✉️ تقدیمی شماره پنج : مرد لافزن
-----
يك مرد لاف زن, پوست دنبهاي چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب ميكرد و به مجلس ثروتمندان ميرفت و چنين وانمود ميكرد كه غذاي چرب خورده است.دست به سبيل خود ميكشيد. تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي گفتار من.
-----
پوست دنبه یافت شخصی مستهان
هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من
لوت چربی خوردهام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید
رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید
کین گواه صدق گفتار منست
وین نشان چرب و شیرین خوردنست
-----
امّا شكمش از گرسنگي ناله ميكرد كه اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند! اين لاف و دروغ تو ما را آتش ميزند. الهي, آن سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نميزدي, لااقل يك نفر رحم ميكرد و چيزي به ما ميداد.اي مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور ميكند. شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا ميكرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد.
-----
اشکمش گفتی جواب بیطنین
که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش بر نهاد
کان سبال چرب تو بر کنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا
یک کریمی رحم افکندی به ما
-----
عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربهاي آمد و آن دنبة چرب را ربود.
اهل خانه دنبال گربه دويدند ولي گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دويد, و با صداي بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبهاي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با آن چرب ميكردي. من نتوانستم آن را از گربه بگيرم. حاضران مجلس خنديدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند. مرد ديد كه راستگويي سودمندتر است از لاف و دروغ.
ظاهر چرب، باطن گرسنه را پنهان نمیکند.
همانطور که سبیل چرب نشاندهنده سیری نیست، تظاهر به دانایی، ایمان یا ثروت نیز جای حقیقت را نمیگیرد. لافزن، در بند نگاه دیگران است. او به جای تغذیه جان، به تغذیه تصویر مشغول است.
- مولانا هشدار میدهد:
«از خودنمایی بپرهیز، که آنچه نیستی را اگر وانمود کنی، نه تنها دیگران را فریب نمیدهی، بلکه خود را از رشد واقعی محروم میکنی.»
----------
برای Maybe new embrouille
✉️تقدیمی شماره شش: فیل هندوستان
-----
هندی ها فیلی آوردند و در خانه ای تاریک قرار دادند و مردم آن دیار که تا کنون فیل ندیده بودند برای تماشا گِرد آمدند . از آنجا که تاریکی ، سراسرِ خانه را پوشانده بود ، کسی نمی توانست فیل را ببیند از اینرو هر یک از آنان دست بر اندامِ فیل می سُود و چیزی تجسم می کرد . مثلا آنکه دست بر خرطومِ فیل می کشید ، فیل را بصورتِ یک ناودان تصور می کرد و آن دیگر که دست بر گوشِ آن حیوان می سُود خیال می کرد که فیل ، شبیه یک بادبزن است . همینطور کسی که دست به پای فیل می کشید ، آن را بصورت یک ستون تجسم می کرد و بالاخره کسی که دست بر کمرِ فیل می کشید می گفت : فیل مانند تخت است .
-----
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
-----
حال آنکه همۀ اینان در اشتباه بودند و اگر در آنجا شمعی می درخشید شکلِ حقیقی فیل نمایان می شد و اختلاف ها از میان برمی خاست .
مولانا در تمثیل خود حضرت حق را فیل و تاریکی اتاق را دنیای مادی که انسان در حجابها و لایه های آن پوشیده مانده است که عقل خود را زندانی احساس لامسه کرده اند، تشبیه کرده است و شمع در این شعر کنایه از کشف و یقین می باشد. که هر گاه این نور در قلبی روشن شود، به معرفت و شناخت حقیقی خواهد رسید و تمثیل فیل در مثنوی داستان افراد سطحی نگری می باشد که خدا را در تعصب و حجابهای مادی دنیوی گم کرده اند
-----
چشم حس همچون کف دستست و بس
جز به کف، چیزی نمیآید به کس
چشم دریا دیگرست، کف دگر
کف بهجای دیدهٔ دریا نگر
-----
در این ابیات، مولانا میگوید که حواس ظاهری انسان (چشم حس) مانند کف دستاند: محدود، سطحی و ناتوان از درک حقیقت کامل. حقیقت مانند دریاییست که نمیتوان آن را با لمس کف آن شناخت. برای درک حقیقت، باید چشم دل یا چشم باطن داشت، نه فقط اتکا به حواس ظاهری.حقیقت واحد است، اما درک انسانها از آن بر اساس تجربههای محدود و شخصیشان متفاوت است.برای شناخت حقیقت، باید از سطح ظاهر عبور کرد و به باطن و نور درون دست یافت.
----------
برای Accidents
✉️تقدیم شماره هفت: خریداران انگور
-----
چهار نفر که هر کدام زبان خاصی داشتند به جایی آمدند . شخصی یک دِرَم پول به آنها داد که چیزی برای خود بخرند . آنکه فارس زبان بود گفت : برویم با این پول ، انگور بخریم . عرب زبان گفت : انگور دیگر چیست ؟ من عِنَب ( = انگور ) می خواهم . آنکه رومی بود گفت : من نه انگور می خواهم و نه عِنَب ، من فقط استافیل ( = انگور ) می خواهم .
-----
چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بُد گفت لا
من عِنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بُد و گفت این بنم
من نمیخواهم عنب، خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
تَرک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سِرّ نامها غافل بُدند
-----
و آنکه ترک زبان بود گفت : این حرف ها را بگذارید کنار ، من نه انگور می خواهم و نه عِنَب و نه استافیل . باید برویم ازوم ( = انگور ) بخریم و بخوریم . سرانجام حکیمی که به چهار زبان آگاهی داشت به آنها فهماند که همۀ شما یک چیز را می خواهید منتهی با الفاظِ مختلف ، در نتیجه اختلاف آنها رفع شد .
-----
صاحب سِرّی عزیزی، صد زبان
گر بدی آنجا بدادی صلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم
آرزوی جملهتان را میدهم
چونک بسپارید دل را بی دغل
این درمتان میکند چندین عمل
یک درمتان میشود چار المراد
چار دشمن میشود یک ز اتحاد
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت و گو
-----
مولانا میخواست نشون بده که بیشتر دعواها و اختلافهایی که بین آدمها پیش میاد، از ناآگاهی و ناتوانی در فهم زبان و نگاه همدیگهست. اون چهار نفر هرکدوم یه واژه متفاوت برای «انگور» داشتن، ولی در اصل همهشون یه چیز میخواستن. چون نمیتونستن حرف همو بفهمن، به جای همکاری، وارد نزاع شدن.
مولانا با این داستان میخواست بگه که انسانها در عمق وجودشون یکیان، ولی ظاهر و زبانشون فرق داره. اگر کسی پیدا بشه که بتونه زبان دلها رو بفهمه، مثل اون مرد دانا، میتونه صلح و تفاهم بیاره.
این حکایت یه دعوته به فهم، به همدلی، و به عبور از سطح به عمق. مولانا میگه: حقیقت یکیه، ولی راههای رسیدن بهش متفاوته. اگه فقط به واژهها بچسبیم، حقیقت رو گم میکنیم.
----------
برای سبز متمایل به نارنجی