eitaa logo
دیمزن
2.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
727 ویدیو
20 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
گلهایی که مهمونای دیروزمون آوردن... بیا ما هم همیشه دنبال آفتاب ولایت باشیم. عیدتون مباااارک😍😍 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیشب وسط کوچه چراغانی شده نشسته بودم توی جشن امیرالمومنین واشک می ریختم. همه داشتند کف می زدند. بچه ها چرخ وفلک صلواتی سوار شده بودند. صدای شادی و خنده شان می آمد. همه چیز مهیا بود برای اینکه من هم بخندم و کف بزنم و فیلم بگیرم و شاد باشم. اما این ذهن سیال لاکردار نمی گذاشت. بی اختیار می رفت توی خیابان های تاریک عربستان. پارسال همین حال را داشتم وقتی که شب عید غدیر در راه حرم توی ترافیک گیر کرده بودیم. چرا هیچ خبری نبود؟ نه یک ریسه ای، چراغی، تبریکی. آن همه مسلمان با شوق عازم مسجدالحرام بودند تا دور کعبه بگردند؟ کعبه ای که پیامبر امیرالمومنین را به آن تشبیه کرده و گفته نظر به او عبادت است و حج به سوی او واجب؟ همین حال را سیزده سال پیش توی ژنو داشتم. چرا هیچ کس جز ما خوشحال نبود؟ چرا از وجود چنین نعمت بزرگی بی اطلاع بودند؟ این بی اطلاعی دیگران از نعمت ولایت همیشه دلم را می سوزاند. مثالهایی که به ذهنم می آیند خیلی مسخره و بلاتشبیه طور هستند ولی شما که غریبه نیستید. مثلا با خودم فکر می کردم که انگار آمده ام جزیره ای دورافتاده و دیده ام که مردم هنوز سرچشمه لباس چنگ می زنند و روی آتش غذا می پزند و در گرما و سرما توی چادری بدون تجهیزات می خوابند و من تلاش دارم به آنها بگویم که خب چرا خودتان را محروم کرده اید از لباسشویی و گاز و کولر و بخاری و خانه های مدرن؟ ولی آنها اصلا نمی فهمند من از چه حرف می زنم و مسخره ام می کنند. آدم چقدر دلش می سوزد برایشان؟ تا ابد شکر بابت این نعمت لاکچری و کمیاب مستضعفان عالم کجاست کسی که نعمتهای دنیا را عادلانه تقسیم کند بین همه؟ https://eitaa.com/dimzan
داشتیم می رفتیم بچه هامونو از کف جشن ده کیلومتری جمع کنیم🤪 که چشمم خورد به این پلاکارد. دو دقیقه قبلش داشتم تلفنی با همسر شهید طهرانی مقدم حرف می زدم. داشت تعریف می کرد که صبح رفته اند دیدار خانواده این شهید و از صبر و استقامت همسرش و دختراش تعریف می کرد. رو کردم بهش گفتم منم دوست دارم خانوم بچه هاتو ببینم. دعوت کن. هنوز جمله م تموم نشده بود که چشمم خورد به نوشته زیر عکس. اطلاعیه چهلم شهید بود. کِی؟ همون لحظه که اونجا بودیم! کجا؟ همون جا که بودیم! بچه ها رو سوار کردیم. قرار بود بریم یه جایی که زدیم توی مسیریاب گفت ۵۰ دقیقه دیگه می رسید. ترافیک جشن بود. گفتیم اونجا که دیگه تا برسیم دیر می شه. بریم چهلم همین سیدِ شهید رو شرکت کنیم... ادامه دارد... دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
چه برنامه ای... چه برنامه ای... چه خاطراتی ازش شنیدم... چه مداحی خوبی... چه مهمانانی... سردار قاآنی سردار سلامی همکاراش فرماندهاش خانواده ش یه بیست دیقه نیم ساعتی نشستیم موقع خداحافظی دم در از یکی پرسیدم همسرشونم بودن؟ نشونم دادنش. یکی مثل همه نشسته بود تو ردیف خانوما. رفتم جلو و سلام دادم و خودمو معرفی کردم و یه خرده با هم حرف زدیم و دخترشم بهم معرفی کرد و قول گرفتم به زودی برم خونه شون و .... ... دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
جالبی ش اینه که برگشتیم همون مقصد قبلی مونو تو مسیر یاب زدیم زمانش نصف شده بود! اونم رفتیم. یعنی زمانی که قرار بود تو ترافیک باشیم رو اونجا رفته بودیم....🥺😢
یعنی جلوی روی تو به مقدساتت توهین کنن، تو نخوای که بحثو عوض کنن؟ خدا و آیه های قرآن رو مسخره کنن و تو اونجا رو ترک نکنی؟ 😐 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
پانویس هاش رو هم ببینین. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan