eitaa logo
دیمزن
4.8هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
932 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
😊 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
وطن هم از نزدیکان آدم محسوب می شه. یکی مثل مامانشه. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
اون کیه که دیروز تولدش بود ولی متقاعد شد به خاطر غصه ی مردم بندرعباس امروز براش تولد بگیرن و امروز عزای عمومی اعلام شد!🥲 ؟ نه اون ماسک بسیار زیبااااا و هنری رو هم خودشون تو مدرسه با روزنامه ساخته اند.😬 الحمدلله تو خونه پیکاسو پرورش می دم.😐🤭 من هر وقت یکی ده سالش می شه یاد شعر باز باران با ترانه می افتم. چون یادمه چقدر تو ده سالگی ام از این شعر خوشم می اومد و می خوندمش. هنوزم حفظم🙈 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
خدا کنه کار خوبامونو بتونیم برسونیم به قیامت. بقیه ش حله! می گن اونجا ده برابر می خرن ازمون. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت دختر باب الحوائجه ها دست خالی رد نشیم از امروز. الحوائج ! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
خیلی ها از روز اول ذیقعده که امروز باشه تا عید قربان رو یه چله برمی دارن برای انجام یه کار خوب یا یه عبادت مشخص. ما جا نمونیم. این متن رو از یکی از گروه ها کپی کردم خودمون هم پیشنهادهای خلاقانه تری می تونیم داشته باشیم. در بین چله های مختلف، یک مورد خاص و مهم وجود دارد به نام؛ «چله کلیمیه» چله ای که از اولین روز ماه ذی القعده (سه شنبه ۹ اردیبهشت) تا عید قربان می باشد.   🌿 حضرت آیت الله جوادی آملی درباره این اربعین می فرماید: «از اول ذی القعده تا دهم ذی حجّه اربعین موسای کلیم است. این یک فصل مناسبی است؛ بهار این کار است. وجود مبارک موسای کلیم 40 شبانه روز مهمان خدا بود. فرمود:«و واعدنا موسی ثلاثین لیلهً فاتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله...» به او وعده دیدار و ملاقات خصوصی دادیم. آمد به دیدار ما، اوّل 30 شب بود، بعد 10 شب اضافه کردیم، راهش باز بود؛ جمعاً شد40 شب.» 👈 توصیه بزرگان برای این ایام (یک یا چند مورد)؛ ❤ روزی یکبار سوره فجر ❤️ ذکر لااله الا الله ❤️ ۳۵۰ مرتبه صلوات روزانه ❤️ ذکر یابصیر ۳۰۳ مرتبه روزانه ❤️ چهل روز زیارت عاشورا ❤️چهل روز سوره یاسین ❤️ آیه «رب ادخلنی مدخلأ صدق واخرجنی مخرج صدق وجعلنی من لدنک سلطانا نصیراً» روزی۱۰۰ مرتبه ❤ چهل روز دعای عهد دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ولی امروز یه مناسبت دیگه هم داره که برا من حس عجیبی داره. نمی دونم غمه، حزنه، چیه؟ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
می دونستید کتاب یک محسن عزیز از کتابهایی مه که بازخوردهاش همیشه هست. یعنی هرکس بخونه دوست داره که حتما درباره ش با من حرف بزنه. خیلی از کتابا این جوری نیستند. ولی اثرات یک محسن عزیز روی روح خواننده از جنس اثرات درونی و عمیقه. تا مدت ها ذهن رو مشغول خودش نگه می داره. و البته این ربطی به قلم من نداره و به خاطر عمق روحی خود شهیده. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
نمایشگاه کتاب دو سال پیش که هنوز این کانال رو نداشتم آقا در بازدید از غرفه ی سوره مهر درباره یک محسن عزیز هم نکته ای گفتند. گفتم حیفه گزارش اون روز رو اینجا نداشته باشیم.☺️
یک روز عزیز، یک رهبر عزیز، یک محسن عزیز اردیبهشت همیشه بوی محسن را می‌دهد... بوی بازی دراز... بوی روز اول عملیات بیت‌المقدس... بوی گلابی که هر سال روز شهادتش بر سنگ مزارش جاری می‌کنم... از امسال، اردیبهشت یک بهانه دیگر هم دارد که من را یاد محسن بیندازد. خاطره نمایشگاه کتاب و آن روزی که ماه از غرفه سوره مهر طلوع کرد. ساعت ۹ یکشنبه بیست‌وچهارم. به انتظار ایستاده بودیم که آقا در معیت بزرگان فرهنگ و دوستان رسانه وارد شدند. چشمم روشن شد و هر چیزی که فکر کرده بودم بگویمشان از یادم رفت. قرار بود سلام همه دوستان نویسنده‌ام را برسانم و بگویم که از طرف همه‌شان نایب‌الزیاره‌ام. مدیر نشر گفته بود دورتر بایستم و فقط اگر حرف کتابم پیش آمد جلو بروم. آقا اولش با آقای سرهنگی خوش‌وبش کردند و درباره کتابی با هم صحبت کردند و بعد از مکالمه‌ای که نمی‌شنیدم بازدیدشان را از قفسه‌های کتب دفاع مقدس شروع کردند. در همان اولین قفسه و قبل از هر صحبتی اشاره کردند به کتاب «یک محسن عزیز» و پرسیدند: «فروش این کتاب خوبه؟» احساس کردم کسی توی قلبم شروع به طبل زدن کرد. مدیر نشر توضیحی درباره فروش کتاب داد و گفت: «نویسنده‌اش هم اینجا هستند آقا.» چشمان آقا چرخید به پیدا کردن من و هم‌زمان دایره رسانه‌ای دور آقا شکاف برداشت و من را هم در هلال افراد دور آقا قرار داد. آقا پرسیدند: «این کتاب رو شما نوشتید؟» گفتم: «بله آقا.» و نفسم را در سینه حبس کردم. حتی پلک هم نمی‌زدم انگار. آقا نگاه ملاطفت‌آمیزی کردند و من دلم خواست که آن لحظه هزار بار مال من بماند و تمام نشود. بعد گفتند: «من یه یادداشتی برای این کتاب نوشته‌ام، شما دیدید؟» با حسرتی تام و تمام گفتم: «نه آقاجان به ما نداده‌اند.» چند لحظه‌ای مکث شد. آقا دوباره نگاهی به جلد کتاب انداخت. چشم بقیه هم چرخید سمت صورت خندان محسن که ما را از قاب کتاب نگاه می‌کرد. دست آقا هم به اشاره رفت سمت کتاب و گفتند: «اونجا نوشته‌ام که یه نکاتی تو زندگی این شهید هست که جز یه زن نمی‌تونست بنویسه، باید یه زن می‌نوشت و شما این کار رو کردی.» پلک‌ها را به نشانه تأیید روی هم گذاشتم و همه آن جزئیات وحشتناک و ملاحظات ریز را با صورت خندان محسن مرور کردم. چه خوب که آن همه وسواس در به تصویر کشیدن احساسات و زوایای ظریف محسن به چشم کسی اومده بود... پلک‌ها را که باز کردم آقا و حلقه دورش رفته بودند سراغ کتب بعدی و من اما دوست داشتم تا همیشه در همان چند ثانیه بمانم. چند ثانیه‌ای که در یک روز عزیز اردیبهشتی، کتاب‌خوان و نکته‌سنج، درباره و خندان حرف زده بود.» دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
سعی کردم تصمیم های شهید محسن و نقاط تاثیرگزار بر سرنوشتش رو به مخاطب نشون بدم. و این جز با ورود در جزئیات ممکن نبود. لینک خرید https://sooremehr.ir/book/3179/%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan