eitaa logo
دانلود
.
✉️تقدیمی شمار یک: پادشاه نصرانی گداز ----- پادشاهی یهودی در سرزمینی حکومت می‌کرد که در آن نصرانیان نیز زندگی می‌کردند. مردمانِ اهل محبت و نور، پیروان عیسی روح‌الله، در کنار جهودان روزگار می‌گذراندند. اما پادشاه، دچار احولی بود—بیماریِ دوبینی. نه فقط در چشم سر، که در چشم جان. حقیقت را دوگانه می‌دید، نور را سایه می‌پنداشت، و سایه را دشمن. از همین بیماری، کینه‌ای در دلش افتاده بود نسبت به نصرانیان. آنان را آزار می‌داد، شکنجه می‌کرد، و به بهانه‌ی دفاع از دین موسی کلیم‌الله، دست به کشتار می‌زد. ----- بود شاهی در جُهودان ظلم‌ساز دشمنِ عیسی و نصرانی گُداز عهدِ عیسی بود و نوبتْ آنِ او جانِ موسی او و موسی جانِ او شاهِ اَحْوَل کرد در راهِ خدا آن دو دَمسازِ خدایی را جدا ----- در حالی که موسی و عیسی، در حقیقت، یک جان بودند در دو بدن. دو شعاع از یک خورشید، دو موج از یک دریا. اما پادشاه، چون چشمش از وحدت کور بود، در جدایی می‌زیست و در جدایی می‌کشت. ----- صد هزاران مؤمنِ مظلوم کُشت که پناهم دینِ موسی را و پُشت --- وزیر دانا و مکارش نزد او آمد و گفت: «ای پادشاه، اگر با شمشیر به جنگ دین ایشان بروی، مردم بر تو خواهند شورید و دین‌شان را با جان پاس خواهند داشت. اما اگر به مکر و تدبیر درآیی، بی‌آن‌که خونی ریخته شود، دین‌شان را از درون ویران خواهی کرد.» پادشاه پرسید: «چه تدبیری داری؟» وزیر گفت: «من خود را نصرانی می‌نمایم. تو مرا از دربار بران و تبعید کن، تا مردم گمان برند که من از تو بریده‌ام و به دین عیسی گرویده‌ام. آنگاه به میان نصرانیان می‌روم، زهد پیشه می‌کنم، عبادت می‌نمایم، و خود را قدیس و جانشین عیسی معرفی می‌کنم. چون آوازه‌ام در جهان پیچید، خلق به گردم آیند و مرا پیشوای خود سازند.» پادشاه پذیرفت و وزیر را تبعید کرد. وزیر به میان نصرانیان رفت، ریاضت کشید، زهد ورزید، و چنان کرد که مردم او را قدیس و صاحب کرامت دانستند. سال‌ها گذشت و او در دل دین ایشان جای گرفت. در واپسین روزهای عمر، بزرگان هر فرقه را نزد خود فراخواند. به هر یک، احکام و وصایایی جداگانه و متناقض داد. یکی را به ریاضت خواند، دیگری را به شادی؛ یکی را به گوشه‌نشینی، دیگری را به تبلیغ و جهاد. هر گروه، وصیت خود را حق مطلق دانست و پس از مرگ وزیر، هر فرقه راهی جدا در پیش گرفت. و چنین شد که دین عیسی، که روزی یک‌پارچه و روشن بود، به فرقه‌ها و مذاهب گوناگون تقسیم شد. هر گروه، دیگری را باطل می‌دانست، و اختلاف و جدل در میان‌شان فزونی گرفت. ---- هر یکی را تیغ و طوماری به دست درهم افتادند چون پیلان مست صد هزاران مرد ترسا کشته شد تا ز سرهای بریده پشته شد ---- مولانا می‌گوید ریشه‌ی همه‌ی این فتنه‌ها، دوبینی است.نه دوبینی چشم، بلکه دوبینی دل. وقتی انسان حقیقت را دوگانه می‌بیند، نور را با سایه اشتباه می‌گیرد، و به جای عشق، به جدل و دشمنی می‌افتد. این مرض، سرچشمه‌ی نفاق است. در نگاه مولانا، نفاق از درون خطرناک‌تر از کفر آشکار است. آن‌که با شمشیر می‌کُشد، جسم را می‌گیرد؛ اما آن‌که با مکر دین را تحریف می‌کند، جان را می‌کُشد. ---------- برای خاکستر زرد
