دیگه جلوتر ازدحام بود.
زیر سایه این نخل ایستادم منتظر.
چرا این قدر اصفهان گرمه!؟
تبریز بخاری روشن می کنن🙄😐
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا روی پیکر آدم مرگ بر آمریکا هم باشه به جز پرچم ایران...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاحسین...
یاحسین...
یاحسین...
کسی هم زیر جنازه ی ما یاحسین می گه؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
و تمام...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
می دونین قشنگ تر از بهشت چیه؟
اینکه بری اون ور خدا بگه:
سلام! راضی ام ازت!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
یکی از دوستانم را عید نوروز دیدم. تازه فهمیده بود باردار است. گفتم اسمش رو می خوای چی بذاری؟ گفت: نمی دونم. پسر باشه حسین.
بعد از شهادت شهید رئیسی پیام داد که اگر پسر باشه اسمش رو می ذارم ابراهیم.
بعد از شهادت سردار زاهدی پرسید: چرا بهش می گی حاج علی؟ مگه اسمش محمدرضا نیست؟ گفتم حالا چه فرقی می کنه؟ گفت نه می خوام بذارم جزو گزینه هام.
بعد از شهادت فواد شکر می خواست اسم بچه اش را فواد بگذارد. فردایش که هنیه شهید شد گفت اسماعیل چه طوره؟ وقتی همه فرماندهان تیپ رضوان شهید شدند عکس ابراهیم عقیل را برایم فرستاد. نوشت. بچه م پسره. عقیل هم بد نیست.
سید حسن که شهید شد تصمیم گرفت اسم پسرش را نصرالله بگذارد. امروز لابد دارد توی ذهنش یحیی را تست می کند.
پسرش ماه دیگر به دنیا می آید.
فکر کنم اسمش را بگذارد مقاومت!
#دنیا_باردار_مقاومت_است
#جنینی_که_از_خون_شهدا_تغذیه_می_کند
#چیزی_نمانده_تا_تولدش
#تفکری_که_پخش_می_شود
#و_پیروزی_در_تسلیم_نشدن_است
#جبهه_جهانی_حق
#مقاومت
#طرف_سفید_دنیا
#آدم_هایی_که_در_وقت_درست_در_جای_درست_ایستاده_بودند
#هزاران_ابراهیم_و_محمدرضا_و_فواد_و_اسماعیل_و_عقیل_و_نصرالله_و_یحیی_در_راهند.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سلام. خوبین؟
این روزها سرم خیلی شلوغه.
سرعت حوادث هم چهارایکس!
نمی رسم سر هر اتفاق بشینم پای درد دل پیچائیل. امروز وسط بدو بدوها گفتم پیچائیل بیا از شهادت یحیی سنوار بگو برام.
اومد نشست گفت قبلش باید بگم تو این دو سه هفته که روزنوشت نویسی را پیچانده ام چه اتفاقایی افتاده! بی حوصله و پرعجله نگاهش کردم که نمی شه خلاصه کنی بری سر اصل مطلب؟
فرمود: هیهات! ما ذلک الظن بی!
