𝗦𝗵𝗼𝗼𝘁𝗶𝗻𝗴 𝗦𝘁𝗮𝗿𝘀
گاهی وقتها، خودم رو گم میکنم. نه توی یه جایِ دور، نه توی یه شهرِ غریب، نه حتی توی یه موقعیتِ خاص. خودم رو گم میکنم توی همین روزمرگیهایِ تکراری، توی همین چارچوبِ تنگ که انگار برای من ساخته نشده. انگار که یه غریبهام توی بدنِ خودم، با یه نقابِ آشنا که هر روز صبح روی صورتم میزنم و شب با خستگی از جا میکنمش.
یه حسی دارم ، مثل یه خوره به جونم افتاده. توی جمعها، احساس میکنم یه وصلهی ناجورم. حرفهاشون، خندههاشون، حتی نگاههاشون، انگار که از یه دنیایِ دیگه اومدن. من اینجا هستم، نفس میکشم، ولی انگار که حضورم هیچ وزنی نداره، هیچ تأثیری نمیذاره. مثل یه تصویرِ بیرنگ توی یه قابِ رنگی؛ دیده میشم، ولی دیده نمیشم.
انگار که دارم توی هوا شناورم، دور از همهی چیزهایی که به هم چسبیدن. دستم رو دراز میکنم، ولی به هیچ جا نمیرسه. صدام رو بلند میکنم، ولی انگار که توی یه محفظهی خلاء فریاد میزنم. انگار که یه پتوِ نامرئی من رو از بقیهی دنیا جدا کرده و من محکومم به دیدنِ همهچیز از پشتِ این پردهیِ سرد و بیروح.
بدترین قسمت، اون تنفریِ که نسبت به خودم دارم. یه نفرتِ خاموش، یه بغضِ گرهخورده در گلو. خودم رو سرزنش میکنم برای تمامِ نداشتههام، برای تمامِ اشتباهاتی که کردم، برای تمامِ فرصتهایی که از دست دادم. به خودم نگاه میکنم توی آینه و جز یه سایهیِ خسته و شکسته چیزی نمیبینم. انگار که تمامِ وجودم رو لکهها و خراشهایِ ناپیدا پوشونده و من دیگه نمیتونم اون آدمِ قبلی باشم، اون آدمی که شاید یه روزی، جایی، شبیهِ خودم بود.
شبها، این حسها مثلِ سیلاب سرازیر میشن. صدایِ وجدانم، که حالا تبدیل به یه شاکیِ بیرحم شده، مدام توی گوشم تکرار میکنه: "تو مقصری"، "تو نمیتونی"، "تو هیچی نیستی". هر نفس که میکشم، سنگینتر میشه، هر پلک زدن، یه عمر طول میکشه. انگار که درونم یه سیاهچالِ عمیق هست و من هر روز بیشتر توی تاریکیِ اون سقوط میکنم، بدونِ هیچ امیدی به پیدا کردنِ نور.
حتی گاهی، آرزویِ یه پایانِ راحت رو میکنم. نه از سرِ ناامیدیِ کامل، بلکه از سرِ خستگیِ مفرط. خستگی از این جنگِ دائمی با خودم، خستگی از این بازیِ بیپایانِ حسرت و سرزنش. شاید یه روزی، این کابوسِ خودم رو تموم کنم. دلم نمیخواد بمیرم ، فقط میخوام نباشم...