نمیدونم شاید یک روز یکجا سر راهم روی زمین نون دیدم و برنداشتم بذارمش یک گوشه تا زیر پا له نشه، شاید هم وقت بازی با سنگ، اون رو انداختم جایی که بخواد زیر چرخ دوچرخهی یک بچه گیر کنه و زمین بزندش، شاید هم جایی کسی بهم لبخند زده و من حواسم نبوده، شاید کسی برام از ته قلب نوشته بوده و من دقیق نخوندمش، شاید یکی به بودنم دل بسته بوده و من ترک کردمش، یک کاری کردم بالأخره، یک کاری کردم که اوضاع داره اینطوری پیش میره.
𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲
دوزتان معرفی میکنم "بچه" (من میخواستم اسمش بزارم قیصر مرضی گفت بزاریم بچه🙎♀️)
قیصر باید خیابون ببندههههه این به این نازییی چجوری میگی قیصر باشه😩😪
روت میشه بگی قیصر مادررر؟؟