مکان: پلیس + ۱۰
گفتگوکنندگان: دو تا از کارمندا
یک: یه موتوری اومده بود میگفت پلاکش مخدوش بوده موتورشو خوابوندن.
دو: باور نکن. موتوریها همهشون دروغگواند.
#کلاس_فالگوشی
راستی چه طوری این قدر راحت درباره همهی یه صنف یا یه شهر یا همهی یه نژاد نظریه صادر میکنیم؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
و کمکشان کردند...
و کمکشان کردند...
و کمکشان کردند...
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
مکان: تاکسی
گفتگوکنندگان: دو خانم مسافر و راننده
خانم یک: آقا شماره کارت بدید پول نقد ندارم.
راننده: قبل از سوار شدن باید پول می ذاشتی تو کیفت. زیر بیست تومن کرایه پیامکش نمی آد.
مسافر یک: خب من روی گوشی م تراکنش موفق رو نشونتون می دم.
راننده: نمی شه. اون قدر سرم کلاه رفته که. کلا نمی خوام.
خانوم دو بدون هیچ حرفی یک ده تومنی می گذارد روی پای خانم یک و اشاره می کند که بده بهش.
خانوم یک سعی دارد قبول نکند و تعارف می کند.
خانوم دو اصرار می کند و پول نقد راننده را راضی می کند.
خانوم دو از خانم یک شماره کارت می خواهد.
خانوم یک: برا امواتم فاتحه بفرست.
#کلاس_فالگوشی
نکته ها و توضیحات:
ظاهر دو خانم کاملا متفاوت بود.
باهم دوست باشیم.
فقط محبت است که می ماند.
قبل از سوار شدن به تاکسی پول نقد همراهمان باشد!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
هفتِ هفتِ سه
من هنوز توی آسمان لبنانم. چند روز پیش که از فرشته های عبوری شنیدم چند معدنچی در اعماق زمینهای ایران راهی به سمت آسمان پیدا کرده اند، به فرشته ی مقسم گفتم: «برگردم روی زخمهایشان بال بکشم؟» گفت: «لازم نکرده. آنجا به اندازه کافی فرشته داریم.» حتما فهمیده بود می خواهم اینجا را بپیچانم. بودن توی آسمان لبنان یعنی یک لحظه بیکار ننشستن! روزی چندبار ویییییزهایی که دیگر اسمشان را یاد گرفته ام از طرف اسرائیل می آید و می خورد توی ضاحیه. ضاحیه را قبلا از تراکم خانه هایی که از شدت نور برق می زدند می شناختم. بچه که بودم یک بار از فرشته ی مربی علت نورانی به نظر رسیدن بعضی خانه ها را پرسیده بودم. گفته بود هر خانه ای که در آن روزی بیشتر از پنجاه آیه قران خوانده شود نورانی می شود. هر بار که موشک می خورد توی یکی از این ساختمان های روشن، نور می پاشد سمت عرش و همه فرشته های آن حوالی می آیند به تماشا. مردم ضاحیه انفجار می بینند و دود سیاه و خرابی و فرشته ها آتش بازی و رقص نور و رفت و آمد ائمه را. چه تکاپویی راه می افتد. صدای استغاثه و تسبیح و حمد مجروحان پر می کند آسمان را و فرشته ها گروه گروه مامور می شوند به رسیدگی. گروهی باید به حضرت عزرائیل کمک کند در ستاندن لطیف جان شهدا. گروهی می روند بال روی زخم مجروحینی که نام خدا و ائمه را می برند بکشد. گروهی محافظت می کنند از آنها که وضعیت خطرناکی دارند ولی هنوز اجلشان نرسیده. ولو زیر شدیدترین آوارها باشند و امیدی به نجاتشان نباشد. ولی انفجارهای مهیب جمعه شب و روز شنبه چیز دیگری بودند. گوش مان کر شد. نه از صدای موشک که از صدای قهقهه شیطان. انگار که تک تک موشک های سنگرشکن آن دو روز را با دست های خودش فرستاده بود و هدایتشان هم با خودش بود. از خوشحالی روی پا بند نبود. نوچه هایش هم جشن گرفته بودند و می رقصیدند. چشم هایمان ولی نور تماشا می کرد. چنان نوری که من به عمرم ندیده بودم. سنگر شکن زمین را شکافته بود و گودالی ساخته بود عمیق. به همان نسبت ارتفاع نورهایی که شرحه شرحه از آن گودال پرتاب