🧶«اِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم» یعنی:
با هر کسی که در جبههی شما است، من خوبم؛
«حَربٌ لِمَن حارَبَكُم» یعنی:
با هر کسی که با جبههی شما میجنگد، میجنگم.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🧶 این جنگ اَشکال مختلفی دارد:
در دوران شمشیر و نیزه یک جور است،
در دوران اتم و هوش مصنوعی و امثال اینها یک جور دیگر است،
ولی هست؛
در دوران تبلیغات به وسیلهِی شعر و قصیده و حدیث و بیان کلمات یک جور است،
در دوران اینترنت و کوانتوم و امثال اینها هم یک جور دیگر است،
ولی هست؛
در دوران دانشجو بودنِ انسان یک جور است،
در دوران مدیر شدن و مسئول شدن یک جور دیگر است؛
در همهِی احوال هست.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🧶«حَربٌ لِمَن حارَبَكُم»
نباید فراموش بشود.
«حَربٌ لِمَن حارَبَكُم» همیشه به معنای تفنگ به دست گرفتن نیست؛
به معنای
درست اندیشیدن،
درست سخن گفتن،
درست شناسایی کردن،
دقیق به هدف زدن
است؛
«حَربٌ لِمَن حارَبَكُم» اینجوری است.
بدانید وظیفه چیست،
بشناسید راهی را که باید بپیمایید.
اگر
اینجور فکر کردیم،
اینجور شناسایی کردیم،
اینجور همّت کردیم،
زندگی معنا پیدا میکند،
زندگی هدف پیدا میکند.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🧶پول لایق این نیست که هدف زندگی باشد؛
مقام و قدرت و موقعیّتهای اجتماعی حقیرتر از آن هستند که هدف زندگی انسان قرار بگیرند.
هدف زندگی بندگی است، رسیدن به خدا است.
راهش هم فقط همین است:
سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَكُم.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🧶جوانیتان را قدر بدانید؛
میدان وسیعی در مقابل شما است. انشاءاللّه شصت سال دیگر، هفتاد سال دیگر شما در این دنیا حضور خواهید داشت و کار خواهید داشت؛
از این فرصت استفاده کنید؛
برای این فرصت طولانی برنامهریزی کنید؛
برای اینکه برنامهریزیتان درست از آب دربیاید فکر کنید؛
برای اینکه درست بتوانید فکر کنید،
با قرآن آشنا بشوید،
قرآن را بخوانید، تأمّل کنید،
از کسانی که پیش از شما و بیش از شما تأمّل کردند یاد بگیرید.
یاد گرفتن ننگ نیست، افتخار است؛
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🧶فکر کنید، مطالعه کنید، شناسایی کنید، آنجایی که اقدام لازم است
اقدام کنید.
اقدام یک وقت در آزمایشگاه است،
یک وقت در کلاس درس است،
یک وقت داخل محیط دانشگاه است،
یک وقت در محیط اجتماعی است،
یک وقت در محیط سیاسی است،
یک وقت در راه کربلا است،
یک وقت در راه فلسطین است،
یک وقت شعار برای اهداف عالیهی اسلامی است.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🧶انقلاب اسلامی این راه را روی ما باز کرد.
عزیزان من، جوانهای من!
شماها آن روزگار را ندیدید؛
خوشحال باشید که ندیدید.
ما دیدیم آن روزگار را؛
روزگار بدی بود،
روزگار سختی بود،
روزگار سیاهی بود،
روزگار یأس بود.
انقلاب ورق را برگرداند،
انقلاب راه را باز کرد،
انقلاب به ما فرصت داد.
میتوانیم از این فرصت استفاده کنیم؛ شما میتوانید از این فرصت استفاده کنید.
میشود هم استفاده نکرد؛
اگر استفاده نکردیم، خسران است؛
اگر استفاده کردیم، فلاح است:
قَد اَفلَحَ المُؤمِنون.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
راستی نقش قوی تدبر در قران رو دقت کردید؟
مدتی است که #آیه_نوش نمی ذارم.
ولی یکی تون اعتراض نکردید که چرا قطع شد😅
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از محسن عباسی ولدی
#امام_امت امروز در جمع دانشجویان: «برای اینکه درست بتوانید فکر کنید با #قرآن آشنا بشوید، قرآن را بخوانید، تأمّل کنید.»
باور کنید این یک توصیۀ ساده نیست، راهبردی اساسی در مسیر تمدنسازی اسلامی است.کاش از همین امروز به آن عمل میکردیم!
روضۀ قرآن غریب در میان ما، روضۀ مکشوفی است که باید پای آن ضجه زد.
https://virasty.com/mohsen_abbasivaladi/1724608841872880020
ماشین هفت هشت کیلومتر مانده به حرم ایستاد و گفت جلوتر نمی تواند برود.
یک خانواده دیگر هم به جز ما و آن خانم خرمشهری توی ون بودند. پایشان را کردند توی یک کفش که ما طی کرده بودیم ببردمان نزدیک حرم و پیاده نمی شویم! هر چه خانم خرمشهری می گفت که خیابان بسته است و این بنده خدا تقصیری ندارد آنها می گفتند پس باید پول ما را پس بدهد.
طوری شد که یک شرطه ی جوان و خندان آمد و سعی در فیصله دادن ماجرا کرد. ولی هیچ کس کوتاه نمی آمد.
اگه گفتین آخرش چی شد؟
پلیس جوان از جیب خودش کرایه اون خانواده رو پس داد و اونا رضایت دادن که از ماشین پیاده بشن!
و من همه ش خودمو خوردم که اگه قرار بود این طوری تموم بشه کاش ما پولشونو داده بودیم و کار به پلیس جوان نمی کشید.
حالا اون پلیس درباره ایرانی ها چی فکر می کنه؟
ظل گرمای ظهر بود. کمی که پیاده آمدیم به حالت ذوب افتادیم. خمیری و لخت شده بودیم و پاهایمان نمی کشید. چفیه ها را هی خیس می کردم و می انداختم روی سر بچه ها. خیلی زود خشک می شد. به محض دیدن دو سه تا از این موتورسه چرخه ها پریدم جلو و پرسیدم حرم؟ گفت. بله یک دینار. به همراه یک خانواده عراقی دارای کالسکه بچه گنده که جای پای ما را گرفته بود سوار شدیم. هنوز حرکت نکرده بودیم که یک شرطه دیگر آمد و پرسید گفته چقدر می گیره؟ گفتیم یک. گفت: لا، خمس مائه. بعد هم رفت و به راننده گفت که باید نیم دینار بگیرد. باز هم آمد به ما تاکید کرد که بیش از نیم دینار ندهید بهش!
نمی دانم او درباره ما چه فکر می کرد. ولی می دانم که احساس من نسبت به شرطه های عراقی داشت بهتر می شد!
دیمزن
https://eitaa.com/dimzan
همون ماجرای گوسفنده که توی سر بر خاک دهکده بود...
بابی انت و امی و نفسی و اولادی لک الفداء یاحسین....
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan