eitaa logo
دیمزن
4.8هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
931 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
حتی پیامبر هم نمی تواند برای کسی که خودش را به کوری زده کاری بکند! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
امروز رفته بودم یه هنرستان دخترانه دولتی سمت مرکز شهر که بچه هاشون از روی کتاب خط مقدم یه اثر هنری زیبا تولید کرده بودند. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روی_پارچه ۲۴ تا هنرجوی پایه ی یازدهم به صورت فوق برنامه روند موشکی شدن ایران رو از ابتدا تا وعده ی صادق ۲ با این جزئیات و در این حجم روی یه پارچه ی دراز نقاشی کرده بودند. من که خیلی کیف کردم. یه جون به جونام اضافه شد. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هفته پیش هفته ی هنر انقلابی بود. و من فکر می کنم این بچه ها از هر هنرمندی انقلابی تر بودن.☺️ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به سبک مردعنکبوتی😊🤩 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ایران سراسر آشوب بود. مغول و تاتار بعضی شهرها و آبادی ها را چنان خراب کرده بود که دیگر اسمشان را فقط در کتاب ها می شد پیدا کرد. البته کدام کتاب ها؟ همه را آتش زده بودند. ایران دیگر جای ماندن نبود. مشرف الدین هم جوانی بود که رفت بغداد و در مدرسه نظامیه درس دین خواند. بعد هم سفر را به عنوان سبک زندگی اش انتخاب کرد و مدام از این کشور به آن کشور رفت. اما بالاخره بعد از سی سال فهمید که هیچ جا وطن خود آدم نمی شود و تصمیم گرفت برگردد. تصمیم سختی بود. چون هنوز هم اوضاع ایران نابسامان بود. خودش می گفت:‌ «ایرانیان در این دوره ی پرحادثه به اندازه ي تمام تاريخ گذشته و آينده خود رنج کشيدند.» اما او این تصمیم سخت را گرفت و همین تصمیم سرنوشت ادبیات ایران را تغییر داد. بوستان و گلستان بعد از برگشتن او به شیراز نوشته شدند. و چه کسی می گوید که اردیبهشت شیراز در نوشته شدن این دو کتاب نقش نداشته؟ در اقصای عالم بگشتم بسی به سر بردم ایام با هر کسی چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر آن خاک باد دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
حتی ممکن است فحش دادن را اول آنها شروع کنند ولی ما در هر صورت باید مودب باشیم. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ببینید چی آوردم براتون 🤩🌸🌸👇👇👇
هدایت شده از نیوار
🎉 نیوار برگزار می‌کند: ♦️ جشن امضای جدیدترین اثر فائضه غفارحدادی کتاب «دشواریِ مبارک» خرده‌روایت‌هایی از انفجار پیجرها در لبنان 💰با ۱۰ درصد تخفیف 📝 امضا به اسم سفارش دهنده انجام خواهد شد 📅 مهلت ثبت سفارش: تا ۷ اردیبهشت (امضا و ارسال بعد از تاریخ مذکور انجام خواهد شد) 📌 ثبت سفارش: https://nivaar.ir/کتاب-دشواری-مبارک یا ارسال پیام به ادمین: @nivaarbookstore @Nivaar
وقتی نوشتن دشواری های مبارک بهم پیشنهاد شد نمی دونستم با چی قراره مواجه بشم. یه ایده ی کلی ثبت روایات بود درباره ی یه ماجرای وحشتناک. که معلوم نبود چی از توش درمی آد و اصلا اجازه ی چاپ پیدا می کنه یا نه. تعدادی از این چهارهزار جانباز پیجری برای درمان های اساسی (که بیشتر عمل شبکیه چشم بود) به ایران منتقل شده بودند و بهترین فرصت بود که روایت ماجرا رو از زبون خودشون شنید. اما من که رفتم هتل محل اقامتشون مواجه شدم با زن هایی که برای مراقبت و پرستاری از این جانبازها اومده بودند. زن هایی که یا مادر بودند یا خواهر و یا دختر و یا همسر. همین که دیدمشان و هم صحبتشان شدم فهمیدم که من باید با همین ها حرف بزنم نه خود جانبازها. درست است که اصل جنایت روی آنها انجام شده بود اما روایت از دل اینها می جوشید. اینها بودند که عزیزترین کس شان را خونین و از قیافه افتاده و مجروح دیده بودند. آن هم در شرایطی که جنگ نبود و همگی در حال زندگی روزمره خودشان بودند. برای نوشتن این کتاب با ۴۰ تا از این زن ها حرف زده ام. با خیلی هایشان گریه کرده ام. با خیلی ها شوخی کرده ام. اما در نهایت سعی کرده ام خودم توی روایت ها نباشم و احساس و حرفهای آن زن رو ثبت کنم برای تاریخ. اول هر روایت یه توضیحی داده ام درباره اون زنی که داره حرف می زنه و شرایطی که با هم حرف زدیم. موافقین یه برشی از چند تا شو با هم بخونیم؟ کتاب عکس نداره. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
تا حالا ندیده بودم اسم بچه ای توی کالسکه «نوح» باشد! نوح در ذهن من پیامبری سالخورده با ریش های بلند سفید بود و نسبتی نداشت با پسرک سفید تپلی بامزه ای که خنده هایش باعث شد جلو بروم و لپش را بکشم و سر حرف را با مادرش باز کنم. وقتی می خندید تنها دو دندان روی لثه پایینش پیدا می شد و من عاشق خنده های دو دندانی ام. آن لحظه نمی دانستم دارم لپ یک معجزه را می کشم و با یکی از عجیب ترین قصه های پیجری مواجه خواهم شد. به مادرش گفتم می شود چند تا سوال بپرسم. گفت اگر کالسکه را نگه دارم نوح اعتراض می کند. گفتم باشد همین طور کنار هم راه برویم و حرف بزنیم. کمی راه رفتیم و حرف زدیم. اما از یک جایی به بعد دیگر نتوانستیم. نشستیم و گریه کردیم. نوح هم اعتراضی نکرد. همچنان می خندید. به دنیا، به ما، به آنچه مادرش تعریف می کرد و او نمی فهمید. چه نفسگیر بود این گفت و گو. چهار روز تا باز شدن مدرسه ها مانده بود. از آخرین فرصت تعطیلات استفاده کردیم و رفتیم خانه خواهرم که توی شهر هرمل بود. مادرم هم آمد. بعد از مدت ها همدیگر را دیده بودیم و حسابی خوش می گذشت. دختر خواهرم از خواستگارهایش می گفت و ما درباره هر کدام چیزی می گفتیم و می خندیدیم. پسرم علی با پسرخاله هایش آتش می سوزاند. خانه را گذاشته بودند روی سرشان. نوح هم آنجا سرگرم بود و از بغلم پایین آمده بود. خبر انفجار پیجرها را توی شلوغی از تلویزیون شنیدیم ولی به ذهنم نرسید که ممکن است برای شوهر من هم اتفاقی افتاده باشد. نمی دانستم پیجر دارد. ۹ شب زنگ زدند و خبر دادند که همسرم توی یکی از بیمارستان های بیروت است. علی و نوح را همانجا گذاشتم و با ماشین خودم رفتم سمت بیروت. تا دیدمش جیغ کشیدم. فکر نمی کردم صورتش آن شکلی شده باشد. باورم نمی شد. فکر می کردم وسط یک کابوس تلخ هستم. مدام توی صورتم می زدم که بیدار شوم. یعنی در یک لحظه همسر زیبای من به یک موجود ترسناک بدون چشم تبدیل شده بود؟ ... دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan