eitaa logo
دیمزن
4.8هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
932 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
روسری سرمه ای سر کرده با مانتوی آبی آسمانی. همه چیز مهیاست که رنگ آبی چشمهایش توجهم را جلب کند. مژه های بلند و پرحجمی آن تیله های زیبا را قاب گرفته اند. پوستش ولی چروک های کم عمقی دارد. به گمانم شصت را رد کرده. با اشتیاق می پذیرد برایم حکایت کند. صبح روز جنایت با هم بودیم. بعد از صبحانه پسرم رفت به باغمان سر بزند. چند ساعت بعد همسایه های باغ تماس گرفتند که تصادف کرده. تعجب کردم. حسن همیشه محتاط بود توی رانندگی. برادرشوهرم همسایه مان است. من را برد آنجا. پسرم را وسط باغ دراز کرده بودند. صورت و پهلویش غرق خون بود. تعجبم بیشتر شد. وسط باغ تصادف کرده بود؟ با چی؟ زن همسایه گفت: ما فکر می کنیم تیر خورده. وقتی که رسیدیم ته آن گودال بود. خواسته بود سوار ماشینش شود و چون نمی دیده، افتاده بود توی گودالی که وسط باغ کنده بودید. سوارش کردیم و رفتیم سمت بیمارستان. کمی جلوتر جوان دیگری غرق در خون کنار خیابان افتاده بود. با خودم گفتم:‌ مادرش بمیره. این یکی لابد واقعا تصادف کرده. کمی جلوتر یک مجروح دیگر دیدیم. یعنی او هم تصادف کرده بود؟ کم کم صدای آژیر آمبولانس ها همه شهر را پر کرد. واقعا ترسیدم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ بیمارستان اولی جا نداشت و دومی هم همین طور و سومی هم مثل دوتای قبلی. شهر یکهو پر از جوان های زخمی شده بود. از دیدن هرکدامشان به اندازه حسنم ناراحت می شدم. این ها بچه های خودمان بودند... دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
😭 نوجوانی با یک پا و یک عصا از جلویم رد می شود. دوازده سیزده ساله به نظر می رسد. تعجب می کنم. همه پیجری ها از دست و چشم و نهایت پهلو زخمی شده اند. چه طور کسی پایش قطع شده؟ سراغش را می گیرم. می گویند: «ماجرای اون فرق می کنه، باید حتما با مادرش حرف بزنی.» به مادرش زنگ می زنیم. دارد به همسرش غذا می دهد و می گوید نیم ساعت بعد می آید لابی. وقتی می رسد که من دارم با کس دیگری حرف می زنم. با تانی و لبخند می نشیند و تا آخر حرف هایمان دم نمی زند. اسمش آیات است. چادر لبنانی سر کرده و صورتش نورانی است. انگار بی دلیل دوستش دارم. ولی بعد از شنیدن حرفهایش عاشقش شده ام. دلش اقیانوس آرام است. ژرفایی که هیچ تلاطمی تکانش نمی دهد. باورتان می شود این حکایت عجیبی که می خوانید را با لبخند برای من تعریف کرد؟ من و همسرم بیست و سه سال پیش ازدواج کردیم. خدا پنج پسر بهمان داد. چهار تای اولی هر کدام با سه سال فاصله به دنیا آمدند. اسامی پنج تن را رویشان گذاشتیم. محمد و علی و حسن و حسین که به ترتیب ۲۲ و ۱۹ و ۱۶ و ۱۳ ساله اند. «اینی که شما دیدید حسینه». خدا پسر پنجمم را سه سال پیش، بعد از ده سال بهمان داد. اگر دختر بود اسمش را فاطمه می گذاشتم که پنج تن تکمیل شود. اما اسمش را گذاشتیم حیدره. حیدره با اینکه آخرش تای تانیث دارد اما اسم پسر است. همسرم از بین آن چهارتای اولی همیشه حسن را بیشتر دوست داشت. چون حسن از همه اجتماعی تر بود و خیلی احساساتش را نشان می داد. بعدا که حیدره آمد از همه شان جلو زد. همسرم حتی سر کار هم که می رفت دلش برای حیدره تنگ می شد. از پوشک که گرفتمش می گفت بده ببرمش سر کار... تصویر حسن و حیدره را از روی گوشی آیات گرفته ام. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
عزالدّین عالم و دانشمند بود. در محل زندگی خودش دارای احترام. نسل اندر نسل در بعلبک به دنیا آمده و زیسته بودند. اما آن اواخر فشار عثمانی ها روی شیعیان زیاد شده بود. چه کار باید می کرد؟ فتیله درس و بحث دینی را پایین می کشید و زندگی معمولی اش را می کرد؟ زن و بچه و زار و زندگی اش را برمی داشت و از وطنش می رفت؟ با آن راه های ناامن سوار اسب و شتر و کجاوه زمان های طولانی رسیدن به مقصد عز الدین دومی را انتخاب کرد. آمد ایران و شیخ الاسلام قزوین شد و فرزند سیزده ساله اش زیر نظر بهترین دانشمندان صفوی آموزش دید و شد: شیخ بهایی! عزالدین اگر آن تصمیم را نمی گرفت دنیا از صد و بیست کتاب باارزش و قبله مسجد امام اصفهان و منارجنبان و حمام با سوخت فاضلابی و شهر نجف آباد و حلواشکری و نان سنگک و فرنی و خیلی چیزهای دیگر محروم می ماند. ! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ای خدای قلب ها و درون ها! ما که لایق چیزی نیستیم ولی کتاب تو را می خوانیم و بعضی چیزها را هوس می کنیم. مثلا یک قلب گشاده ی خیلی وسیع که تمامی حق تویش جا بشود. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ما رو بر اساس کارهایی که می کنیم تو دهک های مختلف طبقه بندی می کنند. بعد لابد از روی این درجه ها برامون تصمیم می گیرن. مثلا شاید بگن: نعمت فهم آسان قرآن رو بدید به دهک شش به بالا یا نعمت تشخیص آسان حق در فتنه های پیچیده رو بدید به دهک ۸ به بالا. برای بالارفتن دهک مون تلاش کنیم. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دیروز می خواستم برم دیدن یکی از دوستام که بچه ی پنجمش به دنیا اومده بود. با یه پیام هفت هشت ده نفر دیگه هم جمع شدند. اولش کلی درباره زایمان وی بک حرف زدیم که یه سزارین سیزده سال پیش چه طور هنوز هم روی وی بک چهارم اثر می ذاره. همچنین از نحوه برخورد کادر بیمارستان و کشف فرشته ای به نام مامائیل که در مواقع بدرفتاری ماماها پیداش می شه. بعد از خوبی بچه ی پنجم که بقیه صف می کشن برای بغل کردنش و خواهر بزرگش هم مامانش می شه حرف زدیم. و این که یه دونه دختر کمه و بچه ی ششم لطفا دختر باشه. بعد از نزدیکی ایام حج حرف زدیم و دلتنگی هاش و یکی گفت فامیل ما نایب بابابزرگش شده و داره امسال می ره حج. بعد این شبهه پیش اومد که کسی که خودش تا حالا حج نرفته آیا می تونه نایب بشه یا نه. که بین علمای حاضر در جمع اختلاف افتاد. از علامه گوگل و علامه چت جی بی تی استفتا کردیم. بین اونا هم اختلاف بود. آخرش به کتاب رساله ی مکتوب توی کتابخونه متوسل شدیم و جواب رو یافتیم. اگه خودش