eitaa logo
اول خانواده‌ی شهدا
66 دنبال‌کننده
26 عکس
2 ویدیو
0 فایل
اخبار و آثار دیدار شاعران و نویسندگان با خانواده شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
گزارش تصویری ╔═══ ✍════════╗ @didarshoaara_shohada ╚══════🇮🇷🇮🇷🇮🇷═╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مادر شهید شدم ﷽ دائم به بغضی که چنبره زده بیخ گلویم و ول‌کن نیست، توپ و تشر می‌زنم که: «ای سمج و یک‌دنده! وسط خیابان چه جای شکستن است‌ و دندان روی جگر بگذار تا بروم توی اتاقم و آن وقت، تا صلاة صبح از چشمم ببار!» امّا عین بچه‌های تخس، حرف گوش‌نکن می‌شود. لجبازتر از او می‌شوم و با جرعه آبی که می‌فرستم ته حلقم، قورتش می‌‌دهم. چشم‌ از عکس آقاجانِ شهید می‌گیرم و می‌ایستم کنار میدان مفید. بغض رفته، دوباره برمی‌گردد. هیچ جور دست بردار نیست. بی خیالش می‌شوم و همین که می‌خواهم راه بیفتم، خبر آوردن شهیدی نوجوان می‌نشیند توی گوشم و سر جایم میخکوبم می‌کند. تا اعلام می‌شود پدر و مادرِ «محمدحسین دهقان»، چند روز پیش شهید شده‌اند و بیایید امشب همه در بدرقه‌اش، برایش پدری و مادری کنیم، سیل جمعیت سراریز می‌شوند جلوی دانشگاه مفید. با هر جان کندنی که هست، دست در دست همسرم، بدن بی رمقم را جلو می‌کشم و پهلوی آمبولانس می‌ایستم. در دلم روضه‌ی حضرت قاسم (علیه‌السلام) به پا می‌شود و دیگر سنگینی بغضم را تاب نمی‌آورم و یادم می‌رود وسط خیابان نباید بشکنمش. دست بر تابوت شهید، چند قدمی بدرقه‌اش می‌کنم. نگاه خیسم را گره می‌زنم به عکس روی تابوت و مثل تمام زن‌هایی که آمده بودند برای محمّد حسین مادری کنند، برایش مادری می‌کنم؛ اشک می‌ریزم، قربان صدقه‌ی لبخندش می‌روم و آخر دست، به خدا می‌سپارمش و می‌خواهم پیش خدا، شفاعتم کند. امشب با تمام وجود احساس کردم مادر شهید هستم. پ.ن: شهید محمد حسین دهقان، چند روز بعد از شهادت خانواده‌اش، بر اثر سوختگیِ حاصل از جنایت دشمن جانی، شهید و در تاریخ پنج فروردین هزار و چهارصد و پنج، از مقابل دانشگاه شیخ مفید، با بدرقه ی ملّت مبعوث، تشییع می‌شود. ╔═══ ✍════════╗ @didarshoaara_shohada ╚══════🇮🇷🇮🇷🇮🇷═╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توفیق یا تصادف ﷽ گاهی گمان می‌کنیم این ما هستیم که برنامه می‌چینیم، لیست می‌نویسیم و آدم‌ها را به صف می‌کنیم تا راهیِ خانه‌ای شویم که عطر بهشت می‌دهد. اما هر چه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر می‌فهمیم که ما تنها تماشاگر ضیافتی هستیم که دعوت‌نامه‌هایش مدت‌ها قبل در آسمان‌ها مهر شده است. وقتی برای دعوت به خانه‌ی شهدا، قرعه به نام کسی می‌افتد، گمان می‌کنیم یک انتخاب «تصادفی» است؛ اما از تصادف تا توفیق، فرسنگ‌ها فاصله است. در دیدار شهید کلاته، نام خانم صانعی در لیست قرار می‌گیرد. وقتی به مقصد می‌رسیم، با دیدن تصویر روی در خانه‌ی شهید، در میان بهت و اشک، معلوم می‌شود که ایشان سال‌ها پیش شهید کلاته را می‌شناخته و به ایشان ارادت داشته است؛ اما از شهادت او بی‌خبر بوده و هرگز گمان نداشته‌اند روزی به خانه‌ی شهیدی قدم بگذارد که روزگاری آشنایی دور بوده است؛ شهیدی که حالا میزبان ملکوتی‌ او شده است. بار دیگر، قرعه به نام خانم شیوندی می‌افتد. او بی‌خبر از برنامه‌ریزی‌های قرار دیدار با خانواده شهید دهقان، خودش را به آدرس داده‌شده می‌رساند؛ اما وقتی چشمش به عکس شهید دهقان و قابِ آن خانه می‌افتد، متوجه می‌شود اینجا خانه‌ی همان پسربچه‌ی شهید و غریبی است که پدر و مادرش پیش از او شهید شده بودند. به یاد می‌آورد که دلش برای تنهایی فرزندِ شهید تپیده بود و وقتی زیر تابوتش راگرفته بود دلش مادرانه می‌تپیدو حالا بی‌آنکه بداند، با روح صاحب همین خانه پیوند خورده بود و دعوت شده بود. راستی، این نام‌ها چگونه در لیست ها جای می‌گیرند؟ من حالا با تمام وجود حس می‌کنم که این انتخاب‌ها تنها بهانه‌ای است برای یک ملاقات از پیش‌تعیین‌شده. انگار شهدا خودشان میان دل‌ها می‌گردند، آن‌هایی را که جایی، لحظه‌ای، با خاطره یا لبخندی به آن‌ها گره خورده‌اند پیدا می‌کنند و به خانه فرامی‌خوانند. در این دیدارها، کسی تصادفی انتخاب نمی‌شود. اینجا هر آمدنی، یک «بازگشت» است؛ بازگشت به آغوش رفیقی که شاید سال‌ها پیش، در نقطه‌ای از زمین یا آسمان، با او عهدی بسته‌ایم و حالا وقت ادای آن عهد فرا رسیده است. ما فقط بهانه هستیم؛ دعوت‌کننده، خودِ شهدایند... ╔═══ ✍════════╗ @didarshoaara_shohada ╚══════🇮🇷🇮🇷🇮🇷═╝