برای دلخوشی ام سربندی را بالای مزارت گره زدم
مادربزرگت همان لحظه برایم دعاکرد "ایشالا حاجت روا شی"
و من ان شاء اللهی توام با ذوقی را در جواب گفتم
کاش همه برایم دعا کنند حاجت روا شوم🥲❤️🩹
https://eitaa.com/deltir
لالایی شبانه...
چند متری دورتر از مزارت نشستهام؛ همانجا که در خواب به دیدنت آمدم
و غرق در خاطراتی شدهام که چندیست با من همراه هستند.
امروز سه بار نوای «آل یس» را شنیدم و گاه با آن خواندم — برایم لحظاتی ناز و معنوی تداعی شد؛
لحظههای لالاییهایمان برای علیرضا؛
لالاییهایی از جنس امام زمان.
در همان ساعاتی که شب از فرط خستگی به خواب میرفت، پسرم — این پرندۀ شببیدار — چشمانش را به روی هستی باز نگه میداشت، مبادا لحظهای از بودنَت را از دست بدهد.
او میدانست باید از وجودت بهره ببرد، ولی من در خواب غفلت بودم.
در آن ساعات، یکییک دانه وجودمان را بر پتو میگذاشتیم و دو طرفش را میگرفتیم و گهوارهای برایش میساختیم از جنس مهر پدر و مادر؛ و آوایی دلنشین میشد، لالاییای که فضای خانه را از نام و یادِ آقا مالامال میکرد:
«سلام علی آل یس...»
حالا دلم از دنیا شکسته است؛
از عذابی که بر جانم میریزد.
این شبها، در بیخوابیهای علیرضا، چه کسی دست به تسبیح برداشته و به امیرالمؤمنین متوسل میشود تا آرامشگرِ دلش باشد؟
من باز هم میتوانم برایش صوت «آل یس» بگذارم،
اما تو… آیا میتوانی گهوارۀ پر مهرمان را باز هم بسازی؟
حالا که پسرمان، به جای آن که روی سینۀ پدر آرام بگیرد، بر تودۀ خاکی تکیه زده و به جای صورتت، عکست را میبوسد —
آیا کسی هست که او را در بغل گیرد و مانند تو، ببویدش و ببوسد؟
از دنیا گلهدارم —
به بیوفایی و پوچیاش پی بردهام.
اما از تو — که به مصاف مرگ نرفتی و در زمرۀ شاهدان نشستهای — خواهشی دارم:
حواست به علیرضایِ بابا باشد؛ ویژه و همیشه...
https://eitaa.com/deltir
"اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ"
امشب سوار مرکبی شدم؛
برای دومین بار بود که بر این خودرو تکیه می زدم.
بغضم را پنهان کردم و سد حضور بر چشمان اشکبارم بستم.
مرتبۀ پیش، آنگاه که سوارش شدم،
لباس سپید عروس بر تن داشتم
و هر دو چنان مستانه میخندیدیم
که گویی فردایی پر از ماتم در کمینمان نیست.
اما اینبار...
تو در را برایم نگشودی
و راننده تو نبودی.
اینبار، ماشین غرق در گلهای صورتی و بادکنکهای رنگارنگ نبود.
وقتن پشت سرم را نگاه کردم،
دنیا بر سرم فرود آمد.
اینبار، به جای دستهگلهای رنگارنگ،
عکس تو بر شیشۀ ماشین
دهنکجی روزگار را به رخم میکشید.
امشب، برخلاف دفعهٔ قبل،
لباسم سیاهتر از بختم بود
و صورتم خالی از خنده.
در دستانم گلی از جنس لطافت خودنمایی نمیکرد؛
تنها بوی خاک از انگشتانم برمیخاست.
امشب، دخترکِ نشسته کنارم
از حضور پسرمان سخن میگفت
و من هر لحظه حضورت را تصور میکردم.
امشب، کسی پشت سرمان بوق زنان حرکت نمیکرد،
اما بیشک بسیاری با دیدن عکست
آهکشان از کنارمان گذشتند.
امشب، دریایی از غم—نه، اقیانوسی از درد—
بر قلبم فرو ریخت
و من در شگفتم
که چگونه در آن لحظه که درد در وجودم پیچید،
زنده ماندم...
امشب، من عروس تو نبودم؛
زنی بودم از جنس بغض،
در اعماق بیتو بودن...
امشب، شب سختی بود.
مرا چه به جزئیات؟
همین که تو نبودی
برای هزاربار مردن کافی بود.
https://eitaa.com/deltir
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن می خندم...
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
ایستاده میمیریم بخاطر این پرچم....
دشمنان اسلام و ایران باید بدانند که ایران حسین تا ابد پیروز است....
ما برای این وطن از عزیزتر از جان مان هم میگذریم جان خودمان که قابلی نیست.....
https://eitaa.com/deltir