دیدن چشمانِ به رنگ کویرش، به تازگی مفهوم واقعیِ ژَرف را به من آموخت؛ اما نه، چشمانش همچون کویر خشک نبودند!
آن دو گوی قهوهای داشت، که افسانهای قدیمی، در کتابی با برگ کاهی را در ذهنم تداعی میکرد:
خدا، چشمهای قهوهای رو با قهوهی بهشتی و چشمهای عسلی رو با عسل بهشتی پُر کرده:)
الحق که چشمانش سراسر قهوه بودند و من به حق فهمیدم که قهوه، از سیگار روی لبهایم خطرناکتر است و متأسفانه، کمپ ترک اعتیادِ قهوه یا چشمانی لبریز از قهوه موجود نیست؛
تو رفتی و رد پایت روی قلبم ماند اما گویی قهوهی چشمانت به خوبی کارم را ساخته بودند، که من هر شامگاه مهمان کافه نادری هستم و قهوهاش مهمان روحم...
#نوشتههام
گاهی زندگی ترجیح میدهد سکوت کنیم تا لبخند بزنیم؛ شاید به همین خاطر است که گاهی اوقات، ماهیچههای صورتمان میخواهند نقشِ لبخند را بر لبهایمان بدوزند اما ممکن نیست!