هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول، دوست داری بازم ببینیش ؟
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول، این حواست پرت بودنت آخر کار دستت میده.
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول، زمان، شما به زمان نیاز دارید.
ای که جان منی و جهانی،
نمیدانم از کجا آغاز کنم، از کجای این دریای مواج احساس، لنگر بیندازم و کلمات را در ساحلِ وجودِ تو به امانت بگذارم. قلبم، ای معشوقِ بیهمتای من، آنچنان در تبِ عشقِ تو میسوزد که گویی از ازل، تنها برای همین شعلهور شدن آفریده شده بود. هر تپشِ این قلب، نه از سرِ عادت، که از شوقِ دیدارِ توست؛ هر نفس، نه از سرِ اجبار، که از عطرِ حضورِ توست.
به یاد میآورم روزی را که چشمهایت، آن دو ستارهء درخشانِ شبهای تارم، به نگاهم افتاد. گویی آذرخشی بود که در جانم درخشید و تمامِ وجودم را غرقِ نوری کرد که تا ابد در سینهام ماندگار شد. از آن لحظه، تمامِ دنیا برایم معنایی نو یافت. کوچه پسکوچههای شهر، رنگِ دیگری گرفتند، آسمان، آبیتر شد، و حتی صدایِ باد در میانِ شاخ و برگِ درختان، نغمهء دلنشینِ نامِ تو را زمزمه میکرد.
تو، ای آرامِ جانِ خستهام، آن گمشدهای بودی که سالها در جستجویش بودم، بیآنکه بدانم. تو آن شعری هستی که حافظ از سرودنش عاجز ماند، آن آهنگی هستی که هیچ سازی قادر به نواختنش نیست. چه کنم با این دل که جز هوایِ تو ندارد؟ چه کنم با این جان که جز در آغوشِ تو، آرام نمیگیرد؟
میدانم، شاید کلماتِ من، آنچنان که باید، حقِ مطلب را ادا نکنند. شاید نتوانند عمقِ این اقیانوسِ بیپایانِ عشق را به تصویر بکشند. اما بدان، هر واژهای که بر زبان میآورم، هر نفسی که میکشم، هر نگاهی که به تو میاندازم، همه و همه، اعترافی است به عشقِ بیحد و حصرِ من به تو. عشقی که نه با منطق آغاز شد و نه با زمان پایان میپذیرد.
ای کاش میشد تمامِ احساساتِ پنهان در سینهام را، تمامِ آرزوهایِ برآورده نشدهام را، تمامِ لحظههایِ شیرینی که در خیالِ با تو بودن، گذراندهام را، در قالبِ کلماتی بریزم و تقدیمِ تو کنم. اما عشق، آنچنان سترگ و بیانتهاست که تنها با جان میتوان آن را درک کرد و با تمامِ وجود، به آن پاسخ داد.
اگر روزی دلت هوایِ پرواز کرد، به سویِ من بیا. آغوشِ من، امنترین خانهی توست. دستانم، پناهگاهِ خستگیهای تو. و قلبم، آن آتشی است که برای گرم نگه داشتنِ وجودِ تو، همیشه شعلهور خواهد ماند.
مرا جز عشقِ تو، اندیشهای نیست. مرا جز یادِ تو، سخنی نیست. مرا جز رسیدن به تو، آرزویی نیست.
تمامِ هستیام، فدایِ یک لبخندِ تو
با عشقی که پایان ندارد،
گاهی زندگی یک نفر را در مسیر تو میگذارد که شبیه اتفاق نیست؛ شبیه تقدیر است.
آدمی که وقتی نگاهش در نگاهت مینشیند، یک جور آرامش سنگین و گرم در جانت میچکد؛
انگار سالها دنبال همین نگاه بودی،
همین صدا،
همین حضور.
میدانی؟
یک جایی در رابطه، عشق دیگر فقط "احساس" نیست.
میشود یک سکون مقدس؛
یک عمق،
یک کشش که نه تو میتوانی انکارش کنی، نه او.
یک حس تعلق که از جنس بند و زنجیر نیست؛
از جنس انتخاب است.
تو هر روز، هر لحظه، هر نگاه با او تصمیم میگیری که بمانی…
نه از روی نیاز، نه از روی ترس،
بلکه از روی خواستن.
از روی میل.
از روی این باور که "او همانجاست که من نیمهی گمشدهام را پیدا کردهام."
مثل این است که میان قلب تو و قلب او پلی کشیدهاند؛
پلی که نه با فاصله خراب میشود،
نه با قهر،
نه با سکوت.
پلی که وقتی اسمت را میگوید، انگار نور از دو طرفش به هم میرسد.
این تعلق…
چیزی است که وقتی کنارش هستی، نه فقط بدن و دستهایت، بلکه روحت هم آرام میگیرد.
در آغوشش حس میکنی جهان کوچک میشود،
مشکلات عقب میروند،
صداها محو میشوند،
و فقط یک چیز واقعی میماند:
'او'.
و چه زیباست آن لحظهای که میفهمی 'داشتنِ او' فقط یک اتفاق نیست.
امانتی است که جهان در دستانت گذاشته.
او مال توست… اما نه از آن مالکیتهای سخت و خشک.
او مال توست چون خودش خواسته،
چون قلبش از میان تمام قلبهای جهان تو را انتخاب کرده،
چون لبخندش وقتی برای توست، فرق دارد.
و تو…
تو هم برای او یک خانهای؛
خانهای که کلیدش فقط به دستان او میخورد.
یکی که اگر جهان به او پشت کند،
اگر همهی درها بسته شود،
باز میداند یک جا، یک نفر،
بیقید و شرط،
با آغوش باز منتظرش است.
این رابطه، این تعلق…
یک جور “داشتنِ نرم” است؛
همانکه وقتی کنارش دراز میکشی،
نفسهایش را روی گردنت حس میکنی،
گرمای بدنش را پشتت،
انگشتهایش را که آرام، مثل یک راز، روی پوستت میلغزند…
میفهمی این رابطه چیزی فراتر از عشق است؛
یک تسلیم عاشقانه.
یک امنیت شهوانه.
یک نوازش عمیق که تا جانت میرود.
و آن لحظه که اسمت را با صدایی آرام صدا میزند…
نه فقط میشنوی.
حس میکنی.
در تمام بدنت.
در تمام وجودت.
تو برای او هستی،
او برای توست،
و جهان در آن لحظه…
کوچکتر از آن است که بینتان فاصله بیندازد.
و در نهایت همه چیز برمیگرده به "مالکیت"