عزیزِ بیوفایِ من، سلام.
بیگمان اگر از خردمندی بپرسی که «دلِ گرفتهی جمعه در چه ساعتی بر سنگینیِ اش میافزاید؟» بیدرنگ پاسخ دهد: «هنگامۀ غروب.»
اما حالِ من این نیست...
پیش از تو، جمعه نگارینِ روزگارم بود؛
با تو، هر سپیده و شامش، بهشتی بود بیخزان.
جمعه و شنبه تمایزی نداشت؛ هر دم که تو در کنارم بودی، زمانی بود مبارک و دلنشین، و دلگیری را در آن راه نبود.
ای عزیزِ دل، بیتو اما صبح گاهانِ جمعه برایم از هر زمانی گرانتر و تاریکتر مینماید.
گویی مرا در سپیدهدمِ آدینه، در گوری نهان میکنند و فشارِ قبر، روح از کالبدم میستاند.
شاید گمان بری که عادت به آن املتهای شیرین ــ که بیداریهای شبانهی من کنار پسرمان را جبران میکرد ــ این چنینم پریشان کرده است.
شاید... اما نه.
یقیناً این چنین نیست.
این ظاهرِ امر بود، اما در باطن، شوقِ حضورِ جانافزای توست که مرا به این ورطۀ حسرت کشانده.
اکنون جمعهها چونان مرواریدهای بیرشته، یکی پس از دیگری میغلتند و من هر بامدادِ جمعه، با دلی پر زاری، سر بر بالینِ خواب میسپارم؛
شاید که خداوند رحمتِ واسعۀ خویش را بر این جانِ بیقرار بباراند و من با آوایِ دلنوازِ تو از خواب برخيزم:
که جمعه باشد،
صبح باشد،
بیست و سوم خرداد باشد،
و یک چیز نباشد...
برای همیشه نباشد:
جنگ.
https://eitaa.com/deltir
زمانه مرا به مسلخ پذیرش کشاند که تو ماه باشی و من در آرزوی ستاره شدن....
https://eitaa.com/deltir
ای وای اون که تو رو دید و نشناخت من بودم
دردسر اونی که برا تو میساخت من بودم
اونی که دل به هیچکسی نمیباخت من بودم
ای دلبر دلخواه من
بگذر از اشتباه من
آقای من یابن الحسن ...
#مداحی
در پرتگاهِ درستی و غلط،
مبدأ عشق یک چیز است و معشوق چیز دیگری،
و در این ورطه، آدمی «اضلّ زمانه» است اگر در تشخیص، راه را به خطا بَرَد.
در این باره، باید عزیز را یافت تا طلبِ عزیزتر کرد.
انسان است و محدود بودنش، و اگر راه غلط را بیابد، به سقوط در پرتگاه دچار میشود.
حال، عزیز و عزیزتر کیستند؟
ورق را به هزار و چهارصد سال پیش بگردان تا ببینی:
کسانی که در طلبِ عزیز نبودند، «شبث»ها شدند و در آتش خشمِ عزیزتر، «فیها خالدون» گشتند.
چه بسا شیخانی که غرور و نفهمیشان، آنان را به آغوش شیطان کشاند؛
و چه بسیار گنهکارانی که معترف و توبهگر شدند پس «مستشهدین بینِ یدْه» ، گوارای وجودشان گشت.
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
در پرتگاهِ درستی و غلط، مبدأ عشق یک چیز است و معشوق چیز دیگری، و در این ورطه، آدمی «اضلّ زمانه» است
آدمی هلاک میشه اگه اصل امامت رو فراموش کنه
امروز چندبار یاد کردی عزیزدل غریبمون رو؟
رفقا يه صلوات بهر لبخند معشوق بفرستیم؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
حق خدا: اما حق بزرگ خدا بر تو، آن است که او را بپرستی. و چیزی را شریک او نسازی. چون از روی اخلاص چنین کردی برای تو بر خود قرار دهد، که کار دنیا و آخرتت را بسازد.
#رساله_حقوق_امام_سجاد
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لزلت آمل أن يكون موتك كذبة.🥲💔
https://eitaa.com/deltir
میدونی امروز چه روزیه؟
در میان ضربالمثلهای تلخ روزگار جملهای خودنمایی میکند:
«اگر» را با «مگر» تزویج کردند؛ از آنان بچه ای شد «کاشکی» نام.
جملهای که شرح دائمی روزهای من است.
گاهی، در گوشهای، سر بر زانوی بغض میگذارم و میگویم:
«اگر امروز بودی، چنین میشد؟
مگر چه میشد که چنان نمیشد؟»
و «کاشکی»های گوناگون، نتیجهگیری بیثمر «اگر»های محال من میشوند.
امروز، یکی از آن روزهاست.
به یاد سال گذشته میافتم، که در چنین روزی،
دخترک غفلت زده روزگار، با لبخند به سویت میآمد تا بگوید:
«محمد، یادت هست امروز چه خبره؟»
و تو مبهوت نگاهش میماندی و با ترسی اندک میگفتی: «مگه چه خبره؟»
و من سر به سرت میگذاشتم که: «چطور تاریخ تولدم را فراموش کردهای؟»
و باز تعجبت فزونی مییافت: «بهار کجا، پاییز کجا؟»
و من شوخیام را ادامه میدادم که:
«نه خیر، امروز تولد عبدالعظیم حسنی است و من به تاریخ قمری در چنین روزی زاده شدم.»
تو نیز آسودهخیال میشدی و لبخند زیبایت مهمان چهره ات میشد و میگفتی: «عزیزم، تولدت مبارک.»
و من طلب کادو میکردم؛
حال آنکه تو، بیمنّت، خود برایم هدیه بودی.
و آنگاه لبخندزنان و چشم گویان، داستان را ادامه میدادی.
آه، چه روزگار تلخی…
سال گذشته گمان نمیبردم که واپسین لحظات بودن توست؛
و پیش از آنکه یک سال بگذرد، دیگر خبری از خوشیهای قمری و شمسی نیست.
اینگونه است که «ای کاش»ها پیاپی، روانه میشوند
و من پیوسته با خود تکرار میکنم: بودن تو چه شیرین هدیهای بود؛
و چه تلخ روزگاری است، زمان هجرانت، رفیق صمیمی من…
صد روز؟ نه، صد سال از روز مجروحیتت میگذرد.
امروز تو و دوستان بالا نشینت در عرش، تولد ذریهٔ امام حسن را جشن میگیرید؟
آیا در میان جشن، دخترکی را که از نسل حسین بن علی بود به یاد میآوری؟
آنجا، در هیاهوی آرامش، آیا در دلت نام این آرامِ طوفان زده هست؟
چه شد که میانمان فاصلهای افتاد شاید به کوتاهی خواب، و شاید به بلندای زخمهای عمیق دنیا…
به نظر میرسد باید بار دیگر بگویم: کاش بودی…
شاید اگر بودی، امروز روز شیرینی بود.
به یاد پایان 21 سال قمري در صدمین روز فراقت
https://eitaa.com/deltir
به یقین زخمی که بر تنم نشاندی چنان عمیق است که مرا در سکوتی ژرف اسیر کرده و دگرانند که از دردم آه میکشند....
https://eitaa.com/deltir
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
در خیالات آشفته ام یک آن خواستم فردا به بیمارستان بهر ملاقاتت بیایم ناگه چشم باز کردم مزارت رو به رویم بود... 🥺💔