امروز رفته بودم یه هنرستان دخترانه دولتی سمت مرکز شهر
که بچه هاشون از روی کتاب خط مقدم یه اثر هنری زیبا تولید کرده بودند.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نقاشی_ روی_پارچه
۲۴ تا هنرجوی پایه ی یازدهم به صورت فوق برنامه روند موشکی شدن ایران رو از ابتدا تا وعده ی صادق ۲ با این جزئیات و در این حجم روی یه پارچه ی دراز نقاشی کرده بودند.
من که خیلی کیف کردم.
یه جون به جونام اضافه شد.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هفته پیش هفته ی هنر انقلابی بود.
و من فکر می کنم این بچه ها از هر هنرمندی انقلابی تر بودن.☺️
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#هنرمند_انقلابی
به سبک مردعنکبوتی😊🤩
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ایران سراسر آشوب بود.
مغول و تاتار بعضی شهرها و آبادی ها را چنان خراب کرده بود که دیگر اسمشان را فقط در کتاب ها می شد پیدا کرد.
البته کدام کتاب ها؟
همه را آتش زده بودند.
ایران دیگر جای ماندن نبود.
مشرف الدین هم جوانی بود که رفت بغداد و در مدرسه نظامیه درس دین خواند.
بعد هم سفر را به عنوان سبک زندگی اش انتخاب کرد و مدام از این کشور به آن کشور رفت.
اما بالاخره بعد از سی سال فهمید که هیچ جا وطن خود آدم نمی شود و تصمیم گرفت برگردد.
تصمیم سختی بود. چون هنوز هم اوضاع ایران نابسامان بود.
خودش می گفت: «ایرانیان در این دوره ی پرحادثه به اندازه ي تمام تاريخ گذشته و آينده خود رنج کشيدند.»
اما او این تصمیم سخت را گرفت و همین تصمیم سرنوشت ادبیات ایران را تغییر داد.
بوستان و گلستان بعد از برگشتن او به شیراز نوشته شدند.
و چه کسی می گوید که اردیبهشت شیراز در نوشته شدن این دو کتاب نقش نداشته؟
#سعدی
در اقصای عالم بگشتم بسی
به سر بردم ایام با هر کسی
چو پاکان شیراز خاکی نهاد
ندیدم که رحمت بر آن خاک باد
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
حتی ممکن است فحش دادن را اول آنها شروع کنند ولی ما در هر صورت باید مودب باشیم.
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از نیوار
🎉 نیوار برگزار میکند:
♦️ جشن امضای جدیدترین اثر فائضه غفارحدادی
کتاب «دشواریِ مبارک»
خردهروایتهایی از انفجار پیجرها در لبنان
💰با ۱۰ درصد تخفیف
📝 امضا به اسم سفارش دهنده انجام خواهد شد
📅 مهلت ثبت سفارش: تا ۷ اردیبهشت
(امضا و ارسال بعد از تاریخ مذکور انجام خواهد شد)
📌 ثبت سفارش:
https://nivaar.ir/کتاب-دشواری-مبارک
یا ارسال پیام به ادمین:
@nivaarbookstore
@Nivaar
وقتی نوشتن دشواری های مبارک بهم پیشنهاد شد نمی دونستم با چی قراره مواجه بشم. یه ایده ی کلی ثبت روایات بود درباره ی یه ماجرای وحشتناک.
که معلوم نبود چی از توش درمی آد و اصلا اجازه ی چاپ پیدا می کنه یا نه.
تعدادی از این چهارهزار جانباز پیجری برای درمان های اساسی (که بیشتر عمل شبکیه چشم بود) به ایران منتقل شده بودند و بهترین فرصت بود که روایت ماجرا رو از زبون خودشون شنید. اما من که رفتم هتل محل اقامتشون مواجه شدم با زن هایی که برای مراقبت و پرستاری از این جانبازها اومده بودند. زن هایی که یا مادر بودند یا خواهر و یا دختر و یا همسر.
همین که دیدمشان و هم صحبتشان شدم فهمیدم که من باید با همین ها حرف بزنم نه خود جانبازها. درست است که اصل جنایت روی آنها انجام شده بود اما روایت از دل اینها می جوشید. اینها بودند که عزیزترین کس شان را خونین و از قیافه افتاده و مجروح دیده بودند. آن هم در شرایطی که جنگ نبود و همگی در حال زندگی روزمره خودشان بودند.
برای نوشتن این کتاب با ۴۰ تا از این زن ها حرف زده ام. با خیلی هایشان گریه کرده ام. با خیلی ها شوخی کرده ام. اما در نهایت سعی کرده ام خودم توی روایت ها نباشم و احساس و حرفهای آن زن رو ثبت کنم برای تاریخ. اول هر روایت یه توضیحی داده ام درباره اون زنی که داره حرف می زنه و شرایطی که با هم حرف زدیم.
موافقین یه برشی از چند تا شو با هم بخونیم؟
#گاهی_با_عکس_های_اختصاصی
کتاب عکس نداره.
#دشواری_مبارک
#سوره_مهر
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_پنجم
#صفحه_۳۰
#دشواری_مبارک
#همسرانه
تا حالا ندیده بودم اسم بچه ای توی کالسکه «نوح» باشد! نوح در ذهن من پیامبری سالخورده با ریش های بلند سفید بود و نسبتی نداشت با پسرک سفید تپلی بامزه ای که خنده هایش باعث شد جلو بروم و لپش را بکشم و سر حرف را با مادرش باز کنم. وقتی می خندید تنها دو دندان روی لثه پایینش پیدا می شد و من عاشق خنده های دو دندانی ام. آن لحظه نمی دانستم دارم لپ یک معجزه را می کشم و با یکی از عجیب ترین قصه های پیجری مواجه خواهم شد. به مادرش گفتم می شود چند تا سوال بپرسم. گفت اگر کالسکه را نگه دارم نوح اعتراض می کند. گفتم باشد همین طور کنار هم راه برویم و حرف بزنیم. کمی راه رفتیم و حرف زدیم. اما از یک جایی به بعد دیگر نتوانستیم. نشستیم و گریه کردیم. نوح هم اعتراضی نکرد. همچنان می خندید. به دنیا، به ما، به آنچه مادرش تعریف می کرد و او نمی فهمید. چه نفسگیر بود این گفت و گو.
چهار روز تا باز شدن مدرسه ها مانده بود. از آخرین فرصت تعطیلات استفاده کردیم و رفتیم خانه خواهرم که توی شهر هرمل بود. مادرم هم آمد. بعد از مدت ها همدیگر را دیده بودیم و حسابی خوش می گذشت. دختر خواهرم از خواستگارهایش می گفت و ما درباره هر کدام چیزی می گفتیم و می خندیدیم. پسرم علی با پسرخاله هایش آتش می سوزاند. خانه را گذاشته بودند روی سرشان. نوح هم آنجا سرگرم بود و از بغلم پایین آمده بود. خبر انفجار پیجرها را توی شلوغی از تلویزیون شنیدیم ولی به ذهنم نرسید که ممکن است برای شوهر من هم اتفاقی افتاده باشد. نمی دانستم پیجر دارد. ۹ شب زنگ زدند و خبر دادند که همسرم توی یکی از بیمارستان های بیروت است. علی و نوح را همانجا گذاشتم و با ماشین خودم رفتم سمت بیروت. تا دیدمش جیغ کشیدم. فکر نمی کردم صورتش آن شکلی شده باشد. باورم نمی شد. فکر می کردم وسط یک کابوس تلخ هستم. مدام توی صورتم می زدم که بیدار شوم. یعنی در یک لحظه همسر زیبای من به یک موجود ترسناک بدون چشم تبدیل شده بود؟
...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_چهارم
#صفحه_۲۵
#دشواری_مبارک
#دخترانه
به شوخی گفت: «قصه ی من را باید اولین قصه ی کتابت بگذاری وگرنه حرف نمی زنم!» گفتم: «تو حرف بزن من قصه ات را می گذارم روی جلد!» خندیدیم. خنده هایش قشنگ بودند و روایتش پر از جزئیات. وقتی که حرفهایش تمام شد همچنان می خندید. من و مترجم گریه می کردیم. اما هر سه چند سال جوان تر شده بودیم. چین های روی پیشانی مان باز شده بود. دلتنگی های عصر جمعه مان بی معنا.
هیچ وقت حس خوبی نسبت به پیچر نداشتم. همیشه به بابا می گفتم: «موبایل برداری از این بهتره!» بابا هم می گفت: «تو دلت می خواد هر لحظه با من حرف بزنی و برای همین دلت موبایل می خواد.» من تک دختر بابا هستم و آخرین بچه اش. رابطه قلبی من و بابا طوری نیست که برای کسی قابل درک باشد. اگر کیلومترها دور از خانه از چیزی ناراحت باشد من توی خانه متوجه می شوم و بهش پیام می دهم: «باز چی شده؟» همیشه فکر می کردم اگر اتفاقی برای بابا بیفتد من می میرم. این را همه می دانستند. خود بابا هم می دانست. طوری که لحظه ی اولی که پیجرش منفجر شده به این فکر کرده که الان فاطمه بشنود چه حالی می شود؟ اما من آماده ی این ماجرا بودم. و حتی یک جورهایی منتظرش. چند شب قبل از فاجعه خواب عجیبی دیدم...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan