ضُحی
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂 🦂🌕🦂🌕🦂 🌕🦂🌕 🦂 ♡﷽♡ #قمردرعقرب🕷 بقلم #الهه_بانو #قسمت928 •┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈• ۹۲۸
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕
🦂
♡﷽♡
#قمردرعقرب🕷
بقلم #الهه_بانو
#قسمت929
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
۹۲۹
قمر
دلشوره ، دلتنگی ، دل آشوبه ....
نمی دانم حالم به کدام نزدیک تر است ولی هر چه هست احساس می کنم قلبم آرام آرام از جا کنده می شود و آنقدر بالا می آید تا جایی توی گلویم ، روی شقیقه ام می کوبد
مثلاً امروز آخرین امتحانم بود و الان باید از خوشحالی پشت سر گذاشتن این آزمون دشوار روی پا بند نباشم ولی برعکس از لحظه ای که سوگل خبر داده آنجا چه خبر است و مرا چون بیگانگان بی خبر نگه داشته اند حال دیوانگان را دارم
طول و عرض اتاق را طی می کنم و دوباره شماره اش را می گیرم
این اولین بار است که چند مرتبه تماس گرفته ام و او پاسخم را نمی دهد
- حنانه جان !
کجایی دختر ؟ بیا بیرون دیگه
نگاهم سمت یلدا کشیده می شود که همچنان پا به پای من آمده و تنهایم نمی گذارد
- باشه ، برو من میام
سر تکان داده و در اتاق را می بندد
امروز حاج بابا و سادات جان میهمان داشتند
مرتضی از تهران آمده و همین بهانه ایست تا خانواده ی عمو حمید ناهار میهمان این خانه باشند
حتماً امشب دنباله ی این بهانه به حضور تمام اعضاء خانواده زیر سقف این خانه ختم می شود !
صفحه ی پیامک گوشی را باز می کنم و پیامی برای حاج حیدر می فرستم
حالا که او نامهربانی کرده و پاسخ نمی دهد من از راه دیگری برای رساندن صدایم بهره می گیرم
سلام حاج حیدر آقا
خدا رحمت کنه سد بابا رو
نه شرط انصافه ، نه نشونه ی برادری که جواب منو ندید
فقط امیدوارم یه بار جای من قرار بگیرید تا شاید بفهمید چی به سر آدم میاد از بی خبری و نگرانی .....
پیام را ارسال کرده و گوشی را بی صدا روی طاقچه رها می کنم
از در اتاق که بیرون می روم عمو حمید قبل از بقیه به طرفم آمده و مرا با مهربانی در آغوش می کشد
بعد از حاج بابا او در بین مردهای این خانه نسبت به من مهربان ترین بود
- چطوری عمو جان ؟
- شکر خدا ، خوبم
ببخشید من دیر خدمتتون رسیدم
- خواهش می کنم دختر قشنگم
راستی مرتضی رو دیدی ؟
سمت پسرعمو مرتضی می روم به قصد احوالپرسی و با خودم فکر می کنم چطور عمو گمان کرده ممکن است گل پسرش را با این قامت رعنا ندیده باشم ؟
- سلام پسر عمو ، رسیدن بخیر
خوش اومدید
- علیک سلام عموزاده ی عزیزتر از جان !
چطوری محصل نمونه ؟
سد امتحاناتو به کمک یلدا شکستی قربونت ؟
می خواهم جواب کنایه گویی های مکرر و آزار هنده اش را به شیوه ی خود بدهم ولی می دانم در حضور حاج بابا و عموجان بی ادبیست
سر به زیر انداخته و لبخند کم رنگی که روی لبم می نشیند می شود جواب سوال این پسر نچسب گنده پران !
سمت زن عمو می چرخم و با او احوالپرسی می کنم
نکته ی منفی این خانواده ی دوست داشتنی همین پسر بود و بس
ترجیح می دهم جای فکر کردن به آنچه الان در خانه ی بی بی می گذرد به لحظاتی فکر کنم که قرار بود با شادی در کنار خانواده ام بگذرانم
بالاخره بی بی هر کجا باشد تا شب که به خانه اش خواهد رفت
همان وقت تماس می گیرم و با او حرف خواهم زد
تقصیر من است که در ذهنم حاج حیدر را زیادی بزرگ کرده بودم
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
پرش به پارت اول♡👇
https://eitaa.com/dhuhastory/15776
●|رمان قمر در عقرب مختص مخاطبان کانال👇
|√• https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 •√|
⛔️کپي حرام⛔️
🦂
🌕🦂🌕
🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