دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز هشتم چله ظهور به نیت شهید احمدرضا باقری✅ التماس دعا
روز نهم چله ظهور
به نیت شهید محمد امین صدری ✅
التماس دعا
یادم نمیرود که همه عزتم تویی
من پای سفره تو شدم محترم حسین
ماه در این چند شب، چنان رخساری نمایاند و چنان دلربایی کرد که هر لحظه یادت افتادم. پدیدهٔ نجومی «ابرماه»، مرا به یاد قدرت شگفتانگیز خدایی انداخت که ماه را بسی بزرگتر و زیباتر در چشمها مینشاند.
امشب، دقایقی چند، چهرهٔ ماه را دیدم که چونان فردی بیمار، به زردی میگرایید.
از او پرسیدم: «تو نیز یارَت را از دست دادهای؟»
از او پرسیدم: «تو را چه شده که چنین رنگ رخسارت زرد شده است؟»
پرسیدم: «تو هم غصه داری؟
مگر آن تکستارهای که در آسمان، دلت به بودنش خوش بود، خاموش شده؟»
به او گفتم: «در شهریورماه،چون حال دلم خونین شدی و امشب رنگ رخسارت، چون رنگ روی من است، شاید ما همدردیم.»
به او گفتم: «من که قمری در زمین داشتم و اکنون، چندی است که از نفس افتاده... تو چه کسی را از دست دادهای که چنین بیتابی؟»
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز نهم چله ظهور به نیت شهید محمد امین صدری ✅ التماس دعا
روز دهم چله ظهور
به نیت شهید ابراهیم همت ✅
التماس دعا
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز دهم چله ظهور به نیت شهید ابراهیم همت ✅ التماس دعا
روز یازدهم چله ظهور
به نیت شهید محمد رضا دهقان امیری✅
التماس دعا
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز یازدهم چله ظهور به نیت شهید محمد رضا دهقان امیری✅ التماس دعا
روز دوازدهم چله ظهور
به نیت شهید احمد محمد مشلب✅
التماس دعا
عزیز دلم، سلام.
روزها میگذرند و من تنها کاری که میکنم، این است که یاد بگیرم بدون تو نفس بکشم. به یاد خاطراتمان میافتم، به یاد بودنمان، و ناگاه بغض میکنم. نمیدانم چه شد؛ زلزلهای آمد، شاید بیش از ده ریشتر، و زندگیمان را چنان لرزاند که تو را برد و مرا زیر آوار له کرد.
به ظاهر، همه چیز منطقی است: جایگاه تو بهشت، وظیفهی من صبر. اما در باطن، چنین نیست. گاهی منطق راهگشا نیست. از آینده نمیترسم؛ چهبسا لحظهای دیگر را به چشم نبینم. اما غم، فراوان است. میتوانم شرکتی بسیار بزرگ تأسیس کنم و بازرگانِ غم شوم.
احساس میکنم در رگهایم، به جای خون، اندوه جریان دارد. به راستی چرا؟ چرا در توانم نیست که نبودنت را تحمل کنم؟ به خدا قسم که شکایتی ندارم و غمم تنها از ضعفی است که در روح و جسمم احساس میکنم.
این روزها، اسم حضرت امیر به گریهام میاندازد. در نجواهایم، با خجالت از تشبیه ناروایم، از آقا میپرسم: «چطور توانستید؟ چطور درد نبود یارتان را تحمل کردید؟» این روزها، دل من هم چاهی میخواهد که همدمش شود. به مولایمان میگویم: «دلتان که شکست، مرهمش را یافتید؟» حالا میفهمم چرایی اشتیاقتان به اتمام دنیا را.
این لحظات، شعری را با خودم زمزمه میکنم:
«سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟!
نفسم بی تو کجا نای دمیدن دارد؟!
علت کوری یعقوب نبی معلوم است
شهر بییار مگر ارزش دیدن دارد»
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
🥲💔
«آیا فردا در تقویم شمسی عاشوراست؟
آیا بار دیگر میشود "حر" وار، جان را در درگاه مولایمان فدا کرد؟
آیا میشود آقایمان ما را بخرد؟...
آقا! من که هیچم، پوچم... ولی این دلِ شرمسار، در کمال خجلت، آرزومندِ محبت شماست.
شما او را بخرید... میشود؟
آیا میتواند این قلب، گدای درگاهتان شود؟
به این دل یاری میرسانید تا دیگر تنها نباشد؟
این دل، که هیچ کس را ندارد...
چقدر بیپناه است... چقدر تنهاست.
شما، پناهش میشوید؟
آیا "یک تکتومانی" خرجش میکنید تا مسرور شود که شما خریدارش هستید؟
آخر او... بیکَس است.
آخراو... فقط شما را میخواهد.
آخر او... از همه چیز بریده.
میشود این "من" بیارزش را بخرید تا شاد شود؟
آقا... من بیچارهام.
میدانم بسیار اذیتتان کردم... ولی دوستتان دارم.
عاشق اینم که حتی یک بار، از دور، نظارهگر جمال زیبایتان باشم.
دلم نمیخواهد آن کسی باشم که اشک از چشمانتان جاری میکند...
ولی...
شرمندهام که آن نیستم که باید باشم.
شرمندهام که دلتان از من میگیرد و من، چنان در مرداب نفس غرق شدهام که توان خوشحال کردنتان را ندارم.
ببخشید آقا... برای شما به اندازهٔ کافی منتظر نماندم.
آدم نشدم...
برای شما، به اندازهٔ یک جو ارزش نداشتم.
نتوانستم... آقا، نشد.
این نفس نافهم من، چنان در غفلت فرو رفته که هیچ سیلی بیدارش نمیکند.
ولی آقا...
من هنوز دوستتان دارم.
هنوز دلم میخواهد یاور و پشتیبان شما باشم.
میشود مرا بخرید؟»
https://eitaa.com/deltir