مستطیع نباشه، می شه! بعدش صابخونه بدون هماهنگی ما به خاطر روز شهادت امام صادق یه خانم روضه خون دعوت کرده بود. اومد یه بیست دیقه مختصر و مفید روضه خوند و زیارتنامه ای خوندیم و رفت. بعدش از لواشک های خوشمزه ای که یکی درست کرده بود کیلویی ۳۰۰ تومن خریدیم و پولش رو ریختیم به حساب ایران همدل. بعد هم با کلی اصرار التماس پشت یکی مون نماز جماعت خوندیم. بعدش هم دوباره یه ساعت سرپا از در و دیوار و سواد رسانه ای و اوضاع جامعه و رفتار خوب چیه و اینا حرف زدیم و خدافظی کردیم و اومدیم. بینش هم که خب میوه و شیرینی و چای و شربت خوردیم. اون قدر هم سرمون شلوغ بود نه از نی نی عکس گرفتیم نه از خودمون نه از در و دیوار که بذارم الان بالا سر این نوشته. هیچی دیگه. گفتم شاید براتون سوال باشه ما خانوما دورهم جمع می شیم چی کار می کنیم😅 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
فیلم خوب ببینیم. خوب تحلیل کنیم. عبرت بگیریم. 😅👇
هدایت شده از روزهای مادرانه
دیشب نشستیم دوباره فیلم "ماجرای نیمروز" رو دیدیم. سال ۶۰ بود. فیلم با اعلامیه‌ی دشمنی مسلحانه منافقین شروع شد و بعد ترور پشت ترور! اول ترور ناموفق آقای خامنه‌ای، بعد ترور شهید بهشتی و ۷۲نفر، بعد ترور شهید رجایی و شهید باهنر... هم‌زمان کشتار ترسناک مردم عادی، فرار بنی‌صدر و رجوی و نفوذی‌های منافقین در همه سطوح نظام... و هم‌زمان با همه اینها دفاع از مرزهای جنوب و غرب در یک جنگ تمام‌عیار در مقابل تمام قدرتهای دنیا! حتی برای یک فیلم ساختگی هم این مقدار فشار، زیادی بود! یعنی اگر فیلمش را ساخته بودند و آخرش آن نظام نه یک وجب از خاکش را داده بود، نه یک قدم از استقلالش کوتاه آمده بود، می‌گفتیم خالی‌بندی هم حدی دارد!! ولی این فیلم، واقعا رخ داده و آن اسم‌ها واقعی بوده‌اند و آن لحظه‌های ناامیدی، و گشایش‌های باورنکردنی، و پایمردی‌های اغراق‌آمیز، و اندوه‌های عمیق و شادی‌های خونین همگی واقعی بوده‌اند. ما ملت عجیبی هستیم، آن‌قدر که خودمان هم از تماشای فیلم خودمان تعجب می‌کنیم! ‌ پ.ن. امروز سالگرد شکست امریکا در عملیات طبس است. یکی از همان فیلم‌های باورنکردنی که واقعی شد! https://eitaa.com/motherlydays
هدایت شده از روزهای مادرانه
امروز من و تو جلوی دوربینیم. نوه‌هایمان از ما چه خواهند دید؟ ما بازیگر نقش چندم فیلم‌هایمان خواهیم بود؟ از آن‌هایی که اسم‌شان را در تیتراژ می‌نویسند، یا آن‌هایی که هرگز جایی نوشته نخواهند شد، و نقشی در فیلم شکوهمند مقاومت نخواهند داشت؟
ممکن است در محیطی که هستیم همه با ما مخالف باشند. ما ولی باید به وظیفه مان عمل کنیم. آنها هم بالاخره یک روزی می فهمند اشتباه کرده اند. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
📢 کم‌کم داره صدای موسم حج شنیده میشه. چیزی تا ماه عزیز ذی‌القعده نمونده. ماهی که در اون هر ساله تعدادی از هم‌وطنامون راهی سرزمین وحی میشن. ⚠️همه‌مون دوست داریم این سفر ناب رو تجربه کنیم. ولی یه وقتایی بنابه‌دلایلی این سفر شیرین روزی‌مون نمیشه.