نهایت خواسته یک طلبه بسیجی از دنیا...
ما ایستاده ایم تا پای جان
بخاطر افتخار دهه هشتادی ها
بخاطر آرمان عزیز🥲
سالگردشهادت شهید آرمان علی وردی
برای این شهید بزرگوار فاتحه ای قرائت بفرمایید
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز بیست و هشتم چله ظهور به نیت شهید محمد براتی✅ التماس دعا
روز بیست و نهم چله ظهور
به نیت شهیده فرشته باقری✅🥺❤️
التماس دعا
دستنوشتهای برای من...
و من، که بیتابانه نشانهای از تو میخواستم، ناگهان چشمم به دفتری افتاد که تو برایم خریده بودی. درِ کتابخانهٔ کوچک و دلپذیر خانهمان را باز کردم و باز هم اشکها در چشمانم ظاهر شدند.
(گفتی: «برات سررسید بخرم؟ کارهات رو بنویسی.»
خوشحال گفتم: «آره، خیلی دوست دارم.»
...
«اینو خریدم برات دوسش داری؟! »
«وای، چقدر قشنگه! خیلی خوشسلیقهای. دستت درد نکنه.»
از ذوق من، ذوق کردی.
و بعد گفتم: «الان باید اولش رو خودت برام یادگاری یه چیزی بنویسی.»
نوشتی و حالا دفتر در دست من است و نوشته روبروی چشمانم ، اما اشکهایم اجازهٔ دیدنش را نمیدهند.
«بسماللهالرحمنالرحیم
همسر عزیزم، فاطمهسادات عزیزم،
سنگ معیار شناخت مومن و مومنهٔ واقعی، صبر و گذشت است...
راه رفاقت با اولیاءالله و اهلبیت، گذشت است. انشاءالله در معرکهٔ انسانسازی و آزمونهای آخرالزمان، سربلند و رُوسفید باشیم.»
#دستخط_شهید
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز بیست و نهم چله ظهور به نیت شهیده فرشته باقری✅🥺❤️ التماس دعا
روز سی ام چله ظهور
به نیت شهید محمد حسین فهمیده ✅
التماس دعا
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
روز سی ام چله ظهور به نیت شهید محمد حسین فهمیده ✅ التماس دعا
باید که ز لاله پاسداری بکنیم
بر عشق دوباره پافشاری بکنیم
ای دوست بیا به حرمت خون شهید
فهمیده تر از همیشه کاری بکنیم
هشتم آبان سالروز شهادت شهید فهمیده.....
سهشنبه ۶ آبان ، حوالی ساعت ۱۱:۴۴
استاد جامع قرآن در حال تدریس بود. صدایش آرام، شمرده، و پر از معنا.
من اما، ذهنم میان آیات و افکارم سرگردان بود که ناگهان گفتم :
+ «فاطی! بیا یه عکس بگیریم!»
_ «نه بابا، زشته... استاد داره نگاه میکنه.»
+ «توروخدا ! فقط یه لحظه... یک، دو، سه...»
📸 چیک! 😁
استاد با لبخند و شوخی گفت: «خانمهای خوشتیپ در حال عکسبرداری هستند!»
همه خندیدند. لحظهای سبک، بیدغدغه، پر از زندگی.
اما شب، وقتی خسته از روزی شلوغ به خانه برگشتم، گوشی را برداشتم.
گالری را باز کردم.
روی همان عکس زوم کردم.
چند ثانیه... چند دقیقه... شاید بیشتر.
خیره ماندم.
به چهرهاش.
به چشمهایش.
به لبخندی که انگار از دل اندوه آمده بود.
چقدر فاطمهسادات تغییر کرده است...
چه تغییری؟
نمیدانم.
اما چیزی در نگاهش فرق کرده.
انگار صبورتر شده.
قویتر.
نه از آن جنس قدرتهای پر سر و صدا...
