می شه سوسکی در رفت از دعوت هایی که ولیِ جامعه می کنه.
کسی نمی یاد دنبالمون.
ولی خدا که می بینه.
https://ble.ir/ayenooshgah
والله والله والله از مهمترین شئون عاقبت به خیری، رابطه قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد.
شهید حاج قاسم سلیمانی
#آیه_سخن_بزرگان_طورش
🌿🌿🌿
شرح یک مهمانی خداحافظی متفاوت
زنگ زده بود به همه رفقای قدیمی که "سر آقایان شلوغ است و خیلی وقت است دورهم جمع نشده ایم. زنانه بیایید منزل ما به صرف عصرانه." عصرهای طولانی بهار جان می داد برای دورهمی زن هایی که سی و اندی سال بود همدیگر را می شناختند و از حال هم خبر داشتند. زن هایی که همه یک ویژگی مشترک داشتند: "علمِ زیاد همسرانشان!" چیزی که آنها را شایسته لقب دانشمند می کرد. آن هم دانشمند هسته ای. شش هفت خانواده بودند که تقریبا همزمان ازدواج کرده و بچه هایشان با هم به دنیا آمده و قد کشیده و گاها ازدواج کرده بودند. مریمِ ذوالفقاری هم چند ماه پیش ازدواج کرده بود ولی چون به درخواست پدرش عروسی نگرفته بودند،کسی برایش کادو نخریده بود. این شد که وقتی خانم ذوالفقاری زنگ زد و برای عصرانه دعوت کرد بقیه یک گروه «کادو برای مریم» درست کردند و نصف روز دور از چشم خانم ذوالفقاری سر اینکه کادو چی بخرند چک و چانه زدند و عاقبت به این نتیجه رسیدند که پول هایشان را روی هم بگذارند و یک تکه طلا بخرند که ماندگار باشد. خانم مینوچهر دندانپزشک بود. دندان های همه اعضای گروه با دست های خانم مینوچهر خاطره داشتند. اما دست به طلا خریدنش هم خوب بود. قرار شد او برود و از طرف همه چیزی بخرد و همان روز بیاورد مهمانی.
آن عصرِ موعود خانم ذوالفقاری همه سلیقه اش را روی میز ریخته بود. انواع مرباها و دلمه برگ مو که هر کدامشان اندازه نصف انگشت بودند، تحسین همه را برمی انگیخت. «چه حوصله ای داریا خانم ذوالفقاری! این همه دلمه ی این قدری رو چه طوری پر کردی!» و خانم ذوالفقاری خندیده بود که زن های ترک برای غذا همیشه حوصله دارند. جعبه دستبندی که برای مریم خریده بودند کیف به کیف بین مهمان ها چرخیده بود که همه ببینند چه شکلی است و دست آخر داده شده بود دست مریم که سال اول رزیدنتی جراحی مغر و اعصاب بود و برادرش محمد هم تازه دانشجو شده بود.
دو ماه بعد از آن روز اسرائیل یک راکت انداخت توی همان خانه تمیز و باسلیقه. چند دقیقه به اذان صبح مانده بود. خانم ذوالفقاری نماز شبش را خوانده بود و با چادرنماز روی تخت دراز کشیده بود و منتظر اذان بود. شاید هم داشته ذکرهای سحرگاهی اش را می خوانده. موج انفجار او را با همان تشک تخت برده بود تا خانه ی همسایه و عروقش را از داخل دچار خونریزی کرده بود. بدن دکتر ذوالفقاری را سالم از زیر آوار بیرون آوردند. از محمد که فقط یک پا پیدا شد. یک راکت هم خانه دکتر مینوچهر افتاد. خانم دکتر دندانپزشک طلاشناس هم از دنیا رفت. خانه خانم عسگری هم همان شب راکت خورد و به همراه همسرش و دختر و نوه اش زیر آوار ماندند. خانه خانم عباسی هم منفجر شد و گرچه خودش مجروح شد و نجات پیدا کرد ولی همسرش را شهید کردند. بقیه مهمان ها هم به همان شکل شهید شدند. تنها کسانی که آن روز در آن مهمانی عصرانه بودند و خانه شان سالم ماند خانم فخری زاده و خانم شهریاری بودند که قبلا همسرانشان را تقدیم انقلاب کرده بودند.
خاطره آن مهمانی که انگار مهمانی خداحافظی بود را در حضور مریم ذوالفقاری و از زبان خانم دکتر شهریاری شنیدیم. وقتی که پشت بندش خاطره شهادت همسر خودش را هم تعریف کرد و گفت: خداوند صحنه کربلا را با آن عظمت چید و دردانه اش اباعبدالله را قربانی کرد فقط برای اینکه راه را برای ما روشن کند و خوب و بد را به ما نشان بدهد. وگرنه ما از کجا می فهمیدیم که بالاتر از غم ما هم می تواند غمی باشد و به جز سوگواری می شود رفتار دیگری هم کرد و چه طور یک زن می تواند دشمن را با صبر خودش بیچاره کند.
حرفها که تمام شد اشک هایم را پاک کردم و زیر لب گفتم:
خیلی حسین زحمت ما را کشیده است.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
همیشه نتیجه تصمیمات مهم زود مشخص نمی شود.