✉️تقدیمی شماره دو: موش و شتر ----- موشی طناب شتری را گرفت و گفت: «من راه‌بلد این بیابانم، بیا تا راهت را نشان دهم!» شتر، با بزرگواری، چیزی نگفت و همراه شد. موش، با غرور، پیشاپیش می‌رفت و گمان می‌کرد که شتر به راهنمایی او نیاز دارد. ----- موشکی در کفْ مهارِ اشتری در ربود و شد روان او از مُری اُشتر از چُستی که با او شد روان موش غَرّه شد که هستم پهلوان‌‌! ----- تا آن‌که به رودخانه‌ای رسیدند. موش ایستاد و گفت: «وای! آب زیاد است! من نمی‌توانم عبور کنم!» شتر گفت: «تو که راه‌بلد بودی، چرا عمق آب را نمی‌دانستی؟ تو که مرا هدایت می‌کردی، حالا خودت درمانده‌ای؟» ----- موش آنجا ایستاد و خشک گشت گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت این توقف چیست؟ حیرانی چرا‌؟ پا بنه، مردانه اندر جو در آ تو قلاوزی و پیش‌آهنگِ من‌‌‌! درمیانِ ره مباش و تن مزن گفت این آبِ شگرفست و عمیق من همی‌ترسم ز غرقاب ای رفیق گفت اشتر تا ببینم حد آب‌‌؟! پا درو بنهاد آن اشتر شتاب گفت تا زانوست آب ای کورموش از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش‌‌؟ گفت مورِ تست و ما را اژدهاست که ز زانو تا به زانو فرقهاست گر تو را تا زانو است ای پُر هنر مر مرا صد گز گذشت از فرق سر گفت گستاخی مکن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زین شرر ----- سرانجام موش از خودبینی دست کشید و از شتر خواست که وی را از آن رودخانه بزرگ عبور دهد و شتر نیز از روی ترحّم چنین کرد ----- گفت توبه کردم از بهر خدا بگذران زین آب مهلک مر مرا رحم آمد مر شتر را گفت هین برجه و بر کودبانِ من نشین ----- این حکایت، تمثیلی‌ست از مدعیانی که بدون شناخت و توان، خود را راهنما و پیشرو می‌دانند. طناب گرفتن موش، نماد ادعای رهبری‌ست؛ اما در اولین آزمون، ناتوانی‌اش آشکار می‌شود. مولانا با این داستان می‌خواهد بگوید: ادعا، بدون شناخت و تجربه، فقط طناب‌کشی بی‌مایه‌ای‌ست. و بزرگان، مانند شتر، با سکوت و صبر، حقیقت را در عمل نشان می‌دهن ---------- برای Motophie
✉️ تقدیمی شماره سه: پرنده حریص ----- پرنده ای بر بالای دیواری نشسته بود و در آن حوالی به دانه هایی نگاه می کرد که درونِ دامی ریخته بودند . گاهی به پهنۀ فراخِ هامون می نگریست و گاه به دانه ها ، هم در اندیشۀ زندگی آزادِ صحرا بود و هم دل به دانه ها بسته بود و نمی دانست چه کند . ----- باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می‌کند یک نظر حرصش به دانه می‌کشد ----- از دانه ها چشم پوشد و به سوی صحرا و زندگی رها و آزادِ خود پَر گشاید و یا به سوی لذّتِ خوردنِ دانه هایی که به اسارت و یا کشتن او می انجامد حرکت کند . سرانجام وسوسه دانه او را مقهورِ خود می کند و به سوی دام می رود و اسیر می شود . پرنده ای دیگر در همان حوالی بود . دام و دانه را دید امّا دچارِ وسوسه نشد . شادمان بال و پَر گشود و به سوی صحرا پرواز کرد . ----- شاد پرّ و بال او بَـخّـاً لَهُ تا امام جمله آزادان شد او ----- مولانا در پایان این حکایت، نتیجه‌گیری‌ای بسیار روشن و هشداردهنده دارد: > حرص، عقل را می‌پوشاند و تدبیر را تباه می‌کند. > بی‌حزمی، حتی در موجودی که بال دارد، او را زمین‌گیر می‌کند. مرغ، نماد کسی‌ست که توان پرواز دارد—یعنی توان رهایی، عقل، و اختیار. اما وقتی حزم را ترک می‌کند و به هوای نفس و طمع دل می‌سپارد، همان بال‌ها به کارش نمی‌آیند. مولانا می‌خواهد بگوید: در راه سلوک، تنها داشتن استعداد کافی نیست؛ باید با عقل، صبر، و دوراندیشی همراه باشد. وگرنه، حتی اهل معنا هم ممکن است در دام دنیا گرفتار شوند. در واقع، این حکایت نقدی‌ست بر کسانی که با وجود توانایی، به خاطر بی‌تدبیری و حرص، خود را به هلاکت می‌اندازند. و مولانا هشدار می‌دهد که: هر که ترک حزم کرد از حرص و هوا در فتد در چاه و در بند بلا ---------- برای Vol
✉️تقدیمی شمار چهار: مرد دباغ در بازار عطر فروشان ----- دبّاغی که کارش پیراستن پوستِ احشام از مدفوع و کثافت بود ، روزی گذارش به بازارِ عطر فروشان افتاد . بوی خوشِ عطرهای مختلف فضای بازار را آکنده بود و مشامِ عابران را می نواخت . امّا این دبّاغِ نگون بخت از آنجا که شامّه اش به بوی مدفوع عادت کرده بود از بوی عطر کلافه شد و همانجا بر زمین افتاد و مدّتی روی زمین بی حرکت و بیهوش ماند . مردم از چپ و راست گِردِ او جمع شدند و هر یک از آنان می کوشید او را به هوش آورد . یکی گلاب به سر و صورتش می زد و دیگری عود و عنبر می سوزاند . ----- همچو مُردار اوفتاد او بی خبر نیم روز اندر میانِ رهگذر جمع آمد خلق بر وی آن زمان جُملگان لا حَول گو ، درمان کُنان آن یکی کف بر دلِ او می براند وز گُلاب آن دیگری بر وَی فشاند او نمی دانست کاندر مَرتَعه از گُلاب آمد وَرا آن واقعه ----- این درمان ها هیچکدام حالش را بجا نیاورد و همچنان بیهوش بر زمین بود تا اینکه این جریان به گوشِ یکی از برادرانش رسید . او به محضِ اطلاع مدفوعی متعفن بدست گرفت و دوان دوان خود را به بازارِ عطاران رسانید و با چالاکی صفوفِ فشردۀ جمعیت را از هم شکافت و بر سرِ دبّاغِ بیهوش رفت و آن مدفوع را به بینی او نزدیک کرد . پس از مدّتی دبّاغ تکانی خورد و بهوش آمد و از جا برخاست . همۀ حضّار از این امر سخت تعجب کردند . ----- هم از آن سرگین سگ داروی اوست که بدان او را همی معتاد و خوست ----- در این حکایت، دباغ نماد انسانی است که به زشتی‌ها و دلبستگی‌های دنیوی خو گرفته؛ بوی عطر نماد حقیقت، زیبایی و معرفت الهی است؛ و بوی چرم یا مدفوع نماد عادت‌های ناپسند و طبع آلوده انسان. وقتی دباغ از بوی خوش بیهوش می‌شود و با بوی تعفن به هوش می‌آید، مولانا نشان می‌دهد که انسان‌ها فقط با چیزی که با آن انس گرفته‌اند آرام می‌گیرند حتی اگر آن چیز پست باشد. نتیجه این است که برای هدایت انسان باید طبعش را شناخت، چون کسی که با زشتی خو گرفته، زیبایی را نمی‌فهمد. ----- ما به لَغو و لَهو ، فربه گشته ایم در نصیحت خویش را نسرشته ایم هست قُوتِ ما دروغ و لاف و لاغ شورشِ معده ست ما را زین بَلاغ ----------- برای Black waterlily
