودیم، از این کار سر باز می‌زدیم. آزمایش تمام شد. به خانه آمدیم که دل‌درد شدیدی گرفتم. مادرم به شوخی میگفتند: «تا وقتی کنار داماد بودی هیچیت نبودا!» دروغ چرا؟ از همان روزها، بودن مردی که به‌تازگی نامزد هم محسوب می‌شدیم، به من آرامش می‌داد؛ طوری که تمام دردهایم را فراموش می‌کردم. ساعتی نگذشته بود که پدرم تماس گرفتند و گفتند: «جواب آزمایشتان مثبت بوده است.» قسمت قبل ادامه دارد... 🤍✨ رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
آزمایش قبل از عقد.... (قسمت ششم) شنبه، بیست و سوم ذی‌الحجه بود که برای آزمایش پیش از عقد، همراه
غریبه آشنا... (قسمت هفتم) قرار شد عصر آن روز، فکر می‌کنم حوالی ساعت پنج، برویم و اندکی از خریدهایمان را انجام دهیم. حلقه‌ها، آینه و شمعدان، کت و شلوار داماد و لباس من، اصل خریدهای آن روز بود. برای خرید آینه، آقای داماد دست می‌گذاشت روی بزرگ‌ترین آینه مغازه و می‌گفت: «اینم خوبه ها!» دو خانواده با خنده می‌گفتند: «این رو چطوری می‌خواید تو سفره جا بدید؟!» آینه‌ای زیبا، حلقه‌هایی ظریف و البسه‌ای لطیف... در دستمان، به همه نشان می‌داد که ما عروس و دامادیم. کت و شلوار را که خریدیم، اذان مغرب شد. به رفتیم برای اقامه نماز. در فکر بودم که چه دنیای عجیبی است. میانه یک هفته، ما حالا آشناترین غریبه‌های روی زمین شده بودیم. هفته پیش، همین ساعت‌ها بود که پدرم خواستگار دخترش را در همین مکان دیده بود، و حالا ما نامزد هم بودیم! نماز تمام شد. قرار شد باقی خریدها بماند برای فردایش، یعنی روز مباهله. 😍🥲 قسمت قبل ادامه دارد... 🤍✨ رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
«اللّهُمَّ لا تَکلنی إلی نَفسی طَرفَةَ عَینٍ أبَداً»
اولین عیدی، اولین پیام... ( قسمت هشتم) روز مباهله بود. عصر، آقای داماد به همراه مادر و خواهرشان دنبال من و مادرم آمدند. قرار بود مراسم عقد در خانه برگزار شود، برای همین اول از همه به دنبال سفره و ملزومات عقد رفتیم. در مزون، کنار هم ایستاده بودیم که آقای داماد پرسید: «برای مراسم لباس عروس نمی‌خواهید؟» گفتم: «نه، همان لباسی را می‌پوشم که دیروز خریدیم.» یک سفره ساده همراه با وسایل سفید اجاره کردیم و قرار شد شب مراسم، آنها را به خانه ببریم. بعد به بازار رفتیم تا کارهای باقی‌مانده را انجام دهیم. کنار هم راه می‌رفتیم و گاهی آقای داماد با من حرف می‌زد. همین طور که مشغول بودیم، وقت اذان شد. رفتیم مسجد جامع داخل بازار. بعد از نماز، خواهر آقای داماد به من گفت: «به من عیدی ندادیا» چند تا اسکناس عیدی از غدیر هنوز توی کیفم مانده بود. درآوردم و به ایشان دادم. همان موقع از مسجد بیرون آمدیم. دیدم فقط یک اسکناس از عیدی‌ها برایم باقی مانده است. روبروی آقای داماد ایستادم، سرم را کمی پایین انداختم و گفتم: «این هم برای شما.» لبخندی زد و گفت: «آخه از زمین که به آسمان نمی‌بارد! شما که نباید به من عیدی بدهید.» اما بالاخره آن را گرفت و اضافه کرد: «این را برای تبرک از شما می‌گیرم و می‌گذارم توی کیف پولم تا مایه برکت باشد.»( تا مدت ها بعد میدیدم که آن اسکناس هنوز در کیف پولشان باقی مانده و یادگاری نگهش داشته اند🥹) بعد از تمام شدن کارها، خیلی خسته بودیم که آقای داماد همه را به بستنی‌فروشی بردند تا یک میان‌وعده بخوریم. وقتی ماشین جلوی بستنی‌فروشی ایستاد، مادرشان گفتند: «دیگه شماره‌هاتون رو به هم بدید. چند روز دیگه عقدتونِ ها.» قبول کردیم و شماره‌ها را رد و بدل کردیم. ایشان پرسید: «حالا چی ذخیرتون کنم؟» گمان کنم بعد نوشتند: «آآ سادات جان». و من هم در شماره را ذخیره کردم: «آقا محمد». ساعتی بعد در خانه وقتی واتساپ را چک میکردم دیدم استوری ام که در مورد امام حسین (ع)بود را ریپلای کرده و نوشته اند: «صل الله علیک یا اباعبدالله» این بود که درود بر امام حسین (ع) شد اولین پیام آقا محمد به من..... قسمت قبل ادامه دارد... 🤍✨ رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
حواسمان باشد که ما چیز هایی مهم تر از خودمان را دیدن داریم!
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان ما باید احساس تکلیف کنیم و بایستیم.... رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________