کاش متولد نمیشدیم تا
در صفهای بیپایان انتظار
برای چیزی که هرگز نمیرسد
نایستیم با چشمانی خسته از امیدهای پوسیده
کاش متولد نمیشدیم تا
در آغوش شبهای بیستاره
دنبال نوری نگردیم
که از آغاز قرار نبود بتابد
کاش متولد نمیشدیم تا
نام خود را فراموش نکنیم
در میان فریادهایی که هیچکس نمیشنود
کاش متولد نمیشدیم تا
در بازی بیقاعده بودن
نقشی نگیریم
که نه آغاز دارد نه پایان
فقط تکرار خستگیست
کاش متولد نمیشدیم تا
با لبخندهای مصنوعی
زخمهای کهنه را پنهان نکنیم
زیر نقاب خوبم
کاش متولد نمیشدیم تا
در جستجوی معنا
در باتلاق بیمعنایی فرو نرویم
و هر واژه
طعنهای نباشد به سکوت درون
کاش متولد نمیشدیم تا
مجبور نباشیم
هر روز
با دستان خالی
به در بسته فردا بکوبیم
کاش متولد نمیشدیم تا
این شعر
نیازی به نوشتن نداشت
#شعر
سوالی که باید از والدینم بپرسم اینه که بچه سوم رو میخواستین چیکار؟منو میخواستین چیکار؟همون دوتا کافی نبود؟
چرا باید دوستی که قهر کرده رو رفت دنبالش؟ول کن بابا به درک که قهر کرده میخوام صد سال سیاه آشتی نکنه