یادمه یه هفته مونده بود به آزمون منم هیچی بلد نبودم .کلا از زمان جنگ سمت کتابام نرفته بودم.
یه آزمون زدم درصدم شد 9:)
اونروز انقد گریه کردم و کردم که اشکام خشک شد.رفتم با گریه به مامانم گفتم من هیچی قبول نمیشم.
گوشی گرفتم رفتم تو یه گروه درسی دیدم یکی نوشته من هیچی بلد نیستم ولی من تا پنجشنبه آخر شب تلاش میکنم.
منم یهو امید گرفتم.
به هیچی فکر نمیکردم و یه هفته پشت هم آزمون زدم و تحلیلش کردم.
و شد.
آخرشم مامانم لبخند زد بعد مدت ها.