زمانه مرا به مسلخ پذیرش کشاند که تو ماه باشی و من در آرزوی ستاره شدن....
https://eitaa.com/deltir
ای وای اون که تو رو دید و نشناخت من بودم
دردسر اونی که برا تو میساخت من بودم
اونی که دل به هیچکسی نمیباخت من بودم
ای دلبر دلخواه من
بگذر از اشتباه من
آقای من یابن الحسن ...
#مداحی
در پرتگاهِ درستی و غلط،
مبدأ عشق یک چیز است و معشوق چیز دیگری،
و در این ورطه، آدمی «اضلّ زمانه» است اگر در تشخیص، راه را به خطا بَرَد.
در این باره، باید عزیز را یافت تا طلبِ عزیزتر کرد.
انسان است و محدود بودنش، و اگر راه غلط را بیابد، به سقوط در پرتگاه دچار میشود.
حال، عزیز و عزیزتر کیستند؟
ورق را به هزار و چهارصد سال پیش بگردان تا ببینی:
کسانی که در طلبِ عزیز نبودند، «شبث»ها شدند و در آتش خشمِ عزیزتر، «فیها خالدون» گشتند.
چه بسا شیخانی که غرور و نفهمیشان، آنان را به آغوش شیطان کشاند؛
و چه بسیار گنهکارانی که معترف و توبهگر شدند پس «مستشهدین بینِ یدْه» ، گوارای وجودشان گشت.
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
در پرتگاهِ درستی و غلط، مبدأ عشق یک چیز است و معشوق چیز دیگری، و در این ورطه، آدمی «اضلّ زمانه» است
آدمی هلاک میشه اگه اصل امامت رو فراموش کنه
امروز چندبار یاد کردی عزیزدل غریبمون رو؟
رفقا يه صلوات بهر لبخند معشوق بفرستیم؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
حق خدا: اما حق بزرگ خدا بر تو، آن است که او را بپرستی. و چیزی را شریک او نسازی. چون از روی اخلاص چنین کردی برای تو بر خود قرار دهد، که کار دنیا و آخرتت را بسازد.
#رساله_حقوق_امام_سجاد
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لزلت آمل أن يكون موتك كذبة.🥲💔
https://eitaa.com/deltir
میدونی امروز چه روزیه؟
در میان ضربالمثلهای تلخ روزگار جملهای خودنمایی میکند:
«اگر» را با «مگر» تزویج کردند؛ از آنان بچه ای شد «کاشکی» نام.
جملهای که شرح دائمی روزهای من است.
گاهی، در گوشهای، سر بر زانوی بغض میگذارم و میگویم:
«اگر امروز بودی، چنین میشد؟
مگر چه میشد که چنان نمیشد؟»
و «کاشکی»های گوناگون، نتیجهگیری بیثمر «اگر»های محال من میشوند.
امروز، یکی از آن روزهاست.
به یاد سال گذشته میافتم، که در چنین روزی،
دخترک غفلت زده روزگار، با لبخند به سویت میآمد تا بگوید:
«محمد، یادت هست امروز چه خبره؟»
و تو مبهوت نگاهش میماندی و با ترسی اندک میگفتی: «مگه چه خبره؟»
و من سر به سرت میگذاشتم که: «چطور تاریخ تولدم را فراموش کردهای؟»
و باز تعجبت فزونی مییافت: «بهار کجا، پاییز کجا؟»
و من شوخیام را ادامه میدادم که:
«نه خیر، امروز تولد عبدالعظیم حسنی است و من به تاریخ قمری در چنین روزی زاده شدم.»
تو نیز آسودهخیال میشدی و لبخند زیبایت مهمان چهره ات میشد و میگفتی: «عزیزم، تولدت مبارک.»
و من طلب کادو میکردم؛
حال آنکه تو، بیمنّت، خود برایم هدیه بودی.
و آنگاه لبخندزنان و چشم گویان، داستان را ادامه میدادی.
آه، چه روزگار تلخی…
سال گذشته گمان نمیبردم که واپسین لحظات بودن توست؛
و پیش از آنکه یک سال بگذرد، دیگر خبری از خوشیهای قمری و شمسی نیست.
اینگونه است که «ای کاش»ها پیاپی، روانه میشوند
و من پیوسته با خود تکرار میکنم: بودن تو چه شیرین هدیهای بود؛
و چه تلخ روزگاری است، زمان هجرانت، رفیق صمیمی من…
صد روز؟ نه، صد سال از روز مجروحیتت میگذرد.
امروز تو و دوستان بالا نشینت در عرش، تولد ذریهٔ امام حسن را جشن میگیرید؟
آیا در میان جشن، دخترکی را که از نسل حسین بن علی بود به یاد میآوری؟
آنجا، در هیاهوی آرامش، آیا در دلت نام این آرامِ طوفان زده هست؟
چه شد که میانمان فاصلهای افتاد شاید به کوتاهی خواب، و شاید به بلندای زخمهای عمیق دنیا…
به نظر میرسد باید بار دیگر بگویم: کاش بودی…
شاید اگر بودی، امروز روز شیرینی بود.
به یاد پایان 21 سال قمري در صدمین روز فراقت
https://eitaa.com/deltir
به یقین زخمی که بر تنم نشاندی چنان عمیق است که مرا در سکوتی ژرف اسیر کرده و دگرانند که از دردم آه میکشند....
https://eitaa.com/deltir
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
در خیالات آشفته ام یک آن خواستم فردا به بیمارستان بهر ملاقاتت بیایم ناگه چشم باز کردم مزارت رو به رویم بود... 🥺💔
به یاد پنجشنبه ای که آخرین دیدارمان بود میفتم
که فردایش....
تو بگو گناه دختر بیست ساله ای که تصمیم داشت اندکی خوشبختی را بچشد چه بود؟