اتاقِ معاونتِ حوزه علمیه ، امروز میزبانِ مهمانِ کوچکی بود: طوطیِ بامزهای که میگفتند همنشینِ قناری بوده و مدتی در کنارِ هم زندگی کردهاند.
طوطیِ بیچاره دیگر بلد نبود طوطی باشد. آنقدر محوِ قناری شده بود که فکر میکرد خودش هم قناری است.
طوطیِ کوچک، بسیار زیباتر و دلرباتر از قناری بود؛ بسیار باهوش بود و یاد گرفته بود چونان قناری آواز بخواند.
اما
خودش را پایین کشیده بود و دیگر تواناییِ طوطیشدن را نداشت.
اندیشهٔ طوطی، مانند زلزلهای تکانم داد؛ چنان که از کلاسِ درس هیچ چیز نفهمیدم.
به این فکر افتادم: مگر نه این که انسان اشرفِ مخلوقات است و چونان گوهری میانِ تمام موجودات میدرخشد؟ پس او را چه میشود که چنان خودش را به دنیا پرستی و دنیا طلبی مجبور میکند و خود را به درهای پرت میکند که خداوند، او را پستتر از چهارپایان میداند؟
خودکرده را تدبیر نیست.
پستیِ دنیا، طوطیِ بیچاره ای که توانایی اندیشیدن نداشت را به ورطهای کشاند که به قناریبودن رضایت داد؛ اما انسان که خود تواناییِ تفکر داشت، در او چه شد که تصمیم گرفت از حیوانی بیارزشتر باشد؟!
لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ
https://eitaa.com/deltir
معبودا من که باید در نهایت یک جان ناقابل را بدهم تو بیا و در حق من لطف کن آن را از من بخر.....
رسیدم بالای مزارت. هرچه گشتم، دنبال یادبود شیشهای نبود. ناگهان چشمم به سنگ قبر افتاد... «عه! سنگ مزار را گذاشتهاند.»
غرق در خاطرات روز تولدت شدم و بغض، راه نفسم را بست.
(بهت گفتم: «واااای محمد! چه کادر قشنگی... وایسا یه عکس ازت بگیرم.»
چند قدم رفتم عقب. «عااالی شد! قربونت برم، انقدر خوشعکسی!»
و تو فقط در جوابم، با همان لبخندهای قشنگت پاسخ میدادی.)
اشکهایم جاری شد.
راه نفسم بسته شد.
همینطور که بیوقفه گریه میکردم، فقط خدا را التماس میکردم: «امشب، قلب و زبانم را لال کن. حتی نگویم "چرا؟"، چه برسد به اینکه ناشکری کنم.»
حس کردم قلبم دارد اشک میریزد.
همان لحظه، مداح شروع به روایت کرد:
«حضرت زهرا(س) دستانشان را بالا گرفتند و دعا کردند: "اللهم عجل وفاتی سریعاً..."»
در آن لحظه، هر دعایی جز دعای مادرم، برایم خوشایند نبود.
قول بده از این پس، آمینِ دعای لحظهبهلحظهی من باشی.
راستی... لباس نویت چقدر زیباست. چقدر برازندهات است. چه بینهایت، لبخندت دوستداشتنی است.
عزیزِ قلبم، حال من مهم نیست؛ مهم این است که تو در پناهِ لبخندِ خدا نشستهای.
شهادتت مبارک.
بماند به یادگار، از روزی که سنگ مزارت را گذاشتند...
١۶مهر١۴٠۴
https://eitaa.com/deltir
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله آقای چاوشی درسته
زمین و زمان بهش مانند نشدند و نمیشن
مگه یه نفر چند تا جون میتونه داشته باشه؟
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز هشتم چله ظهور به نیت شهید احمدرضا باقری✅ التماس دعا
روز نهم چله ظهور
به نیت شهید محمد امین صدری ✅
التماس دعا
یادم نمیرود که همه عزتم تویی
من پای سفره تو شدم محترم حسین
ماه در این چند شب، چنان رخساری نمایاند و چنان دلربایی کرد که هر لحظه یادت افتادم. پدیدهٔ نجومی «ابرماه»، مرا به یاد قدرت شگفتانگیز خدایی انداخت که ماه را بسی بزرگتر و زیباتر در چشمها مینشاند.
امشب، دقایقی چند، چهرهٔ ماه را دیدم که چونان فردی بیمار، به زردی میگرایید.
از او پرسیدم: «تو نیز یارَت را از دست دادهای؟»
از او پرسیدم: «تو را چه شده که چنین رنگ رخسارت زرد شده است؟»
پرسیدم: «تو هم غصه داری؟
مگر آن تکستارهای که در آسمان، دلت به بودنش خوش بود، خاموش شده؟»
به او گفتم: «در شهریورماه،چون حال دلم خونین شدی و امشب رنگ رخسارت، چون رنگ روی من است، شاید ما همدردیم.»
به او گفتم: «من که قمری در زمین داشتم و اکنون، چندی است که از نفس افتاده... تو چه کسی را از دست دادهای که چنین بیتابی؟»
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز نهم چله ظهور به نیت شهید محمد امین صدری ✅ التماس دعا
روز دهم چله ظهور
به نیت شهید ابراهیم همت ✅
التماس دعا
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز دهم چله ظهور به نیت شهید ابراهیم همت ✅ التماس دعا
روز یازدهم چله ظهور
به نیت شهید محمد رضا دهقان امیری✅
التماس دعا
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز یازدهم چله ظهور به نیت شهید محمد رضا دهقان امیری✅ التماس دعا
روز دوازدهم چله ظهور
به نیت شهید احمد محمد مشلب✅
التماس دعا