۶۰ روز بدون تو
امروز، دقیقاً ۶۰ روز از آن رفتنِ بیخداحافظی میگذرد.
باهات تماس گرفته بودند؛ آنقدر عجله داشتی که فراموش کردی حتی خداحافظی کنی.
بچه را دادی بغلم و در یک لحظه، رفتی.
به تو گفتم: «محمد، خداحافظ...» اما تو نشنیدی.
رفتی...
قرار بود برای شام برگردی، اما نشد.
و امان از آن روزِ آخر خرداد — روزی که درد را تمامقد به جانم نشاند.
روز اول تیر را هم هرگز نمیتوانم فراموش کنم:
آمدند و گفتند پس از ساعتها جستوجو، تو را در بیمارستان پیدا کردند.
صبحِ آن دوشنبه، وقتی به دیدنت آمدم،
انگار نه دو روز، که دو قرن از جانم رفته بود.
اما هنوز نفسی هست، چون نفس را برای *تو* میزنم.
هنوز قلبم میتپد، چون قلب *تو* میتپد.
این روزهای پایانی ماه صفر،
پیش شمسالشموس زانو زدهام،
از امام هشتم خواستهام واسطه شوند و تو را به من بازگردانند.
مگر میشود هدیهای را پس گرفت؟
من امید دارم که بیایی.
من میدانم امامِ رئوف، شفای تو را از خدا خواهد گرفت.
من منتظرم...
و از خدا خواستهام ربیعالاول را برایم
«ربیعالایام» زندگیام کند.
دلتیر
این روزها، دقیقاً در ثانیههای ناامیدی، وقتی درد در قفسهی سینهام میپیچد، گاهی قرآن را باز میکنم و آیهای مرا به خود میخواند. مثل همین دیشب.
آیهای به چشمم خورد و امید، سلول به سلول وجودم را فرا گرفت:
«...وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّۖ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ» *(آل عمران: ۲۷)*
راست میگوید پروردگار جهانیان.
اوست که زندگی را از میان مردگی بیرون میکشد و مرده را از دل زنده، و بیحساب روزی میبخشد هر که را بخواهد.
در همان لحظههایی که همه میگویند «نمیشود» و «امکان ندارد»، با خود زمزمه میکنم: مگر به حرف آدمهاست؟
تو خدای ناممکنهایی...
این روزها، به آخرین امیدم چسبیدهام:
امیر مهربانیها.
من که باور نمیکنم ضامن آهو، دلم را بشکند... 💔
دلتیر
سلام به تو عزیز دلم چند روزی میشه باهات قهر کردم نمیدونم چرا شاید چون زورم به دنیا نمیرسه با تو قهر کردم اخه میدونی من خیلی کلافه ام خیلی داغونم خیلی خستم، انگار کل بدنم سر شده اخه من خیلی سنم کم بود برای نبودن تو برای تنها موندن و بار دنیا رو تنهایی به دوش کشیدن راست گفته اند در غیاب انکه دوستش داری یتیم خواهی ماند حتی اگر کل دنیا تورا در آغوش بگیرند🥲
گواهی میدهم: مثل ماهیای دور از آبم.
شصت و پنج روز است برای رسیدن به آب تقلا میکنم،
اما بیفایده.
دیگر چه سود از این همه درد؟
چه سود از این خستگیِ همیشگی؟
ماهیِ پرجنبوجوش دیروز، امروز بیجان در گوشهای افتاده؛
تنش از کار افتاده، دارد جان میدهد.
مغزم این روزها به خواب رفته.
حتی سادهترین چیزها را نمیفهمم.
در سکوتی درمانده، به دیوار تکیه دادهام.
و فقط زمزمهام به گوش میرسد:
«ای امام رضا، ضامن آهو!
آیا ضامن این ماهیِ بیجان نمیشوی؟
به خدا، از بس تقلا کرد خسته شد...
دارد میمیرد.»
https://eitaa.com/deltir
سلام تنها ساکن قلبِ تنهای من،
امروز پسرمان ده ماهه شد.
ثمرهٔ عشقِ ما، ده ماه است که به این دنیا پا گذاشته است؛
ده ماهی که به طبیعت، میبایست بهترین روزهای زندگیِ ما میبود.
اما…
چه کنم از دست این دشمنِ خونی؟
از دنیا میگویم…
همیشه در بدترین موقع میزند؛
تیرهایش بیرحمانه به قلبم مینشیند
و همه چیز را زهرآلود میکند.
این سومین ماهگردِ پسرم است که تو در کنارمان نیستی.
از پیش از هشتماهگیاش جنگ آغاز شد و اکنون ده ماهه شده است.
از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان:
این روزها، مادرِ خوبی برایش نیستم.
انگار همهٔ وجودم به تو وابسته بود؛
حتی مادر بودنم.
عذاب وجدان، پایش را بر گلویم گذاشته
و بغضم را هر لحظه سنگینتر میکند.
اینبار، دلم برای آن خانوادهٔ کوچکِ سهنفرهمان تنگ شده؛
برای همان آرامشی که دیگر نیست.
انگار درست در همان نقطه ایستادهام
که محسن چاوشی خواند:
«همیشه میلنگه یجای زندگیم…
الهی من بمیرم برای زندگیم».
و خلاصه، در این دنیا دیگر هیچ چیز خوبی به چشمم نمیآید.
تا هفتاد روز پیش، حتی در اوجِ جنگ و آشوب،
با وجود تو، دلخوشیهایم را زنده نگه داشته بودم.
اما اکنون…
نه.
مطمئن باش که دیگر نایِ ادامه دادن ندارم.
توانی برای بودن باقی نمانده است.
امید، رهایم کرده است.
خستهام.
خسته از این همه زهر…
خسته از این همه تهیای…
دلتیر