از آن جنس که در سکوت میروید، در دل زخم، در دل دلتنگی.
ناخودآگاه، عکسی از سال ۱۴۰۳ را هم باز کردم.
چهرهها... قابل مقایسه نبودند.
آنوقت، چشمانش برق میزد.
امروز، انگار در عمقشان دریایی از حرفهای نگفته موج میزد.
چگونه می شود که معشوق به سعادت میرسد،
و عاشق...
میماند.
با قاب عکسی در دست، با خاطرهای در دل، با سکوتی که فریاد میزند.
سوالی ذهنم را رها نمیکند:
وقتی معشوق به آسمان میرود، عاشق چه میشود؟
میماند؟
میسوزد؟
میبالد؟
یا آرامآرام، در دل شب، شبیه همان عکس،
میشکند...
آیه ۱۱۱ سوره توبه در ذهنم مرور می شود :
«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ...»
همانا خدا از مؤمنان جانها و مالهایشان را خریده، که بهشت از آنِ ایشان باشد...
اما کسی که عاشق این جان ها بوده ، بعد از این معامله که جان عزیزش خریداری شده ، باید چه کند؟
با خود می گویم وصال نزدیک است! آری
آیه ۵۶ سوره یس را زمزمه میکنم :
«هُمْ وَأَزْوَاجُهُمْ فِي ظِلَالٍ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِئُونَ»
آنان و همسرانشان در سایهسارها، بر تختها تکیه زدهاند.
✨ این یعنی آرامش و وصال در بهشت
همسران مؤمن، در کنار یکدیگر، در سایه رحمت خدا، بر تختهای بهشتی تکیه زدهاند.
این آیه برای فاطمه سادات عزیزم
یعنی وعدهی دیدار
وعدهی آرامش
وعدهی بودن در کنار کسی که با جانش عشق را معنا کرد...
#دلی
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
سهشنبه ۶ آبان ، حوالی ساعت ۱۱:۴۴ استاد جامع قرآن در حال تدریس بود. صدایش آرام، شمرده، و پر از معنا
دوست عزیزم برام نوشته
خیلی قشنگ نوشته بود حیف بود نیاد اینجا... 🥲
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن در آیینه
یکصد و سیوسه روز از آن خبر شوم گذشت.
خیلیها گمان میکردند زمان برایم آرامش میآورد؛
اما تا کنون که نه گذر ساعت، آرامم کرد و نه خاک، داغت را سرد.
مثل این است که به ماهی بگویند: «بیرون از آب بمان، به مرور برایت عادی میشود.»
مگر ممکن است؟!
ماهی میمیرد
خلاصه که نشد که نشد.
آخر تو مایهٔ حیاتم بودی.
هرچند از بیپدری علیرضا ناله کنم،
ولی تمام ذرات عالم میدانند آنکه دلتنگ است، منم؛
همان که در قالب همگان، ابراز بیتابی میکند.
هرچه در چشمان زنِ در آیینه مینگرم،
آن برقِ پیدای عکسهایش با تو را نمییابم.
زمین و زمان با زنِ در آیینه چه کردهاند که دیگر نمیشناسمش؟
چرا دیگر خوشحال نیست؟
تو دلیلش را میدانی؟
گویا غم به او خواندهاند!
و پرچمی از صبر به دستانش دادهاند.
مبهوت، در آیینه به من مینگرد؛
انگار تو را میخواهد.
خب، حق دارد.
عاشق است.
عشق که نبودن و ندیدن نمیشناسد.
میخواهد، مانند دیوانهها، بدود تا به محبوبش برسد.
زنِ در آیینه، عجیب شده.
پرچمش را همگان دیدهاند.
در اوج پریشانی، با تنی پر از زخم، ایستاده
و عَلَم را از کف نداده.
هدفش را میشناسد.
تا پای جانش میرزمد،
حتی در لحظات مرگبار بیتو بودن...
#ما
https://eitaa.com/deltir