می شد سمت آسمان هم بلند بود. طوری که فرشته ها زیرش دوش می گرفتند و نورانی می شدند. حدس زدم باز هم کس مهمی شهید شده باشد که این طور صدای خنده ی شیطان را درآورده. اما هر چه صبر کردم هیات تشریفات نیامد برای بردن کس خاصی. از فضولی رفتم پایین و سر و گوشی به آب دادم. وای خدای من! باورم نمی شد. آنجا مقر نصرالله بود. همان که آوازه شجاعت و عبادت و صلابت و اخلاصش در عرش پیچیده بود و خیلی از فرشته ها آرزو داشتند از نزدیک ببینندش. شایع شده بود هر کس بالهایش را به نصرالله بمالد تا چند وقت می تواند ماموریت تادیب شیطانچه ها را بدون نوبت به عهده بگیرد. بعید هم نبود. کسی که از رهبران مبارزه با ابلیس باشد باید هم چنین خصوصیتی ازش ساطع شود. نزدیک تر رفتم و از دیوار های بتنی زیرزمین گذشتم. نصرالله و همراهانش هنوز زنده بودند. اما راه خروجشان بسته شده بود. فرشته ها گروه گروه می آمدند و هر کدام وظیفه ای داشتند. فقط من بودم که سرخود آمده بودم. برای اینکه لو نروم سریع برگشتم. فرشته مقسم دنبالم می گشت تا من را دید سراسیمه گفت: پیچائیل الان است که خبر انفجار بپیچد. برو دعاها و تضرعات مردم را جمع کن. فکر می کنم خدا با نتیجه تضرعات مردم کار داشته باشد. سریع بال زدم و دور شدم. پیام داشت پخش می شد. این را از زیاد شدن صدای دعاها و صلوات ها می فهمیدم. صداها بالای آسمان لبنان زیاد بود. حالا که تاکید نکرده بود کجا باشم می توانستم لبنان را بپیچانم و بروم از ایران دعا جمع کنم. امیدوار بودم که آنجا کار کمتر باشد. حدسم درست بود. ایرانی ها بیشتر توی گوشی و جلوی تلویزیون بودند. آن جمع کمی هم که صلوات و ذکر می فرستادند یکی یکی خوابیدند و عده ی کمی تا صبح به عبادت و استغفار گذراندند. از یکی شان شنیدم که می گفت: خدایا نکند ما قدر نصرالله را ندانستیم و تو با گرفتنش می خواهی عذابمان کنی؟ و بعد های های گریه کرد و از خدا خواست که نصرالله زنده باشد. دور از چشم فرشته ی مقسم رفتم جلو و اشک هایش را تبرک کردم. نورانی و معطر بودند. نزدیک سحر روی ابرهای کلفتی که از دیشبش توی تهران می باریدند دراز کشیدم و استراحت کردم. ظهر که بیدار شدم کار از کار گذشته بود. این را از صدای گریه های مردم فهمیدم و خوشحالی عده ای دیگر. باورم نمی شد که نصرالله هم شهید شده باشد. پس آن صدای خنده های شیطان بیخود نبوده. یعنی حجم دعاها برای گرداندن بلا کافی نبوده یا شهادت نصرالله در هر صورت اتفاق می افتاده و خدا آن زمان را گذاشته بود که او خودش فرصت داشته باشد نمازی بخواند و دعایی بکند؟ مثل سیدالشهدا که شب آخر را فرصت خواست. فقط حیف لحظه شهادت آنجا نبودم که خود سیدالشهدا را هم ملاقات کنم.
#قسمت_بیستم
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
کافی است که اراده ی خدا بر چیزی قرار گرفته باشد.
دیگر کسی حریفش نمی شود
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
صبح رفته بودم لوازم التحریری اینا رو پرینت کنم بزنم دم درمون و پشت ماشین مون،
آقاهه گفت الکی می گن می زنیم می زنیم. جراتشو ندارن.
الکی بهش گفتم: نه ان شالله امشب می زنیم!😅
الان فکر می کنه من به جایی وصلم😂😂
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ولی از اونجایی که ما وصل بودیم چیپس و تخمه داشتیم.
نشستیم دور هم قشنگ ترین فیلم جنگی زنده ی دنیا رو تماشا کردیم!
ممنون از سپاه که موشکاشو تو گل آنتن زد تماشگراش خواب نباشن!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan