هدایت شده از نوشکا
🔖 راهاندازِ آنجانمان
🧔 تخصصش راهانداختن بود. میگفت: «راه بنداز، جا بنداز.» منتظر نمیشد بستر کاری که روی زمین مانده کامل درست شود و ردیف بودجه بگیرد و چارت تشکیلاتی و مکان و پرسنل و اینهایش فراهم شود و بعد، قیچی دست بگیرد و روبان پاره کند و بشود رئیس یک جایی. مگر آن موقعها که میخواست توپخانهی سپاه را راه بیندازد، سپاه توپ جنگی داشت؟! خیلیها میخندیدند که «شما فرمانده توپخونهاید؟ پس توپهاتون کو؟»
⚠️فحشخورش ملس بود. با خنده اشاره میکرد سمت عراق. میگفت: «توپهای ما اون طرفه. دست دشمن. فقط باید بریم برشون داریم.» همین هم شده بود. با توپهای غنیمتی، توپخانهای راه انداخت که توی یکی_دوعملیات دشمن را زمینگیر کرد و جرأت بیگدار به آب زدن را از او گرفت.
📕مردی با آرزوهای دوربرد| صفحه۶۰| فائضه غفارحدادی
#یک_قاچ_از_یک_کتاب🍉
📚 نوشکا؛ نوشیدنیهای کاغذی
🆔https://eitaa.com/nooshkaa
خدا
هم حساب نگاههای وِل را دارد،
هم حساب هرچیزی که صاحبش را از حیا و عفت دور میکند؛
مثلا لباسهایی که هيکل تویشان جا نمیشود!
🧯ضمنا در حفظ نگاه و رعایت عفت،
فرقی بین زن و مرد نیست.
https://ble.ir/ayenooshgah
با رفقای محل و بچههای مسجد رفته بودند دماوند. همه مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها رودخانه را نشان داد و گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. از لا به لای بوتهها ودرختها به رودخانه نزدیک شد تا چشمش به رودخانه افتاد، از آنچه دید بدنش لرزید و همان جا نشست! چند دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. همان جا خدا را صدا کرد و گفت :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمیشود اما به خاطر تو از این از این گناه میگذرم.»
کتری را برداشت و رفت از جایی دیگر آن را پر کرد و برگشت. مشغول آتش درست کردن شد. دود به چشمانش می رفت. هنوز منقلب بود. اشک میریخت و با خدا مناجات میکرد و با توجه می گفت: «یاالله یا الله...»
ناگهان صدایی شنید و ناخودآگاه از جا بلند شد. از سنگ ریزهها و تمام کوهها و درختها صدا میآمد. همه میگفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنید، ناباورانه به اطراف خود نگاه کرد و فهمید دیگران متوجه نشدند. در آن غروب با بدنی که از وحشت میلرزید، از همه ذرات عالم این صدا را میشنید!
شهید احمدعلی نیّری این خاطره را بعد از مدتها برای یکی از دوستانش تعریف کرده بود و گفته بود تا زنده است جایی نقل نکند.
#آیه_روایت_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
زنگ زد که یک خانواده لبنانی چندساعتی مهمان مان هستند. شما هم بیایید. از خدا خواسته قبول کردیم.
وقتی رسیدیم که آنها قبل از ما آمده بودند. توی ماشین چندتا جمله عربی با خودم ساخته بودم که وقتی با مهمان شان مواجه شدم لال نشوم. ولی شدم! همین که جلو آمد و دست داد، همه جمله هایم پرید. شاید برای اینکه به انگلیسی حرف می زد. تا مغزم از عربی به فارسی برگردد و بعد دوباره به انگلیسی برود چند ثانیه طول کشید و من فقط داشتم لبخند می زدم! بالاخره عملیات تغییر زبان سیستم با موفقیت انجام شد و با هدی سر شام هم صحبت شدیم. متولد و بزرگ شده کانادا بود. خودش و همسرش تحصیلات بالایی داشتند. بچه هایشان هم آنجا مدرسه می رفتند. اما از سه سال پیش تصمیم گرفته بودند برگردند لبنان و آنجا زندگی کنند! در تمام طول جنگ هم لبنان را ترک نکرده بودند! درباره حادثه پیجر ها و سفرم به لبنان و جنگ ایران و اسرائیل با هم حرف زدیم. آن قدر با کسی که اولین بار بود می دیدمش حرف مشترک داشتم که ممکن بود با اعضای فامیل خودمان نداشته باشم. تا لحظه آخری که خداحافظی کردند حرف می زدیم. از این جمله اش هم خیلی خوشم آمد. می گفت: حمله به ایران یکی از احمقانه ترین کارهایی بود که اسرائیل می توانست انجام دهد. چون دشمن را از جایگاه مبهمی که برای بعضی مردم داشت درآورد و آشکارش کرد. دشمن آشکار داشتن خیلی غتیمت است. آدم ها می توانند تصمیم شان را واضح بگیرند. یا با ما هستند و یا با دشمن. دسته ی سومی وجود ندارد.
#تنها_عکسی_که_دیشب_گرفتم🫠
#از_بس_حرف_زدیم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
آدمیزاد می تونه هرجا که باشه
محیط اطرافش رو بهتر کنه😊
باجه ی بانک بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
١_ واسطه ازدواج جوانان شوید.
٢_ از فقر برای ازدواج نترسید.
