زنگ زد که یک خانواده لبنانی چندساعتی مهمان مان هستند. شما هم بیایید. از خدا خواسته قبول کردیم.
وقتی رسیدیم که آنها قبل از ما آمده بودند. توی ماشین چندتا جمله عربی با خودم ساخته بودم که وقتی با مهمان شان مواجه شدم لال نشوم. ولی شدم! همین که جلو آمد و دست داد، همه جمله هایم پرید. شاید برای اینکه به انگلیسی حرف می زد. تا مغزم از عربی به فارسی برگردد و بعد دوباره به انگلیسی برود چند ثانیه طول کشید و من فقط داشتم لبخند می زدم! بالاخره عملیات تغییر زبان سیستم با موفقیت انجام شد و با هدی سر شام هم صحبت شدیم. متولد و بزرگ شده کانادا بود. خودش و همسرش تحصیلات بالایی داشتند. بچه هایشان هم آنجا مدرسه می رفتند. اما از سه سال پیش تصمیم گرفته بودند برگردند لبنان و آنجا زندگی کنند! در تمام طول جنگ هم لبنان را ترک نکرده بودند! درباره حادثه پیجر ها و سفرم به لبنان و جنگ ایران و اسرائیل با هم حرف زدیم. آن قدر با کسی که اولین بار بود می دیدمش حرف مشترک داشتم که ممکن بود با اعضای فامیل خودمان نداشته باشم. تا لحظه آخری که خداحافظی کردند حرف می زدیم. از این جمله اش هم خیلی خوشم آمد. می گفت: حمله به ایران یکی از احمقانه ترین کارهایی بود که اسرائیل می توانست انجام دهد. چون دشمن را از جایگاه مبهمی که برای بعضی مردم داشت درآورد و آشکارش کرد. دشمن آشکار داشتن خیلی غتیمت است. آدم ها می توانند تصمیم شان را واضح بگیرند. یا با ما هستند و یا با دشمن. دسته ی سومی وجود ندارد.
#تنها_عکسی_که_دیشب_گرفتم🫠
#از_بس_حرف_زدیم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
آدمیزاد می تونه هرجا که باشه
محیط اطرافش رو بهتر کنه😊
باجه ی بانک بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
١_ واسطه ازدواج جوانان شوید.
٢_ از فقر برای ازدواج نترسید.
# آیه نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
#آیه_روایت_طورش
پدر فاطمه مردد بود، تجربه اولش بود برای دختر شوهر دادن و نمی توانست از فاطمه دل بکند. بحث بین مهمانها افتاد .خانواده عروس می گفتند ۱۱۴ تا و خانواده داماد روی ۱۴ سکه اصرار داشتند. در نهایت پدر به فاطمه گفت نظر خودت چیه دخترم؟ همه نگاهها به او خیره بود و قلب علی بیشتر از همه میتپید، نگران بود که نکند فاطمه بخاطر طلبگی و دست خالی بودن ردش کند . فاطمه شروع به صحبت کرد؛ و انکحوا الایامی منکم والصالحین من عبادکم و امائکم ان یکونوا فقرا یغنهم الله من فضله . دل علی آرام گرفت دل پدر هم و عشق آغاز شد❤️
.
┄┅═❁﷽❁═┅┄
مرد جوانی به خواستگاری دخترش آمد. مردی با اخلاق و شرایط لازم، اما بیبضاعت. نه خانهای داشت، نه شغلی با درآمد مناسب و نه هیچ پشتوانهای. وقتی از او پرسید برای تامین زندگی دخترم چه برنامهای داری، گفت: «فقط وعده خدا را دارم که فرموده از فضلش مرا بی نیاز میکند»
نمیتوانست با این ازدواج موافقت کند. دلش میخواست دخترش زندگی آسودهای داشته باشد، نه اینکه در فقر و سختی دست و پا بزند. با لحنی قاطع به او گفت: "خدا چگونه و از کجا حمایتت میکند؟ متاسفم، اما نمیتوانم دخترم را به شما بدهم."
بعد از چندی، خواستگار گفت: "کسی گفته که حمایتم میکند."
خوشحال شد و موافقتش را اعلام کرد. خواستگار با تعجب گفت: «در عجبم! به وعده خدایی که خزائن آسمان و زمین در دستش هست نمیتوانی اعتماد کنی، اما وعده انسانی مبنی بر کمک، دلت را گرم میکند؟»
#آیه_نوش
#آیه_روایت_طورش
.
من همینجا به توصیهی این جوان عزیزی که از من خواستند به پدر و مادرها تذکّر بدهم، به پدرها و مادرها تذکّر میدهم؛ من خواهش میکنم و تقاضا میکنم از شماها که یک خرده امکانات ازدواج را آسان کنید. پدر و مادرها سختگیری میکنند؛ هیچ سختگیری لازم نیست. بله، یک مشکلات طبیعی وجود دارد - مسئلهی مسکن، مسئلهی شغل و از این مسائل - لکن «اِن یَکونوا فُقَرآءَ یُغنِهِمُ اللهُ مِن فَضلِه»؛ (۱) خب، این قرآن است. ممکن است جوان، الان هم امکانات مالی مناسبی نداشته باشد، امّا انشاءالله بعد از ازدواج خدای متعال گشایش میدهد. ازدواج جوانها را متوقّف نکنند؛ من خواهش میکنم که پدرها و مادرها به این مسئله توجّه کنند.
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
دیمزن
جهان دیگه از جنگ روایت داره عبور می کنه و رسما وارد جنگ تصویرآینده شده ایم. یعنی هر گروهی که بتون
ما یه انباری زیرپله داریم که توش روایتهایی که تولید می کنیم رو دپو می کنیم که یه روزی سوخت موشک هامون بشن.
