خاکستر زرد''
من در حال تعلیم رقص به خواهر کوچکتر (آبرو ریزی در حد بین الملل برای مراسم ها) در حالیکه: ته مانده حس
رقص خمش زانو ( نمیدونم چیه) به خواهر کوچیکم یاد دادم
فقط منتظرم وقتی نیستم خونه پیش مامان بابام انجام بده ( من رو به قتل می رسونن) ولی خب بازم حرکات شیطانی جالبی بود خیلی خوب تدریسش کردم.
سن و سالی از من و الیاس گذاشته
بعد همچنان سطح چتامون همیشه مراحل جدیدی رو کشف میکنه
که واقعا خدایا نگاه کسی نیفته
شب بود.
سرد بود.
غم بود.
خم شد.
آب شد.
غرق شد.
آدم برفی بیچاره ی من؛
شبیه یه تیکه ماه بود.
خاکستر زرد''
شب بود. سرد بود. غم بود. خم شد. آب شد. غرق شد. آدم برفی بیچاره ی من؛ شبیه یه تیکه ماه بود.
دکمه ها چشم هاش رو به عقب دوخته بودن. یاد گرفته بود دست های چوبی شده اش رو بی حرکت نگه داره و یه لبخند هویجی بزنه.
نور می بارید، اونقدر زیاد که هیچ آدمی، برفی شده باقی نموند.
آخرین امید آب شده اش رو روی زمین رها کرد بدون ریختن قطره ای از جسدش برای بدرقه و شوقِ بازگشت..
همون آخرین قطره از امید که زمزمه ی نفرینش ''دی'' نامیده شد.
#چرک_نویس