# آیه نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
#آیه_روایت_طورش
پدر فاطمه مردد بود، تجربه اولش بود برای دختر شوهر دادن و نمی توانست از فاطمه دل بکند. بحث بین مهمانها افتاد .خانواده عروس می گفتند ۱۱۴ تا و خانواده داماد روی ۱۴ سکه اصرار داشتند. در نهایت پدر به فاطمه گفت نظر خودت چیه دخترم؟ همه نگاهها به او خیره بود و قلب علی بیشتر از همه میتپید، نگران بود که نکند فاطمه بخاطر طلبگی و دست خالی بودن ردش کند . فاطمه شروع به صحبت کرد؛ و انکحوا الایامی منکم والصالحین من عبادکم و امائکم ان یکونوا فقرا یغنهم الله من فضله . دل علی آرام گرفت دل پدر هم و عشق آغاز شد❤️
.
┄┅═❁﷽❁═┅┄
مرد جوانی به خواستگاری دخترش آمد. مردی با اخلاق و شرایط لازم، اما بیبضاعت. نه خانهای داشت، نه شغلی با درآمد مناسب و نه هیچ پشتوانهای. وقتی از او پرسید برای تامین زندگی دخترم چه برنامهای داری، گفت: «فقط وعده خدا را دارم که فرموده از فضلش مرا بی نیاز میکند»
نمیتوانست با این ازدواج موافقت کند. دلش میخواست دخترش زندگی آسودهای داشته باشد، نه اینکه در فقر و سختی دست و پا بزند. با لحنی قاطع به او گفت: "خدا چگونه و از کجا حمایتت میکند؟ متاسفم، اما نمیتوانم دخترم را به شما بدهم."
بعد از چندی، خواستگار گفت: "کسی گفته که حمایتم میکند."
خوشحال شد و موافقتش را اعلام کرد. خواستگار با تعجب گفت: «در عجبم! به وعده خدایی که خزائن آسمان و زمین در دستش هست نمیتوانی اعتماد کنی، اما وعده انسانی مبنی بر کمک، دلت را گرم میکند؟»
#آیه_نوش
#آیه_روایت_طورش
.
من همینجا به توصیهی این جوان عزیزی که از من خواستند به پدر و مادرها تذکّر بدهم، به پدرها و مادرها تذکّر میدهم؛ من خواهش میکنم و تقاضا میکنم از شماها که یک خرده امکانات ازدواج را آسان کنید. پدر و مادرها سختگیری میکنند؛ هیچ سختگیری لازم نیست. بله، یک مشکلات طبیعی وجود دارد - مسئلهی مسکن، مسئلهی شغل و از این مسائل - لکن «اِن یَکونوا فُقَرآءَ یُغنِهِمُ اللهُ مِن فَضلِه»؛ (۱) خب، این قرآن است. ممکن است جوان، الان هم امکانات مالی مناسبی نداشته باشد، امّا انشاءالله بعد از ازدواج خدای متعال گشایش میدهد. ازدواج جوانها را متوقّف نکنند؛ من خواهش میکنم که پدرها و مادرها به این مسئله توجّه کنند.
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
دیمزن
جهان دیگه از جنگ روایت داره عبور می کنه و رسما وارد جنگ تصویرآینده شده ایم. یعنی هر گروهی که بتون
ما یه انباری زیرپله داریم که توش روایتهایی که تولید می کنیم رو دپو می کنیم که یه روزی سوخت موشک هامون بشن.
الان یه بیست سی تا روایت داریم از آدم هایی که توی جنگ اخیر کم نیاوردن و سر بزنگاهی که باید می بودن، حاضر شدن.
اینا با این هشتگ #کم_نیاوران دپو شده.
و بیست سی تا روایت هم داریم درباره تصویرمون از آینده ی بعد از نابودی اسرائیل.
در بازه های زمانی:
روز نابودی
فردای نابودی
پس فردای نابودی
یک هفته بعد از نابودی
ده روز بعد از نابودی
یکماه بعد از نابودی
دو ماه بعد از نابودی
شش ماه بعد از نابودی
یک سال بعد از نابودی
پنج سال بعد از نابودی
هر مقطع زمانی رو دوتا زن روایت می کنند:
یک زن فلسطینی و یک زن ایرانی
این روایت ها هم با هشتگ #آینده_نزدیک در حال دپو شدن هستند.
(هرشب یه روایت)
آدرس زیرپله مون:
«انبار باروت»
https://ble.ir/anbare_barot
این روایت ها هر شب تو کانال آقا به عنوان یه ستون از نشریه مجازی صدای ایران منتشر می شن.
دوست دارم من هم #آینده_نزدیک ها رو هرچند روز یه بار بذارم براتون.
ممنون که موافقین😅🤪
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روز_نابودی_اسرائیل
#آینده_نزدیک
انتقام در ۱:۲۰ جمعه
دوباره همان موقع خبر رسید، همان جمعه سحری که عادت کردهایم به شنیدن خبرهای شوکهکننده. این یکی واقعا حیرتآور بود. هیچ کس ملاحظه نمیکرد که ساعت چهار صبح است. انگار توپِ سال تحویل در شده و حالا همه در مسابقهای باورنکردنی تلفن را برداشتهاند و گوی سبقت را از هم میربایند تا اولین نفر، خبر را به فامیل و دوست و آشنا برسانند!
من اما شوکه نشده بودم. اصلا منتظرش بودم؛ منتظر همین خبر که یک صبح گوشی را بردارم و متوجه شوم که اسراییل نابود شد، درست مثل برج بلندی که خیلی آرام و بیصدا در تمام طبقات آن مواد منفجره کار گذاشته باشند و کار نابودیاش در عرض یک ثانیه فقط با فشردن یک دکمه تمام شود! مثل عنکبوتی که یک عمر گوشهی خانه تار تنیده و بعد در یک ثانیه با یک ضربه جارو تمام آنچه تنیده از بین میرود! مثل فرعون که با تمام لشکرش در صبحی که فکر میکند خیلی به پیروزی نزدیک است، میمیرد!
✍ مریم صفدری
https://ble.ir/anbare_barot