eitaa logo
دیمزن
4.8هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
932 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
کتابی است پر خیر و برکت ولی تا بهش توجه نکنیم خیر و برکتش جاری نمی شود. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ما گیر کرده بودیم. مستاصل شده بودیم. یک مشت زن و بچه که چسبیده بودیم به صندوق های امانات ورودی بین الحرمین از طرف حرم حضرت عباس و جلویمان جمعیت متراکم مردان عزادار مثل رودی خروشان و پرفشار در جریان بود. ما هیچ شانسی برای عبور از آن رود سیاه و رسیدن به ورودی حرم دریای کرم نداشتیم. تن دادیم به قضا و همانجا پای صندوق های امانات نشستیم به خواندن زیارت تا کمی خلوت تر شود و رد شویم. ولی زهی خیال باطل. شب جمعه قبل از اربعین باشد و ورودی بین الحرمین خلوت تر شود؟ انگار همه آن بیست و یک میلیونی که امسال اربعین آمده بودند آن دقایق و ساعات می خواستند از باب الحوائج اذن ورود بگیرند و وارد بین الحرمین شوند. مرد میانسالی که خانواده اش مثل ما گیر کرده بود، هر سی ثانیه از دخترهایش می پرسید که راحتند یا نه. تا جایی که دختر کوچکش آب خواست. مرد خودش را زد به دریای مواج روان جلویمان و ده دقیقه بعد با دستانی پر از مای های بارد برگشت. خیس عرق شده بود و موها و لباس هایش بین جمعیت کج و کوله شده بودند. مای ها را پخش کرد. دو تا برای دخترهایش. دو تا برای من و پسرم. یکی برای زنش. یکی هم پیرزن کناری مان. دستش بیش از این جا نداشت. پرسید نایلون دارید توی کیفتان. نداشتیم. چشمش به کیسه کفش مدل مکه ای من افتاد و گفت کیسه کفشت را بده. دادمش و دوباره خودش را زد به دل جمعیت. این بار برگشتنش بیشتر طول کشید. کلی مای بارد آورده بود توی کیسه. به همه داد. به آن دختر نوجوان عرب که تازه از فشار جمعیت به ساحل امن ما پناه آورده بود و صورتش سرخ سرخ بود. به آن خانواده پاکستانی که بچه توی بغلشان بی تابی می کرد. به آن زن ها که توی آن جای تنگی که ما به اضطرار نشسته بودیم، نماز شروع کرده بودند. حتی به مردهایی که دستشان را از داخل رود خروشان به طلب آب دراز می کردند. آب های خنک را خوردیم. جگرمان حال آمد. کمی هم ریختم روی سر و صورت پسرم. مرد گفت بخورید بازم می رم می یارم. دختر بزرگترش گفت:‌ بابا خودت نخوردی؟ مرد گفت:‌ تشنه م نیست. شما بخورید. ما مشغول ادامه زیارتنامه و نماز خواندن مان شدیم. زیر چشمی ولی مرد را پاییدم. نه نمازی خواند. نه زیارتنامه ای. ایستاده بود و تمام حواسش به این بود که کی کسی دوباره تشنه اش می شود که برود دوباره آب بیاورد. به دخترش گفتم:‌ بابات چقدر شبیه حضرت عباسه. چند لحظه ای طول کشید تا منظورم را بگیرد. بعد یکهو چشمانش برقی زد و اشکش ریخت. ؟ 😁 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هروقت احساس کردید برای خودتان کسی هستید، خب خیلی ها هم قبل از شما همین احساس را کرده بودند. هروقت احساس کردید برای خودتان کسی هستید، این خداست که شما را کاره ای کرده. هروقت احساس کردید برای خودتان کسی هستید، خدا دارد امتحانتان می کند. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
این مدلی بیشتر رای آورد. هرچند من اون یکی مدلی رو بیشتر دوست داشتم.😊
تنها راه خوشبختی ابدی این است که همیشه طرفدار حق باشیم ولو آنکه آن حق بر علیه امیال و منافع و راحتی ما باشد دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
می دونستید روایت های اربعینی تموم نشدند؟😒🙄 بی خیالشون شیم. نه؟
باشه. به خاطر درخواست های مکرر شما یه چند تا عکس مونده رو ببینیم بعد پرونده شو ببندیم.
عنوان اثر: زنی که تصعید شده بود از گرما😃 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
از تفتیش نسا که سر خیابان منتهی به حرم بود بیرون آمدم. مردی عراقی ویلچر به دست با شال خادمی عتبه سیدالشهدا ایستاده بود. پیرزنی عراقی تقریبا خمیده همزمان با من پرده تفتیش خانه را کنار زد و خارج شد. چشمان مرد برق افتاد. ویلچر را آورد نزدیک تر. از پیرزن خواست سوار شود. پیرزن امتناع کرد. مرد چندبار تکرار کرد مجانا...مجانا... پیرزن بی توجه به او به سمت حرم راه افتاد و مرد ناامید برگشت سر جایش. تعجب کرده بودم. من اگر جای پیرزن بودم حتما سوار می شدم. پیرزن انگار شنید چه می گویم. سرش را بالا کرد و به من چیزهایی به عربی گفت. معنی ش این می شد که: می خواهم در راه حسین قدم بردارم. چرا بنشینم؟ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
مرد میانسال هیکلی و کچلی که روی صندلی ردیف جلوی ما نشسته بود، ترسناک به نظر می رسید. شبیه قاچاقچی هایی که جمشید هاشم پور نقششان را بازی می کرد بود. کمی که از راه گذشت فهمیدیم فارسی بلد است. یعنی سماجت های یک خانم خونگرم کاظیمینی که توی ماشین بود و می خواست هی از من سوال بپرسد باعث شد بفهمیم فارسی بلد است. مسیر که طولانی شد خونگرمی زن عراقی سرریز کرد توی ماشین و کم کم همه با هم شروع به حرف زدن کردند. جمشید هاشم پور عراقی هم خودش را کج کرده بود سمت ما و داشت خاطره می گفت. خاطره دزدی که آخر خرداد همین امسال آیفون گرانش را توی شاه عبدلعظیم خودمان زده بود و مرد هرچه شکایت و پیگیری کرده بود به جایی نرسیده بود. خجالت کشیدم!گفتم لابد از ایرانی ها دل خوشی ندارد. و حالا می تواند در اقدامی تلافی جویانه ما را قورت بدهد! ولی او پیشنهاد دیگری داشت. با لهجه قشنگی گفت: حالا می رسید کاظمین. می ریم خونه ی ما. حموم می رین. استراحت می کنید. ناهار می خورید بعد می رید حرم. قبوله؟ هرچی تشکر می کردیم و می گفتیم نه. بیشتر سعی می کرد رضایتمان را جلب کند. از نزدیکی خانه اش به حرم می گفت. از چهار بچه اش که می توانستند با بچه های ما بازی کنند. از مادرش و همسرش که خیلی خوشحال می شوند... واقعا توی دلم از قضاوتی که کرده بودم شرمنده بودم. گفتم: انتم الکرما...انم الشرفا...انتم المهمان نواز! خندید و گفت همه ی ما مهمان خداییم. هیچ چیزی مال خودمان نیست. مهمان را خدا می فرستد. به قول شما مهمان حبیب خداست. آخرش هم شماره همسرجان را گرفت و آدرس و لوکیشن خانه اش را فرستاد و گفت منتظرم! دیمزن https://eitaa.com/dimzan