✉️ تقدیمی شماره پنج : مرد لافزن ----- يك مرد لاف زن, پوست دنبه‌اي چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب مي‌كرد و به مجلس ثروتمندان مي‌رفت و چنين وانمود مي‌كرد كه غذاي چرب خورده است.دست به سبيل خود مي‌كشيد. تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي گفتار من. ----- پوست دنبه یافت شخصی مستهان هر صباحی چرب کردی سبلتان در میان منعمان رفتی که من لوت چربی خورده‌ام در انجمن دست بر سبلت نهادی در نوید رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید کین گواه صدق گفتار منست وین نشان چرب و شیرین خوردنست ----- امّا شكمش از گرسنگي ناله مي‌كرد كه‌ اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند! اين لاف و دروغ تو ما را آتش مي‌زند. الهي, آن سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نمي‌زدي, لااقل يك نفر رحم مي‌كرد و چيزي به ما مي‌داد.اي مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور مي‌كند. شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا مي‌كرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد. ----- اشکمش گفتی جواب بی‌طنین که اباد الله کید الکاذبین لاف تو ما را بر آتش بر نهاد کان سبال چرب تو بر کنده باد گر نبودی لاف زشتت ای گدا یک کریمی رحم افکندی به ما ----- عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربه‌اي آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دويدند ولي گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دويد, و با صداي بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌اي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با آن چرب مي‌كردي. من نتوانستم آن را از گربه بگيرم. حاضران مجلس خنديدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند. مرد ديد كه راستگويي سودمندتر است از لاف و دروغ. ظاهر چرب، باطن گرسنه را پنهان نمی‌کند. همان‌طور که سبیل چرب نشان‌دهنده سیری نیست، تظاهر به دانایی، ایمان یا ثروت نیز جای حقیقت را نمی‌گیرد. لاف‌زن، در بند نگاه دیگران است. او به جای تغذیه جان، به تغذیه تصویر مشغول است. - مولانا هشدار می‌دهد: «از خودنمایی بپرهیز، که آنچه نیستی را اگر وانمود کنی، نه تنها دیگران را فریب نمی‌دهی، بلکه خود را از رشد واقعی محروم می‌کنی.» ---------- برای Maybe new embrouille
✉️تقدیمی شماره شش: فیل هندوستان ----- هندی ها فیلی آوردند و در خانه ای تاریک قرار دادند و مردم آن دیار که تا کنون فیل ندیده بودند برای تماشا گِرد آمدند . از آنجا که تاریکی ، سراسرِ خانه را پوشانده بود ، کسی نمی توانست فیل را ببیند از اینرو هر یک از آنان دست بر اندامِ فیل می سُود و چیزی تجسم می کرد . مثلا آنکه دست بر خرطومِ فیل می کشید ، فیل را بصورتِ یک ناودان تصور می کرد و آن دیگر که دست بر گوشِ آن حیوان می سُود خیال می کرد که فیل ، شبیه یک بادبزن است . همینطور کسی که دست به پای فیل می کشید ، آن را بصورت یک ستون تجسم می کرد و بالاخره کسی که دست بر کمرِ فیل می کشید می گفت : فیل مانند تخت است . ----- آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست ----- حال آنکه همۀ اینان در اشتباه بودند و اگر در آنجا شمعی می درخشید شکلِ حقیقی فیل نمایان می شد و اختلاف ها از میان برمی خاست . مولانا در تمثیل خود حضرت حق را فیل و تاریکی اتاق را دنیای مادی که انسان در حجابها و لایه های آن پوشیده مانده است که عقل خود را زندانی احساس لامسه کرده اند، تشبیه کرده است و شمع در این شعر کنایه از کشف و یقین می باشد. که هر گاه این نور در قلبی روشن شود، به معرفت و شناخت حقیقی خواهد رسید و تمثیل فیل در مثنوی داستان افراد سطحی نگری می باشد که خدا را در تعصب و حجابهای مادی دنیوی گم کرده اند ----- چشم حس همچون کف دستست و بس جز به کف، چیزی نمی‌آید به کس چشم دریا دیگرست، کف دگر کف به‌جای دیدهٔ دریا نگر ----- در این ابیات، مولانا می‌گوید که حواس ظاهری انسان (چشم حس) مانند کف دست‌اند: محدود، سطحی و ناتوان از درک حقیقت کامل. حقیقت مانند دریایی‌ست که نمی‌توان آن را با لمس کف آن شناخت. برای درک حقیقت، باید چشم دل یا چشم باطن داشت، نه فقط اتکا به حواس ظاهری.حقیقت واحد است، اما درک انسان‌ها از آن بر اساس تجربه‌های محدود و شخصی‌شان متفاوت است.برای شناخت حقیقت، باید از سطح ظاهر عبور کرد و به باطن و نور درون دست یافت. ---------- برای Accidents
✉️تقدیم شماره هفت: خریداران انگور ----- چهار نفر که هر کدام زبان خاصی داشتند به جایی آمدند . شخصی یک دِرَم پول به آنها داد که چیزی برای خود بخرند . آنکه فارس زبان بود گفت : برویم با این پول ، انگور بخریم . عرب زبان گفت : انگور دیگر چیست ؟ من عِنَب ( = انگور ) می خواهم . آنکه رومی بود گفت : من نه انگور می خواهم و نه عِنَب ، من فقط استافیل ( = انگور ) می خواهم . ----- چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بُد گفت لا من عِنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بُد و گفت این بنم من نمی‌خواهم عنب، خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را تَرک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سِرّ نامها غافل بُدند ----- و آنکه ترک زبان بود گفت : این حرف ها را بگذارید کنار ، من نه انگور می خواهم و نه عِنَب و نه استافیل . باید برویم ازوم ( = انگور ) بخریم و بخوریم . سرانجام حکیمی که به چهار زبان آگاهی داشت به آنها فهماند که همۀ شما یک چیز را می خواهید منتهی با الفاظِ مختلف ، در نتیجه اختلاف آنها رفع شد . ----- صاحب سِرّی عزیزی، صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله‌تان را می‌دهم چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می‌کند چندین عمل یک درمتان می‌شود چار المراد چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو ----- مولانا می‌خواست نشون بده که بیشتر دعواها و اختلاف‌هایی که بین آدم‌ها پیش میاد، از ناآگاهی و ناتوانی در فهم زبان و نگاه همدیگه‌ست. اون چهار نفر هرکدوم یه واژه متفاوت برای «انگور» داشتن، ولی در اصل همه‌شون یه چیز می‌خواستن. چون نمی‌تونستن حرف همو بفهمن، به جای همکاری، وارد نزاع شدن. مولانا با این داستان می‌خواست بگه که انسان‌ها در عمق وجودشون یکی‌ان، ولی ظاهر و زبانشون فرق داره. اگر کسی پیدا بشه که بتونه زبان دل‌ها رو بفهمه، مثل اون مرد دانا، می‌تونه صلح و تفاهم بیاره. این حکایت یه دعوته به فهم، به همدلی، و به عبور از سطح به عمق. مولانا می‌گه: حقیقت یکیه، ولی راه‌های رسیدن بهش متفاوته. اگه فقط به واژه‌ها بچسبیم، حقیقت رو گم می‌کنیم. ---------- برای سبز متمایل به نارنجی