سختمان نیاید.
خدا حواسش هست پر رو نشود.
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
یک کیک درست کرده بود با یک موشک فوندانتی رویش...
کیک را خواهرش برده بود خانه سردار. به عنوان تازه عروس برادرزاده سردار که پاگشا شده بود خانه شان.
سردار این انگشتر را به عنوان تشکر فرستاده بود برایش.
امروز که بهش گفتیم چه انگشتر خوش رنگی داری این توضیحات را بهمان داد.
#همکلاسی_هنرمند
#سردار_خوش_ذوق
#شله_زرد_روضه_دیشب
#کلاس_خوشمزه
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سعی کنیم یه جوری زندگی کنیم که وقتی شهید شدیم عکس همین قدری مونو بزنن تو میدون شهر زیرش اینا رو بنویسن!
#یار_مظلوم
#خصم_ظالم
یه خطیِ زندگی ما چیه؟
تنبل دوران، مصرف کننده تولیدات دیگران😬😱🥲
#آرزو_بر_جوانان_و_فلان
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
اونقدر مؤمن پیش خدا حرمت داره که تمسخر او غفلت از خدا میاره
#آیه نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
شادى خدا از توبه بنده خود بیشتر است تا شادى نازایى كه بچّه مىآورد و گم كردهاى كه گمشده خود را مىیابد و تشنهاى كه به آب مىرسد.
(پیامبر اسلام/ كنز العمّال)
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
روز و شب فکر او از سرش بیرون نمی رفت.
برای خودش صد تا توجیه می آورد که این کارم گناه نیست. من فقط دارم به یک آدمی که بهم نیاز داره کمک میکنم. مثلاً میخواست با حرف زدن با همکارش که یک آقای مجرد بود، اون رو آروم کنه. که روشنش کنه. که مثلاً اون بتونه برای ازدواجش با یک دختر تصمیم بگیره.
اما یواش یواش فهمید اینا به نظر حاشیه میاد و اصل ماجرا چیز دیگریه.
وقتی میرفت توی خلوت میدید حس خوبی نداره از کاری که اون روز انجام داده.
شب توبه میکرد و روز بعد دوباره قصه شروع میشد...
خسته بود از توبه کردن و شکستن...
از اینکه خدا جلوی دوست و آشنا و شوهر و همکار داشت آبروداری میکرد خجالت میکشید.
یهو خواست که دیگه اون آدم قبلی نباشه
بشه همونی که خدا میخواد.
از خودش کمک خواست و همه چی رو رها کرد.
خدا بهش لبخند زد ....
و دخترش به دنیا اومد....
اسمش رو گذاشت محیا؛ زندگی دوباره...
#آیه_نوش
#آیه_روایت_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
☘️غروب کربلا واقعا که دلگیر است و رسیدن به مقصد واقعا فرحبخش. من آخر کاروان ایستادهام و نمیدانم بخندم یا گریه کنم. بخندم به بُرخوردن اشتباهیام؟ به تشنگی و گرسنگی و تاولی که ندارم؟ به بیخود بودن تردیدهای دوشنبهی پیش که نمیدانستم بیایم یا نیایم؟ یا گریه کنم از حرفهای بابا و سنگینی زمان؟
از یادآوری آنچه روزی در این تکه از مکان اتفاق افتاده و اثرش در همهی تکههای زمان و مکان تا سالها و قرنها پخش شده است. از اینکه چه بد میشد اگر جا میماندم، اگر نمیآمدم، اگر خودم را مثل قطرهای گِلی به این رودِ زلال و بلوری تحمیل میکردم، امکان زلال شدن را به این آسانی از خودم میگرفتم.
سر بر خاک دهکده| صفحه ۷۷| فائضه غفارحدادی
#اربعین
#امام_حسین
https://eitaa.com/ketabann
کتابان؛ حامی کتاب و کلمه