برپایی موکب و پیاده روی اربعین قدغن شده بود. نه فقط اینها که حتی زیارت هم به سختی ممکن بود.
عاشقان ارباب یا باید پنهانی به زیارت می رفتند یا اصلا قید زیارت را می زدند.
شیعیان عراق اما تصمیم خطرناکی گرفتند.
تصمیم گرفتند هرطور شده پیاده تا کربلا بروند.
آنها پیاده روی سه هزارنفری را انتخاب کردند و به ممنوعیت حکومتی نه گفتند.
پرچم سبزی هم جلویشان گرفتند که رویش نوشته بود:
یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدیهِم.
حکومت حسابی عصبانی شده بود.
بابت انتخابشان هزینه هم دادند. بعضی کشته شدند.
بعضی محکوم به اعدام و حبس ابد.
اما تصمیمی که عشق و عقیده پشتش باشد عاقبت به نتیجه می رسد.
حتی اگر در ظاهر شکست خورده باشد.
شاید اگر چنین تصمیمی گرفته نمی شد، ما اصلا نمی دانستیم پیاده روی اربعین چیست.
حیف نبود؟
به سختی اش نمی ارزید؟
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
#انتفاضه_صفر
#اربعین #پیاده_روی_اربعین
https://ble.ir/yeksarnevesht
برای خدا که کاری نداشت!
اگه می خواست همه چیز برای پیامبرش فراهم می کرد!
باغ و رود و قصر و ویلا و ماشین و ...😅
https://ble.ir/ayenooshgah
امیرالمؤمنین علیه السلام:
اگر خداوند می خواست هنگام مبعوث شدن پیامبران، درهای گنج ها و معادن طلا و باغ های سرسبز و خرم را به روی آنان بگشاید، چنین می کرد، ولی اگر این کار را می کرد مسأله ی آزمایش مردم از میان می رفت و همه ی آنان به عشق مال و رفاه گرد انبیا جمع می شدند و نیّت ها خالص نبود.
#آیه_سخن_بزرگان_طورش
هدایت شده از بغض قلم
از دشمن هم شانس نیاوردیم. نتانیاهو آب هم که به ما تعارف کرد، آب فاضلاب تصفیه شده بود.
هنوز جای لوله آبی که توی تجریش ترکوندی درد میکنه...
#شمر_زمانت_را_بشناس
🆔 https://eitaa.com/bibliophil
🆔 https://ble.ir/bibliophils
هدایت شده از کتابان
🍀دخترک هنوز چسب دماغ عمل کردهاش را برنداشته. روسری ابریشم دور دستدوزش کمی عقب رفته و چادرش هم افتاده روی شانهاش. ته آرایشی دارد و ساعت سوئیسیای که به دستش بسته آنقدری بزرگ است که از دور برندش را تشخیص بدهم. به دنبال لیوان، آبسردکن را طواف میکند و من را در مخفیگاه دنجم پیدا میکند. به لیوانی که تویش آب خوردام اشاره میکند و میپرسد: «لازمش نداری؟» دوباره وراندازش میکنم. بهنظرم از آنهاست که حتی توی لیوان خواهرشان هم آب نمیخورند. صادقانه میگویم «نه؛ ولی دهنیهها».
آشکارا مردد میشود. مستأصل حتی؛ بین دست خالی برگشتن و آببردن توی لیوان دهنی. میپرسد: «سرما که نخوردهای؟» لبخندی میزنم و همانطور که لیوان را به سمتش دراز میکنم میگویم: «نه!» خوشحال میشود و لیوان را میگیرد و تشکر میکند و میرود.
و من به این فکر میکنم که گاهی همانها که شاید بهنظر برسد خیلی با ما فرق دارند، از خواهر هم به آدم نزدیکترند.
سر بر خاک دهکده| صفحه ۹۶| فائضه غفارحدادی
روایت یک نویسنده از پیادهروی اربعین بههمراه چهار محافظش
#اربعین
#امام_حسین
https://eitaa.com/ketabann
کتابان؛ حامی کتاب و کلمه
935.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان آرزوی بعضیا برامون خاطره است...
ان شالله آرزوهای ما هم به خاطره تبدیل بشن.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
کی بر میگردی پسرم؟!
در میان شادی مردم بازگشته به حیفا، کودکی پابرهنه با لباس وصلهدار ظاهر شد.
پیرترها زود داد زدند: خودشه برگشته!
حنظله جلو آمد. دستهای قفل شدهاش را به نشانهی پیروزی بالا برد. باد، موهای ژولیدهاش را نوازش کرد. نگاهش به افق دریای مدیترانه بود؛ جایی که کشتیها با پرچمهای فلسطین به ساحل میرسیدند.
ناگهان، حنظله رو به جمعیت چرخید و برای اولین بار چهرهاش را نشان داد.
چشمان زیتونیاش پر از اشک بود و لبخندی آرام بر لب داشت. گونههای گودافتادهاش زیر آفتاب میدرخشید. پیرزنی فریاد زد: پسرم برگشته!
حنظله دوید و مادرش را در آغوش گرفت. ناجی العلی از بهشت میخندید.
#فردای_نابودی_اسرائیل
#آیندهـنزدیک
✍محدثه قاسم پور
https://ble.ir/anbare_barot