.
┄┅═❁﷽❁═┅┄
قرآن کریم میفرماید: «لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً»؛ یعنی وقتی افک را شنیدید چرا به همدیگر حسنظن نداشتید؟ یعنی از اول رد کنید افک را. [اگر] آمدند به یک نفری تهمت زدند، یک چیزی را گفتند - حالا یا با عنوان تهمت یا به عنوان غیبت - چرا قبول میکنید؟ (...) یعنی چرا به هم ظن نیک ندارید، چرا به هم حسنظن ندارید. تا فوراً کسی آمد، شما بگوئید بله، احتمال درستیاش هم اگر بود، آدم به صورت یقین آن را بداند و نقل بکند. این درست نیست، این ممنوع است.
[خارج فقه / حکم غیبت با ابزار قلم و رسانه]
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
.
┄┅═❁﷽❁═┅┄
آقا سید حتی قبل از اینکه پسرانش این سوپری دو نبش را برایش تجهیز کنند، تنها بقالی محل بود. مردم محل چهل سال آزگار تاید و ریکا و شیر و کبریت شان را از او می خریدند. با همه رفیق بود و کلی اطلاعات درباره کس و کار وعلائق و حتی رمز کارت شان داشت.
اما از روزی که آقای شاهنگی بین همسایه ها چو انداخت که پسر آقاسید معتاد و دزد شده است و دوربین گذاشته و رمز کارت ها را فیلم می گیرد، مشتری هایش ریزش پیدا کردند.
چند ماه بعد که سوپرشاهنگی آن طرف کوچه افتتاح شد مردم تازه به آنچه شنیده بودند، شک کردند.
کاش آنقدر راحت هر چیزی را تکرار نکرده بودند.
.
#آیه_نوش
#آیه_روایت_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
.
تسلیم شود یا مقاومت کند؟
در حجرهای در حرم عبدالعظیم نشسته بود و با خودش کلنجار می رفت.
صدای تظاهرات مشروطهخواهان از دور به گوش میرسید.
به مشروطهٔ سکولار تن دهد؟
یا از مشروطه مبتنی بر اسلام کوتاه نیاید؟
می دانست مقاومت به اعدامش میانجامد، ولی سکوت را هم خیانت میدانست.
در همین تردید چسبناک بود که نامهای به دستش رسید. کسی نوشته بود:
«آقا، اگر دین از بین برود، ما چه داریم؟» تصمیمش را جزم کرد.
قلم و دواتی آورد و فتوایش را روی کاغذ نوشت و مهر کرد: *«مشروطه باید مشروعه باشد!»*
این جمله می توانست آغاز درگیریهای خونینی باشد. میدانست محکوم به شکست است، اما پا در مسیر تقدیر گذاشت.
شیخ در لحظهٔ اعدام آرام بود.
شاید می دانست که تصمیمش سرنوشت اعتراضات آینده را عوض خواهد کرد.
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
#شیخ_فضلالله_نوری
#مشروطه
https://ble.ir/yeksarnevesht
سال تحویل شده بود و روز اول عیدی دوست داشت با خانواده به خانه ی خواهر بزرگه بروند. بعد از فوت آقاجون و مادرجون، حالا آنجا پناهگاه دلتنگی هایش بود. خاطرات گذشته را مرور می کردند و با اشک ها و لبخندها احساس سبکی می کردند. بچه ها هم با هم بازی می کردند و خلاصه به همه خوش می گذشت. با شوق، تماس گرفت و بعد از خوش و بش و تبریک، جریان را گفت. اما خواهر، با مهربانی عذرخواهی کرد و گفت که برای امروز از قبل برنامه ای چیدند و شرایط مهمانی ندارد. اولین حس در این مواقع، برای او دلخوری بود. اما وقتی چراغ عقلش روشن شد، با خودش گفت دوست داشتم به همه ما خوش بگذرد، وقتی میزبان ناراحت باشد، حتما حس نشاط و شادی از همه ما دور می شود. چه خوب شد که اجازه گرفتم.
# آیه_روایت_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
🌹
یک روز مانده بود به عید قربان.
عباس باید انتخاب میکرد. قولی که به همسرش داده بود را عملی کند یا درخواست پدرش را بپذیرد؟
خودش را به حج برساند و چشمان منتظر همسرش را خوشحال کند یا برای اجرای نقش حضرت اسماعیل در تعزیه هرساله پدرش به قزوین برود؟
اما تصمیم عباس فراتر از اینها بود.
عباس پرواز بر آسمان بلند ایران را بر همهی خواستههای خوب فردی ترجیح داد.
میدانست اگر نباشد کارها خوب پیش نمیرود. اگرچه پرواز مانع حضور در مکه شد اما پدرش را سربلند کرد، عباس نقش اجرا نکرد بلکه خودش همچون *اسماعیل*، ذبح شد.
حج نرفت اما بر فراز ابرها *لبیک* گفت و
قربانی عیدقربان شد تا ایران، عزیز بماند و
عیدی مردمانش عزا نشود.
وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (سوره صافات _107)
ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
#شهید_عباس_بابایی
#خلبان__شهید
https://ble.ir/yeksarnevesht
هدایت شده از نوشکا
🔖 راهاندازِ آنجانمان
🧔 تخصصش راهانداختن بود. میگفت: «راه بنداز، جا بنداز.» منتظر نمیشد بستر کاری که روی زمین مانده کامل درست شود و ردیف بودجه بگیرد و چارت تشکیلاتی و مکان و پرسنل و اینهایش فراهم شود و بعد، قیچی دست بگیرد و روبان پاره کند و بشود رئیس یک جایی. مگر آن موقعها که میخواست توپخانهی سپاه را راه بیندازد، سپاه توپ جنگی داشت؟! خیلیها میخندیدند که «شما فرمانده توپخونهاید؟ پس توپهاتون کو؟»
⚠️فحشخورش ملس بود. با خنده اشاره میکرد سمت عراق. میگفت: «توپهای ما اون طرفه. دست دشمن. فقط باید بریم برشون داریم.» همین هم شده بود. با توپهای غنیمتی، توپخانهای راه انداخت که توی یکی_دوعملیات دشمن را زمینگیر کرد و جرأت بیگدار به آب زدن را از او گرفت.
📕مردی با آرزوهای دوربرد| صفحه۶۰| فائضه غفارحدادی
#یک_قاچ_از_یک_کتاب🍉
📚 نوشکا؛ نوشیدنیهای کاغذی
🆔https://eitaa.com/nooshkaa
خدا
هم حساب نگاههای وِل را دارد،
هم حساب هرچیزی که صاحبش را از حیا و عفت دور میکند؛
مثلا لباسهایی که هيکل تویشان جا نمیشود!
🧯ضمنا در حفظ نگاه و رعایت عفت،
فرقی بین زن و مرد نیست.
https://ble.ir/ayenooshgah
با رفقای محل و بچههای مسجد رفته بودند دماوند. همه مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها رودخانه را نشان داد و گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. از لا به لای بوتهها ودرختها به رودخانه نزدیک شد تا چشمش به رودخانه افتاد، از آنچه دید بدنش لرزید و همان جا نشست! چند دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. همان جا خدا را صدا کرد و گفت :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمیشود اما به خاطر تو از این از این گناه میگذرم.»
کتری را برداشت و رفت از جایی دیگر آن را پر کرد و برگشت. مشغول آتش درست کردن شد. دود به چشمانش می رفت. هنوز منقلب بود. اشک میریخت و با خدا مناجات میکرد و با توجه می گفت: «یاالله یا الله...»
ناگهان صدایی شنید و ناخودآگاه از جا بلند شد. از سنگ ریزهها و تمام کوهها و درختها صدا میآمد. همه میگفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنید، ناباورانه به اطراف خود نگاه کرد و فهمید دیگران متوجه نشدند. در آن غروب با بدنی که از وحشت میلرزید، از همه ذرات عالم این صدا را میشنید!
شهید احمدعلی نیّری این خاطره را بعد از مدتها برای یکی از دوستانش تعریف کرده بود و گفته بود تا زنده است جایی نقل نکند.
#آیه_روایت_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
زنگ زد که یک خانواده لبنانی چندساعتی مهمان مان هستند. شما هم بیایید. از خدا خواسته قبول کردیم.
وقتی رسیدیم که آنها قبل از ما آمده بودند. توی ماشین چندتا جمله عربی با خودم ساخته بودم که وقتی با مهمان شان مواجه شدم لال نشوم. ولی شدم! همین که جلو آمد و دست داد، همه جمله هایم پرید. شاید برای اینکه به انگلیسی حرف می زد. تا مغزم از عربی به فارسی برگردد و بعد دوباره به انگلیسی برود چند ثانیه طول کشید و من فقط داشتم لبخند می زدم! بالاخره عملیات تغییر زبان سیستم با موفقیت انجام شد و با هدی سر شام هم صحبت شدیم. متولد و بزرگ شده کانادا بود. خودش و همسرش تحصیلات بالایی داشتند. بچه هایشان هم آنجا مدرسه می رفتند. اما از سه سال پیش تصمیم گرفته بودند برگردند لبنان و آنجا زندگی کنند! در تمام طول جنگ هم لبنان را ترک نکرده بودند! درباره حادثه پیجر ها و سفرم به لبنان و جنگ ایران و اسرائیل با هم حرف زدیم. آن قدر با کسی که اولین بار بود می دیدمش حرف مشترک داشتم که ممکن بود با اعضای فامیل خودمان نداشته باشم. تا لحظه آخری که خداحافظی کردند حرف می زدیم. از این جمله اش هم خیلی خوشم آمد. می گفت: حمله به ایران یکی از احمقانه ترین کارهایی بود که اسرائیل می توانست انجام دهد. چون دشمن را از جایگاه مبهمی که برای بعضی مردم داشت درآورد و آشکارش کرد. دشمن آشکار داشتن خیلی غتیمت است. آدم ها می توانند تصمیم شان را واضح بگیرند. یا با ما هستند و یا با دشمن. دسته ی سومی وجود ندارد.
#تنها_عکسی_که_دیشب_گرفتم🫠
#از_بس_حرف_زدیم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
آدمیزاد می تونه هرجا که باشه
محیط اطرافش رو بهتر کنه😊
باجه ی بانک بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan