یک روز عزیز،
یک رهبر عزیز،
یک محسن عزیز
اردیبهشت همیشه بوی محسن را میدهد...
بوی بازی دراز...
بوی روز اول عملیات بیتالمقدس...
بوی گلابی که هر سال روز شهادتش بر سنگ مزارش جاری میکنم...
از امسال، اردیبهشت یک بهانه دیگر هم دارد که من را یاد محسن بیندازد.
خاطره نمایشگاه کتاب و آن روزی که ماه از غرفه سوره مهر طلوع کرد. ساعت ۹ یکشنبه بیستوچهارم.
به انتظار ایستاده بودیم که آقا در معیت بزرگان فرهنگ و دوستان رسانه وارد شدند. چشمم روشن شد و هر چیزی که فکر کرده بودم بگویمشان از یادم رفت. قرار بود سلام همه دوستان نویسندهام را برسانم و بگویم که از طرف همهشان نایبالزیارهام. مدیر نشر گفته بود دورتر بایستم و فقط اگر حرف کتابم پیش آمد جلو بروم.
آقا اولش با آقای سرهنگی خوشوبش کردند و درباره کتابی با هم صحبت کردند و بعد از مکالمهای که نمیشنیدم بازدیدشان را از قفسههای کتب دفاع مقدس شروع کردند. در همان اولین قفسه و قبل از هر صحبتی اشاره کردند به کتاب «یک محسن عزیز» و پرسیدند: «فروش این کتاب خوبه؟» احساس کردم کسی توی قلبم شروع به طبل زدن کرد.
مدیر نشر توضیحی درباره فروش کتاب داد و گفت: «نویسندهاش هم اینجا هستند آقا.»
چشمان آقا چرخید به پیدا کردن من و همزمان دایره رسانهای دور آقا شکاف برداشت و من را هم در هلال افراد دور آقا قرار داد. آقا پرسیدند: «این کتاب رو شما نوشتید؟»
گفتم: «بله آقا.»
و نفسم را در سینه حبس کردم. حتی پلک هم نمیزدم انگار. آقا نگاه ملاطفتآمیزی کردند و من دلم خواست که آن لحظه هزار بار مال من بماند و تمام نشود. بعد گفتند: «من یه یادداشتی برای این کتاب نوشتهام، شما دیدید؟»
با حسرتی تام و تمام گفتم: «نه آقاجان به ما ندادهاند.» چند لحظهای مکث شد. آقا دوباره نگاهی به جلد کتاب انداخت. چشم بقیه هم چرخید سمت صورت خندان محسن که ما را از قاب کتاب نگاه میکرد. دست آقا هم به اشاره رفت سمت کتاب و گفتند: «اونجا نوشتهام که یه نکاتی تو زندگی این شهید هست که جز یه زن نمیتونست بنویسه، باید یه زن مینوشت و شما این کار رو کردی.»
پلکها را به نشانه تأیید روی هم گذاشتم و همه آن جزئیات وحشتناک و ملاحظات ریز را با صورت خندان محسن مرور کردم. چه خوب که آن همه وسواس در به تصویر کشیدن احساسات و زوایای ظریف محسن به چشم کسی اومده بود...
پلکها را که باز کردم آقا و حلقه دورش رفته بودند سراغ کتب بعدی و من اما دوست داشتم تا همیشه در همان چند ثانیه بمانم.
چند ثانیهای که در یک روز عزیز اردیبهشتی، #یک_رهبر_عزیز کتابخوان و نکتهسنج، درباره #یک_محسن_عزیز و خندان حرف زده بود.»
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سعی کردم تصمیم های شهید محسن و نقاط تاثیرگزار بر سرنوشتش رو به مخاطب نشون بدم.
و این جز با ورود در جزئیات ممکن نبود.
لینک خرید
https://sooremehr.ir/book/3179/%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
همین طور که در این آخرین لحظات روز دارید برای شهید محسن فاتحه می خونین
برای یه شهید اردیبهشت دیگه هم فاتحه بخونین.🥲
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم به روز دختر پارسال؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ما می تونیم چنین ادعایی داشته باشیم؟
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
روند #آیه_نوش هامون داشت سوره ی کهف رو جلو می رفت. اما مجبوریم اصحاب کهف رو تو غار رها کنیم کمی بخ
شکر خدا سوره ی انعام رو تموم کردیم.
برگردیم به سوره ی کهف خودمون.
ولی همچنان می تونیم ثواب قرائت و تدبرمون رو به ارواح مومنین موثر هدیه کنیم و بخوایم که برای مردم غزه هرکاری می تونن بکنن.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خدایا کاری کن اموال و اولادمان هم باقیات الصالحات مان باشند.
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از کانال حمید کثیری
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والا ما نمیدونیم حرف مامان رو گوش بدیم یا حرف امام حسین رو!
@hamidkasiri_ir
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این معز الاولیا و مذل الاعدا
یعنی می شه ما ذلیل شدن اینا رو ببینیم؟
#ندبه_های_دلتنگی
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹عاقبت انقلاب اسلامی ایران از زبان رهبر حکیم انقلاب
✍این پیشبینی حقیقتا حکیمانه است، چقدر با قاطعیت میفرمایند: "بنده میدانم" قابل توجه بزرگوارانی که نگران آینده ایران هستند.
┅┅┅┅🍃🇵🇸❤🇮🇷🍃┅┅┅┅┄
🇮🇷 کانال اساتید انقلابی ونخبگان علمی
@asatid_enghelabi ایتا و سروش
ضعف حافظه ی تاریخی
باعث می شه خدا هی بیاد
دشمن رو و لحظات دشمنی شو
برامون مرور کنه!
هنوزم مشکلمون همینه!
#ضعف_حافظه_تاریخی
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan