eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
386 عکس
142 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
ای شاه حزین، ای بالا نشین از بلندای نیزه مارو ببین
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
اربعین سفر به ملکوت...
سرانجام، تو که عزیزِ جانم بودی، رفتی. و دنیا یک‌بار دیگر وفاداریِ دروغینش را به رخم کشید. اما این حرف که «چهل روز است» نیستی را باور ندارم؛ چون من قایق وجودم را حدود هشتاد روز پیش از شهادت تو، در دریای امید رها کرده بودم دریایی که در نهایت، جانم را در خود خفه کرد. روزهایی که هر یک، مانند قرنی به درازا کشید. و اکنون... صد و هفده روز گذشته است. از آن روز که سونامی آمد. از آن شنبهٔ بی‌پاسخ، که هر چه فریاد زدم، تلفن تو پیوندی بینمان برقرار نکرد. سی‌ویکم خرداد روز هلاکتِ روح من بود. قرار بود بروی و بازگردی، و شام در کنار هم باشیم. و من، تا همین الان، در گوشه‌ای از زمان ایستاده‌ام منتظر زنگ تو، منتظر که بپرسم: «امشب میل به چه غذایی داری؟» تا با اشتیاق تمام ،برایت بپزم. ولی... آرزوی من، در مرزهای رویا محبوس ماند، و من اسیرِ کابوسی شدم که حتی سیلی‌های دنیا هم از آن بیدارم نمی‌کند. من و دنیا، دو دشمن دیرینه‌ایم با هدفی یکسان: نابودیِ من. اما دنیا همیشه پیروز میدان بوده است: مرا می‌فشرد، زیرِ تک تک ذراتش له می‌کند، و آن‌قدر آرام و بی‌صدا سرم را با پنبه می‌بُرد که بی‌هیچ دریافتی، توان از کف می‌دهم و دنیا آن‌گاه، چون پهلوانی پست، با چشمانی مشتعل از نفرت، به نظاره می‌ایستد. حقیقت این است: تو رفتی. هرچند دلِ من هنوز باور ندارد. شاید دیگر هیچ‌گاه گرمیِ دست‌هایت را در دستانم احساس نکنم. من چنان شکستم که گویی از ماهیّت خود تهی شدم، و تو چنان جاودانه شدی که در هر ذره از این جهان نفس می‌کشی. اما این چه رازی است؟ که با این همه دویدن، هنوز به تو نرسیده‌ام... برایم دعا می‌کنی؟ قرار بود همیشه آمین‌گوی دعاهایم باشی. اما اگر به آستان مولایمان علی (ع) رسیدی، بگو از احوال فاطمه‌ات : «بگو که دخترتان پیامی دارد می‌گوید: دخترتان فراق را به تمامی دریافته، اما طاقت شمردن روزهایش را ندارد. او دخترِ زهراست، و پس از محمدِ زندگی‌اش، دنیا برایش زهرِ محض شده. پا در میانی کن... بگو چهلمت برای او، مبارزه ای از مرگ و زندگی بود. بگو از من شاید.......» https://eitaa.com/deltir
در باورم نمیگنجد که در مراسم چهلم تو نشسته ام چرا این کابوس تمام نمیشود؟ .....
ان شاء الله که تو غم آخر من باشی...
و مماتی ممات محمدو آل محمد ...
سر وصلت جوانی طی شد و رفت...
خطاب به یارِ در جمع شاهدان ای شهیدِ دلنوازِ من، درود. بر جریدهٔ دیوارهای شهر رقم زده‌اند که «چهل روز از هجرانت گذشت». اما اجازه بده از این صد روز و اندی، که برایم به صد ساله‌ای می‌مانَد، برایت حکایت کنم. از آن روزِ نخستِ تیرماه آغاز کنم؛ زمانی که خبر مجروحیتِ تو، چونان صاعقه‌ای بر آسمانِ شهر کوچکمان فرود آمد. و از همان آغاز، چنان دریایی از مهر و لطف به سویم سرازیر شد که در باور نمی‌گنجید. چه نیایش‌های خالصانه‌ای که برایت به آسمان فرستادند. اشک‌های بی‌ریایشان، آنگاه که مرا با علیرضای خردسال در آغوش می‌دیدند، وجودم را از شرمندگی لبریز می‌کرد. روزها در گذر بود؛ در پناهِ دعاها، انجمن‌های ختم قرآن، اشک‌های نثارشده در سوگ سیدالشهدا به نیابتِ تو، و گام‌های استوار زائرانِ سرزمین عشق، که به قصدِ تو برداشته می‌شد. و این همه، روزگار را برای من به مکثی جاودانه بدل کرده بود. تا آنکه شامگاهِ چهاردهم شهریور فرارسید و تو، مرغِ روحِ عزیز، از قفسِ تن رها گشتی و به ملکوت اعلی پر کشیدی. در دم، آن مهرِ بی‌کران، جلوه‌ای دیگر گرفت. چه تشییع پرشکوهی! چه حضور گرم و صمیمانه‌ای! گواهی می‌دهم که همه، یار و یاور بودند. و اکنون در این شب‌های هجران، جوانانِ برخاسته از ملکوتِ اخلاص، هر شب مرقدت را محفلِ روضه‌ای آسمانی می‌سازند و داغِ جانسوزِ فراقت را با نمِ اشک‌های عاشورایی، مرهمی می‌نهند. در اینجا، زبانِ قاصرِ من چه می‌تواند بگوید؟ و این دستانِ ناتوان، چگونه می‌توانند سپاسنامه‌ای در خورِ این همه مهر بنگارند؟ تو که خود ناظر بودی و دیدی چگونه در راهت دویدند و ماندند. پس اکنون که در جرگهٔ گواهان نشسته‌ای، این مردمِ دلسوز و مهربان، که مرهمِ دلِ دردمندِ من بودند، را در صحرای محشر از یاد مبر و نزدِ آستانِ چهارده معصوم(ع)، شفیعِ آنان باش. https://eitaa.com/deltir
و ما تسقط من ورقةالا یعلمها.... https://eitaa.com/deltir
فرق است میان غم و دغدغه. انگار دغدغه پله‌ای بالاتر باشد. دقیقاً چهل‌ویک روز و چند ساعتی می‌گذرد که تو پر کشیده‌ای. نبودت برایم دغدغه است. ولی گاهی غم، در همین حد است که کسی بگوید: «آه! او چهل روز است که نیست.» حرف من، نبودِ تو نیست. به این فکر می‌کنم که دقیقاً چند سال و چند روز و چند دقیقه است که صاحبمان نیست؟ و آیا من فقط غم نبودنش را دارم و می‌گویم: «گویا هزار و اندی سال است که نیست؟! » یا می‌گویم که او دقیقاً چند لحظه نبوده؟ بودنِ آفتاب، در حد یک تشعشع، برایمان غم‌آفرین بود یا دغدغه‌ساز؟ اگر دغدغه‌ساز بود، هر لحظه را در عطرتلخ فراقش، در تلاشِ پس زدن ابرها به سبب حضورش بودیم. و اگر غم بود، بدا به حالمان که خود را از نبود خورشید محروم ساختیم و نفهمیدیم و سرانجام، مردیم و او را ندیدیم... https://eitaa.com/deltir
ظَلَمْتُ نَفْسی🥲