الان یه بیست سی تا روایت داریم از آدم هایی که توی جنگ اخیر کم نیاوردن و سر بزنگاهی که باید می بودن، حاضر شدن.
اینا با این هشتگ #کم_نیاوران دپو شده.
و بیست سی تا روایت هم داریم درباره تصویرمون از آینده ی بعد از نابودی اسرائیل.
در بازه های زمانی:
روز نابودی
فردای نابودی
پس فردای نابودی
یک هفته بعد از نابودی
ده روز بعد از نابودی
یکماه بعد از نابودی
دو ماه بعد از نابودی
شش ماه بعد از نابودی
یک سال بعد از نابودی
پنج سال بعد از نابودی
هر مقطع زمانی رو دوتا زن روایت می کنند:
یک زن فلسطینی و یک زن ایرانی
این روایت ها هم با هشتگ #آینده_نزدیک در حال دپو شدن هستند.
(هرشب یه روایت)
آدرس زیرپله مون:
«انبار باروت»
https://ble.ir/anbare_barot
این روایت ها هر شب تو کانال آقا به عنوان یه ستون از نشریه مجازی صدای ایران منتشر می شن.
دوست دارم من هم #آینده_نزدیک ها رو هرچند روز یه بار بذارم براتون.
ممنون که موافقین😅🤪
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روز_نابودی_اسرائیل
#آینده_نزدیک
انتقام در ۱:۲۰ جمعه
دوباره همان موقع خبر رسید، همان جمعه سحری که عادت کردهایم به شنیدن خبرهای شوکهکننده. این یکی واقعا حیرتآور بود. هیچ کس ملاحظه نمیکرد که ساعت چهار صبح است. انگار توپِ سال تحویل در شده و حالا همه در مسابقهای باورنکردنی تلفن را برداشتهاند و گوی سبقت را از هم میربایند تا اولین نفر، خبر را به فامیل و دوست و آشنا برسانند!
من اما شوکه نشده بودم. اصلا منتظرش بودم؛ منتظر همین خبر که یک صبح گوشی را بردارم و متوجه شوم که اسراییل نابود شد، درست مثل برج بلندی که خیلی آرام و بیصدا در تمام طبقات آن مواد منفجره کار گذاشته باشند و کار نابودیاش در عرض یک ثانیه فقط با فشردن یک دکمه تمام شود! مثل عنکبوتی که یک عمر گوشهی خانه تار تنیده و بعد در یک ثانیه با یک ضربه جارو تمام آنچه تنیده از بین میرود! مثل فرعون که با تمام لشکرش در صبحی که فکر میکند خیلی به پیروزی نزدیک است، میمیرد!
✍ مریم صفدری
https://ble.ir/anbare_barot
#روز_نابودی_اسرائیل
#آینده_نزدیک
جای خالیِ خیلیها
دکتر سرگرم پانسمان دست یک دختر پنج،شش ساله است. موهای دختر ریخته دور صورت استخوانیش. حنانه، در آخرین حملهی رژیم که چند ساعت پیش بوده، زخمی شده اما ناراحت نیست.
امروز هیچکس در فلسطین ناراحت نیست. سه ساعت است سخنگوی شهرداری غزه، خبر قطعی سقوط اسرائیل را اعلام کرده. دولت فلسطین، به ساکنین شهرکهای اشغالی فرصتی برای تخلیهی کامل خانهها داده است. تصویر جنازهی نتانیاهو در فضای مجازی پخش شده و رمق حامیان اسرائیل در جهان را تبخیر کرده.
کار پانسمان دکتر خیلی زود تمام میشود. صورت حنانه را میبوسد و بهش میگوید« من هم دو تا دختر هم سن و سال تو داشتم. موهاشون شکل تو بلند بود. با هم به دنیا اومدن، با هم..»
خانم دکتر بقیهی حرفش را قورت میدهد. حنانه اما در جنگ آنقدر بزرگ شده که فرق بین دارم و داشتم را بفهمد. دکتر را با دست سالماش بغل میکند، میبوسد و از تخت میپرد پایین. دستش تیر میکشد. اما آخ نمیگوید. لبخند میزند و میرود که شریک جشن خیابانی مردم شهر باشد. جای مادرش بین زنهایی که توی کوچهها به هم تبریک میگویند، خیلی خالی است. اگر بود مثل بقیه این آیه را زیر لب تکرار میکرد که:
"وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ ۚإِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا"
✍مرضیه اعتمادی
https://ble.ir/anbare_barot
هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
حتما پرچم فلسطین با خودتون ببرین.
خیلی مهمه که بی تفاوت نباشیم.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
صبح جمعه ای که همه خوابند...
و خورشید اضافه کاری اش را از همان دقایق طلوع شروع کرده...
من سفر کوتاه خودم را شروع می کنم.
به نیابت از شهید محسن وزوایی و شهید احمد کاظمی که هردوتا خیلی کربلا دوست داشتند ولی هیچ وقت کربلا نرفتند.
به نیابت از شهید حسن طهرانی مقدم که عزت موشک هاش اجازه داد ما امسال هم بتونیم کربلا رو درک کنیم.
به نیابت از حضرت آقا که حتما دوست دارن شرکت کنند و هیچ باری نشده
به نیابت از اونایی که هرسال شرکت می کردند یا دوست داشتند شرکت کنند و امسال شهید شدند.
به نیابت از نیروهای نظامی و خانواده هاشون که بار سنگین جنگ رو اونا تحمل کردند و این ایام هم به هیچ کدومشون اجازه خروج داده نشد و قلبشون از دلتنگی تاول زده.
به نیابت از همه اونایی که دلشون می خواست بیان و به هر دلیلی نشد امسال.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan