اولین عیدی، اولین پیام...
( قسمت هشتم)
روز مباهله بود. عصر، آقای داماد به همراه مادر و خواهرشان دنبال من و مادرم آمدند. قرار بود مراسم عقد در خانه برگزار شود، برای همین اول از همه به دنبال سفره و ملزومات عقد رفتیم.
در مزون، کنار هم ایستاده بودیم که آقای داماد پرسید: «برای مراسم لباس عروس نمیخواهید؟»
گفتم: «نه، همان لباسی را میپوشم که دیروز خریدیم.»
یک سفره ساده همراه با وسایل سفید اجاره کردیم و قرار شد شب مراسم، آنها را به خانه ببریم.
بعد به بازار رفتیم تا کارهای باقیمانده را انجام دهیم. کنار هم راه میرفتیم و گاهی آقای داماد با من حرف میزد. همین طور که مشغول بودیم، وقت اذان شد.
رفتیم مسجد جامع داخل بازار. بعد از نماز، خواهر آقای داماد به من گفت: «به من عیدی ندادیا»
چند تا اسکناس عیدی از غدیر هنوز توی کیفم مانده بود. درآوردم و به ایشان دادم.
همان موقع از مسجد بیرون آمدیم. دیدم فقط یک اسکناس از عیدیها برایم باقی مانده است. روبروی آقای داماد ایستادم، سرم را کمی پایین انداختم و گفتم: «این هم برای شما.»
لبخندی زد و گفت: «آخه از زمین که به آسمان نمیبارد! شما که نباید به من عیدی بدهید.» اما بالاخره آن را گرفت و اضافه کرد: «این را برای تبرک از شما میگیرم و میگذارم توی کیف پولم تا مایه برکت باشد.»( تا مدت ها بعد میدیدم که آن اسکناس هنوز در کیف پولشان باقی مانده و یادگاری نگهش داشته اند🥹)
بعد از تمام شدن کارها، خیلی خسته بودیم که آقای داماد همه را به بستنیفروشی بردند تا یک میانوعده بخوریم. وقتی ماشین جلوی بستنیفروشی ایستاد، مادرشان گفتند: «دیگه شمارههاتون رو به هم بدید. چند روز دیگه عقدتونِ ها.»
قبول کردیم و شمارهها را رد و بدل کردیم. ایشان پرسید: «حالا چی ذخیرتون کنم؟»
گمان کنم بعد نوشتند: «آآ سادات جان».
و من هم در شماره را ذخیره کردم: «آقا محمد».
ساعتی بعد در خانه وقتی واتساپ را چک میکردم دیدم استوری ام که در مورد امام حسین (ع)بود را ریپلای کرده و نوشته اند: «صل الله علیک یا اباعبدالله»
این بود که درود بر امام حسین (ع) شد اولین پیام آقا محمد به من.....
قسمت قبل
ادامه دارد...
#آشنایی
#ازدواج
#ماجرای_ماشدن 🤍✨
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
اولین عیدی، اولین پیام... ( قسمت هشتم) روز مباهله بود. عصر، آقای داماد به همراه مادر و خواهرشان
(آآ)ی قبل از سادات جان بخاطر این بود که اولین مخاطب در لیست حروف الفبای موبایلشان باشم🥹🤍
حواسمان باشد که ما چیز هایی مهم تر از خودمان را دیدن داریم!
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان ما باید احساس تکلیف کنیم و بایستیم....
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
✨فرزندان اصفهان؛ افتخار ایران
🔹مراسم بزرگداشت سالگرد شهادت سردار شهید دکتر حسین سلامی و شهدای جنگ ۱۲ روزه
🔹پنجشنبه ۲۱ خردادماه ساعت ۱۶:۳۰
سالن بزرگ گلستان شهدای اصفهان
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید
آنها شما را نزد اباعبدالله (ع) یاد می کنند🌱
با خواندن زیارتنامه شهدا
شهدا را یاد کنیم✨
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ
الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ
بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم
وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم
وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا
فَیالَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم.
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
هدایت شده از شهیدالقدس محمد براتی
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«میگویند شبهای جمعه، دلتنگیها زودتر به مقصد میرسند. من هم اینجایم تا از خاطراتِ پدرم برایتان بگویم که رفت تا ما بمانیم، اما یادش در تکتکِ ثانیههای زندگیام جاریست🥲»
-پدرم، تو که مهمانِ سفرهی حضرت سیدالشهدا (ع) هستی، در این شبهای جمعه، یادی از ما هم بکن:)♥️
#شهید #پدر_شهیدم #شب_جمعه #دلتنگی #شهادت #خاطرات_شهدا»
•┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈•
کانال رسمی
#شهید_القدس
#شهید_محمد_براتی
┄• @shahid_mohammad_barati
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«لبخند در آینه»
( قسمت آخر)
بیست وهفتم ذیالحجه فرارسید. پس از اذان مغرب،جمع خانواده ها دور هم جمع شدیم. همه چیز برای برگزاری عقدمان آماده بود.
عاقد در بخش آقایان،ابتدا رضایت «آقا محمد»راگرفت.سپس هر دو به قسمت بانوان آمدند وکنار من نشستند.داییام عاقدعقدمان بودند. پرسیدند:«دوشیزه خانم فاطمه سادات حسینی نژاد آیا وکیلم شمارابه عقد آقای محمدثقفی دربیاورم؟» گفتند: «عروس،قرآن میخواند»
کلمات پرنور سوره نور را زمزمه میکردم و از آقامحمد میخواستم ورق بزند.
سپس گفتم:
«با توکل بر خدا و توسل به ائمه اطهار، بالاخص حضرت ولیعصر (ارواحنافداه) و با اجازه پدر، مادر و سایر بزرگترها... بله.»
همه دست زدند وخانم ها«کل» کشیدند. خطبه عقد را چهارده بار بینمان جاری کردند. در آن لحظات پیوسته دعا میکردم و از آقا محمد هم میخواستم دعا کند.
دیگر محرم هم بودیم؛ محرمترینِ دلها به یکدیگر. حالا او «محمد من» بود و من «فاطمه او».
بالاخره سرم را بلند کردم و دیدم با چه لبخند زیبایی از درون آینه به من نگاه میکند. گرمای عجیبی در قلبم احساس میکردم؛ گویی محبتی بیحد و مرز از سوی خداوند در دلم جوانه زده بود، درخت شده بود و میوه میداد.
مراسم به پایان رسید. عقد جاری شد، بدون هیچ گناهی، در فضایی صمیمی و شاد. عکس ها و فیلمها، لحظه به لحظه را ثبت کردند.
همه رفتند و حالا فقط دو نفر مانده بودیم؛ دو نفری که «مایی عاشقانه» را تشکیل میدادند. «آقا محمد» دستم را گرفت و اولین جملاتش پس از عقد، زمزمهای جانبخش بود؛ داستانی که از امیرالمؤمنین علیهالسلام برایم تعریف کرد...
قسمت قبل
#آشنایی
#ازدواج
#ماجرای_ماشدن 🤍✨
در مراسم همه چیز آبی و سفید بود 🩵🤍
چهارمین سالگرد آبی ترین روز مان مبارک ✨🩵🥹
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف سفر نزن یار جوان من...
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________