خلاصه که قدر دوتا روزنوشت برام حرف زد و آخرشم به شهادت یحیی نرسید!😭😢
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
استعداد منافق شدن از کجا می آید؟
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
بیست و سهِ هفتِ سه
امروز چند فرشته ی بال سوخته دیدم. در میان فرشته هایی که برای تشییع شهید عباس به کربلا آمده بودند. من آنجا چه کار می کردم؟ ماجرا از این قرار بود که سه هفته پیش فرشته ی مقسم نازل شد و گفت: «یک سردار ایرانی هم با سید حسن شهید شده که بخش آسمانیان تشییع هایش با توست پیچائیل.» پرسیدم: «تشییع هایش؟ مگر چند تا تشییع می شود؟» گفت: «خیلی.» و رفت. هماهنگی بخش آسمانیان تشییع کار سختی نبود. کافی بود یک سور بزنم که شهید جدید مهم داریم. فرشته ها خودشان برای تبرک کردن بال هایشان می آمدند و همراه پیکر تا قبر شهید می رفتند. ولی هر چه می گذشت خبری از پیکر نبود و من خوشحال بودم که کاری خودش داشت پیچانده می شد. حیف که خوشی ام دو هفته بیشتر طول نکشید و پیکر شهید از زیر آوارها پیدا شد. اما من همچنان پیچاندمش و سور نزدم. سبحان الله که این بار روند کارها خود به خود پیش رفت. فرشته هایی که در لبنان همراه پیکر بودند بدون آنکه بگویم آمدند کربلا و آنجا فرشته های مقیم بین الحرمین هم قاطی شان شدند. وقتی دیدم کارها رله شده برای نظارت رفتم تا خودی نشان بدهم. فرشته های بال سوخته را همان جا دیدم. پایین تر از همه می پریدند. پرسیدم: «شما مال همین جایید؟» گفتند: «نه ما از غزه آمده ایم. شنیده ایم اگر بالهایمان را بمالیم به حرم بی دست کربلا خوب می شویم.» پرسیدم: «بالهایتان چه شده؟» به هم نگاه کردند و خجالت کشیدند. یکی شان گفت: « ما سالها مامور محافظت از بچه ها در بیمارستان شهدای الاقصی بودیم. مردم که آواره شدند و کنار بیمارستان چادر زدند ما شدیم مامور محافظت از چادرها. دیشب ولی بمبی اسرائیلی آمد و مردمی که توی چادر خوابیده بودند را زنده زنده سوزاند. زن و مرد و بچه یا الله گویان کمک می خواستند. ما خودمان را انداختیم توی آتش. ولی ظاهرا چون قصور از ما هم بوده بالهایمان این طوری شد.» گفتم: «اسم این شهید هم عباس بوده. واسطه اش کنید پیش ابالفضل. ان شالله زودتر خوب شوید.» خوشحال شدند. تا حرم سیدالشهدا آمدند و وقتی داشتند از جمع جدا می شدند گفتند: «ما اسمش را نمی دانستیم. به ما گفتند یک شهید ایرانی را آورده اند که در راه آزادی فلسطین با لبنانی ها توی اتاق جنگ بوده و عراقی ها زیر پیکرش را گرفته اند.» با لبخند مشایعت شان کردم. جوان چهارشانه ای پسر کوچکی را روی دوشش گذاشته بود و می گفت: «این شهید از وقتی همسن تو بوده آرزو داشته اسرائیل رو نابود کنه.» پیکر رسید زیر قبه سیدالشهدا و نور سرتاسرش را گرفت. به اشاره من فرشته ها پیکر را از روی دست مردم بلند کردند و دور ضریح طواف دادند. دیگر توی کربلا کاری نداشتم. باید همراه پیکر می آمدم تهران که فردا صبح دومین تشییع را برگزار کنیم. موقع خروج شنیدم که پسرک می گفت: «منم آرزو دارم اسرائیلو بکشم. یعنی منم شهید می شم؟» بالم را روی سرش کشیدم. موهای لختش روی هوا تکان خوردند. خوب شد کسی ندید. من زودتر از هواپیمای پیکر رسیدم فرودگاه. دور یکی از سرداران سپاه ایرانی ازدحام شده بود. جلوتر رفتم و سرو گوشی به آب دادم. مردم به خنده می گفتند بعد از طی یک دوره شهادت و جاسوسی برای اسرائیل و شکنجه توسط اطلاعات ایران و سکته ی قلبی و مرخص شدن از بیمارستان آمده به استقبال پیکر همرزمش. من کلا آدم ها را نمی فهمم. فهمیدن ایرانی ها هم که به تبحر و نبوغ خاصی نیاز دارد. اما فهمیدن آنهایی که دشمن شان را قبول دارند و به دروغ هایشان در جنگ روانی گوش می دهند دیگر از توان هر فرشته ای خارج است. سر سردار قاآنی را بوسیدم. موهای او هم آمد روی پیشانی اش. باید روی حرکاتم کنترل بیشتری داشته باشم. این طوری لو می روم.
#شهید_عباس_نیلفروشان
#یادداشت_های_پیچائیل
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan