سخت ترین لحظه روز از خواب بیدار شدنه باز میبینی دوباره همان مشکلات و رنج ها رو باید تحمل کنی
آنقدر خسته ام
که حتی خواب هم خستگیمو نمیبره
که انگار روحمم داره نفسنفس میزنه
که صدای سکوت از هر حرفی بلندتره
که صدایم در سکوت گم میشود،
که حتی اشکهایم خوابیدهاند،
که دلم برای خودم دلتنگ است
هر روز مثل دیروزه. نه فقط شبیه، بلکه تکرارِ دقیقِ همان لحظههایی که هیچکس نمیفهمد چطور میگذرند. بیدار شدن دیگر اتفاق نیست، فقط یک واکنش فیزیکیست به نوری که از پنجره میریزد، بیدعوت، بیمعنا. بدن حرکت میکند، ولی انگار هیچجا نمیرود. ذهن، مثل اتاقی تاریک، پر از صداهاییست که نمیخواهند شنیده شوند. نه شوقی هست، نه هدفی، نه حتی دلیلی برای بلند شدن. فقط باید بود، چون نبودن هم کاریست که انرژی میخواهد.
درون، مثل زمینیست که سالهاست باران ندیده. نه خشک، بلکه خالی. هیچ چیز نمیروید، هیچ چیز نمیمیرد. فقط هست. و این بودن، گاهی سنگینتر از نبودن است. هیچکس منتظر نیست، هیچکس نمیپرسد، هیچکس نمیفهمد که بودن چقدر بیدلیل شده. آرزوها، مثل لباسهاییاند که دیگر اندازهات نیستند. خاطرات، مثل عکسهاییاند که رنگشان رفته ولی قابشان هنوز هست.
#Al
#Depression
گالری موبایلم پر از عکس های تخته دانشگاه شده که اصلا یادم نمیاد اینا برای کدوم مباحث بودن