گاهی زندگی یک نفر را در مسیر تو میگذارد که شبیه اتفاق نیست؛ شبیه تقدیر است.
آدمی که وقتی نگاهش در نگاهت مینشیند، یک جور آرامش سنگین و گرم در جانت میچکد؛
انگار سالها دنبال همین نگاه بودی،
همین صدا،
همین حضور.
میدانی؟
یک جایی در رابطه، عشق دیگر فقط "احساس" نیست.
میشود یک سکون مقدس؛
یک عمق،
یک کشش که نه تو میتوانی انکارش کنی، نه او.
یک حس تعلق که از جنس بند و زنجیر نیست؛
از جنس انتخاب است.
تو هر روز، هر لحظه، هر نگاه با او تصمیم میگیری که بمانی…
نه از روی نیاز، نه از روی ترس،
بلکه از روی خواستن.
از روی میل.
از روی این باور که "او همانجاست که من نیمهی گمشدهام را پیدا کردهام."
مثل این است که میان قلب تو و قلب او پلی کشیدهاند؛
پلی که نه با فاصله خراب میشود،
نه با قهر،
نه با سکوت.
پلی که وقتی اسمت را میگوید، انگار نور از دو طرفش به هم میرسد.
این تعلق…
چیزی است که وقتی کنارش هستی، نه فقط بدن و دستهایت، بلکه روحت هم آرام میگیرد.
در آغوشش حس میکنی جهان کوچک میشود،
مشکلات عقب میروند،
صداها محو میشوند،
و فقط یک چیز واقعی میماند:
'او'.
و چه زیباست آن لحظهای که میفهمی 'داشتنِ او' فقط یک اتفاق نیست.
امانتی است که جهان در دستانت گذاشته.
او مال توست… اما نه از آن مالکیتهای سخت و خشک.
او مال توست چون خودش خواسته،
چون قلبش از میان تمام قلبهای جهان تو را انتخاب کرده،
چون لبخندش وقتی برای توست، فرق دارد.
و تو…
تو هم برای او یک خانهای؛
خانهای که کلیدش فقط به دستان او میخورد.
یکی که اگر جهان به او پشت کند،
اگر همهی درها بسته شود،
باز میداند یک جا، یک نفر،
بیقید و شرط،
با آغوش باز منتظرش است.
این رابطه، این تعلق…
یک جور “داشتنِ نرم” است؛
همانکه وقتی کنارش دراز میکشی،
نفسهایش را روی گردنت حس میکنی،
گرمای بدنش را پشتت،
انگشتهایش را که آرام، مثل یک راز، روی پوستت میلغزند…
میفهمی این رابطه چیزی فراتر از عشق است؛
یک تسلیم عاشقانه.
یک امنیت شهوانه.
یک نوازش عمیق که تا جانت میرود.
و آن لحظه که اسمت را با صدایی آرام صدا میزند…
نه فقط میشنوی.
حس میکنی.
در تمام بدنت.
در تمام وجودت.
تو برای او هستی،
او برای توست،
و جهان در آن لحظه…
کوچکتر از آن است که بینتان فاصله بیندازد.
و در نهایت همه چیز برمیگرده به "مالکیت"
عزیزم ، من به ۳۰/۷۰ راضی نیستم ، فقط ۱۰۰ در ۱۰۰ باید مال من باشه.