پنإه بر تو کہ﹐ بئ وا꯭ژه مرا میشنوئ
شعر هأیم بوئ دلت꯭نگئ گرفتند
گرچه آشوبم ، ولی آرامش جاني مرا
سيري ز دیدن تو ندارد نگاه من
مئ کشد کار من از فکر تو اخر به جنون
در هوایت بي قرارم ، روز و شب
ز دیدہ روئ ، اما نمیروئ از یـاد
قسم ᰭ بہ پیچ و تأب ، موه꯭ایت