نمیدانم چه سالی بود، اما سالها پیش وقتی حالی بود و شور و شعفی، شبهنگام دست به قلم بردم و این شعر را به یاد شهید عزیزی سرودم. آن ایام تصمیم جدی داشتم که شاعرانگی درونم را از نو زنده کنم و نانوشتههای داستانی و ناداستانیام را در قالبهای شعری روی کاغذ بیاورم. چند قطعه از شعرهایم آن ایام در مجلات معتبر کشور چاپ شد و من چقدر به خودم میبالیدم که شاعر شدهام!!
اما هرچه بیشتر و سریعتر جلو میرفتم، امیدم به شاعر شدن کمتر میشد، چرا که وقتی با شعرهای حیرتانگیز دیگر شعرا مواجه میشدم، تازه میفهمیدم که آه چقدر فاصله است بین شعرهای من و شعر اهل فن!
همین بود که دیگر شعر نگفتم و هروقت هم گفتم برای خودم و دل خودم گفتم که از قضا این بار وقتی به اساتیدم خواندم، با تحسین بیتعارفشان مواجه شدم و دوباره وسوسه شدم که شولای شاعری به دوش افکنم و عصای درویشی به دست گیرم و قدم در جادههای نرفته شعر بگذارم.
امروز به گمانم همان شهید عزیز به سراغ من و شعرم آمد و دستم را گرفت تا احساس تنهایی و غریبی نکنم و دوباره برای شعرهای یتیمم پدری کنم.
ممنونم از دوستان جشنواره شعر و داستان دفاع مقدس آذربایجان شرقی و دوست شاعر و برادربزرگ عزیزم استاد سیدغفار هاشمی که بخشی از حافظهی کودکی و نوجوانی من در ولایتمان هستند و یادگار روزهایی که لباسهای رزمندگیشان حسرت تنم بود و شکوه لبخندهایشان ذوق و اشتیاق دلم برای بسیجی و رزمنده شدن و چرا پنهان کنم، حتی شهید شدن!
مجید محبوبی
برگزیدگان جشنواره استانی شعر و داستان دفاع مقدس و مقاومت مشخص شد
https://defapress.ir/fa/news/812806/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D8%B4%D8%AF
پشیمانم خدا، ای کاش
نمیکردم گناهی من
چه میشد که نمیرفتم
به جز راه تو راهی من
*
پشیمانم، تو میدانی
چه احساس بدی دارم!
ولی زین پس به تو عمری
پشیمانی بدهکارم
*
زتو دورم و این احساس
بسا تاوان دوریهاست
و این حالی که من دارم
نمیدانم چه جوریهاست
*
فقط حس میکنم تلخم
من و کامی که شیرین نیست
بگیر این حس را از من
که حسی بدتر از این نیست
*
ندانستم کجا رفتم
نفهمیدم خطا کردم
خطاپوشی خداوندا
قبولم کن که برگردم!
مجید محبوبی
آتش زدی، شکستی
دلهای مهربان را
با تیر زخم کردی
بال کبوتران را
*
لبخند ناز گلها
از آتش تو پژمرد
تو دیوی که همیشه
میکشت بچه میخورد
*
تو چشم قاصدک را
با بمب کور کردی
یکدسته شاپرک را
زنده به گور کردی
*
سیلاب اشک جاریست
در کوچههای میناب
خون گریه میکند ماه
امشب برای میناب
مجید محبوبی
هدایت شده از محمد کرباسی
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 توصیه حضرت آیت الله بهاءالدینی برای جلوگیری از بمباران
#انتشارحداکثری
•┈┈••✾••┈┈•
‼️آخرین اخبار جنگ 🇮🇷
✅ حجتالاسلام محمد کرباسی
🆔 @m_karbasi
🔻*غزلی از امام خامنهای (قدس سره) برای شهادتش
*
دل را ز بیخودی سرِ از خود رمیدن است
جان را هوای از قفسِ تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سَر دادهام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه بَر کَنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوی سرکِشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پَر کشیدن است
بگرفته آبورنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهلِ درد، شرح غم خود نمیکنم
تقدیر قصهٔ دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لبِ حسرت گزیدن است
شهادت #مرتضیخاناحمدی یاد شهدای دفاع مقدس ولایتمان را دوباره در دلها و ذهنها زنده کرد.
عروج ملکوتی این شهید والامقام را در وهلهی اول به حضرت ولیعصر(عج) و در وهلهی بعدی به خانواده انقلابی داغدار و پدر رزمندهاش دوست و هممدرسهای عزیزمان «حاج فیروز خاناحمدی» و تمامی اهالی شهیدپرور روستای #لطفآباد تبریک و تسلیت عرض میکنم.
خدا انشاءالله ایشان را در اعلی علیین با شهدای صدر اسلام محشور بگرداند و به خانواده داغدارش صبر و شکیبایی عنایت فرماید.
امشب برای افطار در مسجد دعوت بودیم. مسجد جامع روستا پر بود از جمعیتی که برای افطار لحظهشماری میکردند. نشسته بودم کنار حاجآقا. با اینکه سروصدای جمعیت زیاد بود، اما برای لحظاتی صدای جولان هواپیماها از بیرون به گوش رسید و صدای آنها را بلعید. مردم خیلی توجه نکردند. پشتبند صدای هواپیماها، صدای اذان در مسجد پیچید و حاجآقا دعای افطار را خواند و مردم چایی داغ و خرما را به سمت دهانهایشان بردند. هنوز لبها به لیوان یکبار مصرف نرسیده بود که صدای انفجاری برخاست. عدهای از سمت در خواستند بلند بشوند که با توصیه چند نفر نشستند و مشغول افطار شدند. لحظاتی در التهاب و دلشوره و هیجان گذشت و من فوری بشقابم را پر سوپ کردم و تا خواستم اولین قاشق سوپ را به سمت دهانم هدایت کنم که دوباره صدای انفجار به گوش رسید. دوباره سروصدای مردم بلند شد. خیلی نگران شده بودند و نمیدانستند چه کار کنند. بنشینند و یا بروند. دیروز بمباران شهر تجربه تلخی بود که همه داشتند در مورد آن حرف میزدند.
خانواده صاحب احسان بیکار نبودند و مرتب در حال پذیرایی و هدایت اطعمه و اشربه به سفره بودند که برای چندمین بار صدای انفجار بلند شد. باز صدای عدهای درآمد و میخواستند از خیر خوردن غذا بگذرند که یکی از کارکنان مسجد بلند گفت: «ببخشید این آبگرمکن آشپزخانه مسجد خراب است و دیر شعلهور میشود. نترسید صدای آبگرمکن است!»
مجید محبوبی