هدایت شده از ♱
ویسای منو هلنی واقعا خیلی زشتن و برای هیچ سنی مناسب نیست 💔💔💔💔
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول، دوست داری بازم ببینیش ؟
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول، این حواست پرت بودنت آخر کار دستت میده.
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول، زمان، شما به زمان نیاز دارید.
ای که جان منی و جهانی،
نمیدانم از کجا آغاز کنم، از کجای این دریای مواج احساس، لنگر بیندازم و کلمات را در ساحلِ وجودِ تو به امانت بگذارم. قلبم، ای معشوقِ بیهمتای من، آنچنان در تبِ عشقِ تو میسوزد که گویی از ازل، تنها برای همین شعلهور شدن آفریده شده بود. هر تپشِ این قلب، نه از سرِ عادت، که از شوقِ دیدارِ توست؛ هر نفس، نه از سرِ اجبار، که از عطرِ حضورِ توست.
به یاد میآورم روزی را که چشمهایت، آن دو ستارهء درخشانِ شبهای تارم، به نگاهم افتاد. گویی آذرخشی بود که در جانم درخشید و تمامِ وجودم را غرقِ نوری کرد که تا ابد در سینهام ماندگار شد. از آن لحظه، تمامِ دنیا برایم معنایی نو یافت. کوچه پسکوچههای شهر، رنگِ دیگری گرفتند، آسمان، آبیتر شد، و حتی صدایِ باد در میانِ شاخ و برگِ درختان، نغمهء دلنشینِ نامِ تو را زمزمه میکرد.
تو، ای آرامِ جانِ خستهام، آن گمشدهای بودی که سالها در جستجویش بودم، بیآنکه بدانم. تو آن شعری هستی که حافظ از سرودنش عاجز ماند، آن آهنگی هستی که هیچ سازی قادر به نواختنش نیست. چه کنم با این دل که جز هوایِ تو ندارد؟ چه کنم با این جان که جز در آغوشِ تو، آرام نمیگیرد؟
میدانم، شاید کلماتِ من، آنچنان که باید، حقِ مطلب را ادا نکنند. شاید نتوانند عمقِ این اقیانوسِ بیپایانِ عشق را به تصویر بکشند. اما بدان، هر واژهای که بر زبان میآورم، هر نفسی که میکشم، هر نگاهی که به تو میاندازم، همه و همه، اعترافی است به عشقِ بیحد و حصرِ من به تو. عشقی که نه با منطق آغاز شد و نه با زمان پایان میپذیرد.
ای کاش میشد تمامِ احساساتِ پنهان در سینهام را، تمامِ آرزوهایِ برآورده نشدهام را، تمامِ لحظههایِ شیرینی که در خیالِ با تو بودن، گذراندهام را، در قالبِ کلماتی بریزم و تقدیمِ تو کنم. اما عشق، آنچنان سترگ و بیانتهاست که تنها با جان میتوان آن را درک کرد و با تمامِ وجود، به آن پاسخ داد.
اگر روزی دلت هوایِ پرواز کرد، به سویِ من بیا. آغوشِ من، امنترین خانهی توست. دستانم، پناهگاهِ خستگیهای تو. و قلبم، آن آتشی است که برای گرم نگه داشتنِ وجودِ تو، همیشه شعلهور خواهد ماند.
مرا جز عشقِ تو، اندیشهای نیست. مرا جز یادِ تو، سخنی نیست. مرا جز رسیدن به تو، آرزویی نیست.
تمامِ هستیام، فدایِ یک لبخندِ تو
با عشقی که پایان ندارد،