مرا چه به زینب 🥲
"حقیقتاً من اسوه صبر را تا دو ماه پیش نمیفهمیدم.
درک صبر و مقاومت او برایم دشوار بود.
درک اینکه او چه اندازه مصیبت دید و هیچ نگفت، برایم مفهومی غیرقابل فهم بود.
توان این را نداشتم...
مرا چه به زینب؟
زینب اسوه است.
زینب تاج سر ما است.
ما را چه به درک سختیهایی که او کشید؟
اما این روزها،
در میان هیاهوی دنیا،
بین این همه دلتنگی برای تو، فقط به یک چیز فکر میکنم:
من آن روز کنارت نبودم و ندیدم...
فقط شنیدم که سخت مجروح شدی.
ندیدم که دشمن تو را محاصره کرده بود.
فقط شنیدم که راه فراری نداشتی.
من که آن روز نبودم تا ببینم،
اما حتی تکهای از پیراهنت هم به من نرسید.
فقط میدانم که تو عریان نشدی.
تکهتکه نشدی.
فقط شنیدم آن قدر جراحاتت زیاد بود که حتی نزدیکترین دوستانت هم تو را نشناختند.
من که ندیدم، اما شنیدم آن انگشتر زیبای عقیقت - همان که هدیه خودم بود - گم شد.
اما خوب میدانم که انگشتانت سالم ماند و کسی انگشتت را برای انگشترش نبرید.
من که ندیدم بدنت روزها عریان و مجروح و تکهتکه و بیسر زیر آفتاب بماند،
اما شنیدم که بدنت یک روز زیر آفتاب ماند.
من که ندیدم روزها تشنه باشی،
اما فکر میکنم چند ساعتی بود که آبی نخورده بودی.
ولی...
مطمئنم - بدون دیدن و شنیدن - که:
تو عریان نشدی.
کسی سرت را نبرید.
با اسب و نعل تازه کسی بر بدنت راه نرفت.
کسی با عصا و دیگری با سنگ به تو نزد.
کسی به نوزادمان آسیب نرساند.
کسی به من بیاحترامی نکرد.
در این پنجاهوشش روز:
خانوادهمان در امان بودند.
کسی اسیر نشد.
کسی بی معجر نماند.
کسی به مجلس یزید زمانه نرفت.
کسی به لب و دهانت چوب خیزران نزند.
کسی مرا نیازرد.
کسی کودکمان را نزد.
ما شبها در خرابهها نماندیم.
عزیزم، من در مقایسه با عمهجانم هیچ کشیدم و اینگونه بیتابم.
باز هم مرا چه به زینب؟
خجالت میکشم بگویم خستهام.
خجالت میکشم از غمهایم بگویم و باز هم نام زیبایش را بر زبان آورم.
باز هم زمانه بین عاشق و معشوق فاصله انداخت.
شاید قرار است زینبوار بمانم و نگویم در دلم چه غمی دارم.
نگویم جراحت قلبم کمتر از زخمهای تو نیست.
اما افسوس که نباید بگویم...
نمیگویم و میایستم تا آن روز که برای این خاک و پرچم ایستاده جان دهم .
من صبر زینبگونه ندارم.
زینب یک سال صبر کرد، اما من نمیتوانم.
مطمئن باش،
اندکی پس از رساندن رسالت تو و همرزمانت،
میآیم.
دیری نخواهد گذشت...
به کوتاهی افتادن یک برگ از درخت."
دلتیر
چهارمین اربعین هم گذشت
اینبار با همه سال های گذشته متفاوت بود
تو نبودی..... 🥲
یادت هست دائما برایم چه شعری میخواندی؟
شرح دل تنگی من بی تو فقط یک جمله است
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم 🥲❤️🩹
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
یادت هست دائما برایم چه شعری میخواندی؟ شرح دل تنگی من بی تو فقط یک جمله است تا جنون فاصله ای نیست
حالا دائما این شعر در سرم تکرار میشود
با صدای خودت
با لحن خودت
همانگونه که تو میخواندی تکرار میشود 🥲💔
۶۰ روز بدون تو
امروز، دقیقاً ۶۰ روز از آن رفتنِ بیخداحافظی میگذرد.
باهات تماس گرفته بودند؛ آنقدر عجله داشتی که فراموش کردی حتی خداحافظی کنی.
بچه را دادی بغلم و در یک لحظه، رفتی.
به تو گفتم: «محمد، خداحافظ...» اما تو نشنیدی.
رفتی...
قرار بود برای شام برگردی، اما نشد.
و امان از آن روزِ آخر خرداد — روزی که درد را تمامقد به جانم نشاند.
روز اول تیر را هم هرگز نمیتوانم فراموش کنم:
آمدند و گفتند پس از ساعتها جستوجو، تو را در بیمارستان پیدا کردند.
صبحِ آن دوشنبه، وقتی به دیدنت آمدم،
انگار نه دو روز، که دو قرن از جانم رفته بود.
اما هنوز نفسی هست، چون نفس را برای *تو* میزنم.
هنوز قلبم میتپد، چون قلب *تو* میتپد.
این روزهای پایانی ماه صفر،
پیش شمسالشموس زانو زدهام،
از امام هشتم خواستهام واسطه شوند و تو را به من بازگردانند.
مگر میشود هدیهای را پس گرفت؟
من امید دارم که بیایی.
من میدانم امامِ رئوف، شفای تو را از خدا خواهد گرفت.
من منتظرم...
و از خدا خواستهام ربیعالاول را برایم
«ربیعالایام» زندگیام کند.
دلتیر
این روزها، دقیقاً در ثانیههای ناامیدی، وقتی درد در قفسهی سینهام میپیچد، گاهی قرآن را باز میکنم و آیهای مرا به خود میخواند. مثل همین دیشب.
آیهای به چشمم خورد و امید، سلول به سلول وجودم را فرا گرفت:
«...وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّۖ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ» *(آل عمران: ۲۷)*
راست میگوید پروردگار جهانیان.
اوست که زندگی را از میان مردگی بیرون میکشد و مرده را از دل زنده، و بیحساب روزی میبخشد هر که را بخواهد.
در همان لحظههایی که همه میگویند «نمیشود» و «امکان ندارد»، با خود زمزمه میکنم: مگر به حرف آدمهاست؟
تو خدای ناممکنهایی...
این روزها، به آخرین امیدم چسبیدهام:
امیر مهربانیها.
من که باور نمیکنم ضامن آهو، دلم را بشکند... 💔
دلتیر
سلام به تو عزیز دلم چند روزی میشه باهات قهر کردم نمیدونم چرا شاید چون زورم به دنیا نمیرسه با تو قهر کردم اخه میدونی من خیلی کلافه ام خیلی داغونم خیلی خستم، انگار کل بدنم سر شده اخه من خیلی سنم کم بود برای نبودن تو برای تنها موندن و بار دنیا رو تنهایی به دوش کشیدن راست گفته اند در غیاب انکه دوستش داری یتیم خواهی ماند حتی اگر کل دنیا تورا در آغوش بگیرند🥲