eitaa logo
دیمزن
4.6هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
۳ اسدالله فعالیت‌ خود را در خرم‌آباد با تدریس‌ درس خارج در حوزۀ علمیۀ کمالوند شروع کرد و کمی بعد سرپرست آن مدرسه شد. خیلی زود هم به‌ عنوان‌ وکیل‌ تام‌الاختیار امام‌ خمینی‌ و نماینده اش به‌ روحانیان‌ و مردم‌ خرم‌آباد معرفی‌ شد. با ادامۀ سخنرانی‌های‌ سیاسی اسدالله، در مهر ۱۳۵۴ از ساواک‌ تهران‌ به‌ ساواک‌ لرستان‌ دستوری‌ ابلاغ‌ شد که‌ او را به‌ مدت‌ سه‌ سال‌ به‌ منطقۀ نورآباد ممسنی‌ اعزام‌ کنند و مجدد در مرداد ۱۳۵۶ محل تبعیدش را به گنبدکاووس تغییر دادند. اسدالله در گنبد سل گرفت و ساواک ترسید اگر بمیرد اعتراض مردم مذهبی را نتواند جمع کند و دوباره محل تبعیدش از مرداد ۱۳۵۷ به شهرستان مهاباد تغییر داد. معلوم نبود اگر انقلاب نمی شد او را به چند شهر دیگر تبعید می کردند. پدرش می دانست اسمش را به جای اسدلله می گذاشت شهرآشوب! ادامه دارد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
۴ همچنان حواسش به نجف و استادش امام خمینی بود. مهر ۵۷ وقتی منزل‌ امام‌ در نجف‌ محاصره شد همراه‌ جمعی‌ از روحانیون‌ تبعیدی‌ با صدور اعلامیه‌ای‌ به‌ این‌ اقدام‌ حزب بعث عراق اعتراض‌ کرد. اوایل‌ دی‌ ۵۷ با ضعیف شدن رژیم شاه در میان استقبال‌ مردم‌ همدان‌ وارد این‌ شهر شد و رهبری‌ مبارزات‌ ضد رژیم‌ را بر عهده‌ گرفت‌. در ۲۱ بهمن‌ که‌ لشکر ۸۱ زرهی‌ کرمانشاه‌ که می خواست برای‌ سرکوب مردم‌ انقلابی‌ به‌ سمت‌ تهران حرکت‌ کند، مردم‌ کفن‌پوش‌ همدان‌ به دستور او با دست‌ خالی‌ در مسیر حرکت تانک ها ایستادند. چندتا هم شهید دادند ولی از حرکت‌ تانک‌ها جلوگیری‌ کردند. ادامه دارد... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
۵ بالاخره زحمت ها جواب داد. انقلاب پیروز شد. اسدالله با تشکیل‌ مجلس خبرگان قانون اساسی نماینده مردم‌ همدان‌ در این‌ مجلس‌ شد و به‌ دستور امام‌ با اختیارات‌ کامل‌ به‌ امامت‌ جمعۀ این‌ شهر هم منصوب شد. ولی امام او را بعد از شهادت‌ آیت الله قاضی طباطبایی، امام جمعه ی تبریز کرد. امامت‌ جمعه‌ اش با مخالفت‌ اعضای‌ حزب‌ جمهوری خواه خلق‌ مسلمان‌ روبه‌رو شد و چند مرتبه‌ جایگاه‌ نماز جمعه‌ را به‌ آتش‌ کشیدند. ادامه دارد... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
۶ حکم انتصاب سیداسداللّه به سمت امامت جمعه تبریز توسط امام‌خمینی: خدمت جناب مستطاب سیدالعلماء الاعلام و حجت‌الاسلام آقای حاج سیداسداللّه ... - دامت افاضاته با اینکه شهرستان همدان به وجود جنابعالی احتیاج داشت، مع ذلک با احتیاج مبرمی که شهر تبریز بلکه آذربایجان به جنابعالی دارد و از طرف جمعی تقاضا شده است ، مقتضی است جنابعالی در تبریز، مدتی اقامت فرمایید و به مسائل و مشکلات آنجا رسیدگی فرموده و نظارت در کمیته‌های انقلاب و همین طور دادگاه‌های انقلاب فرموده و آنان را ارشاد فرمایید. صحیفه امام، ج۱۰، ص۴۵۰ ادامه دارد... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
۷ بعد از شروع جنگ، یکی از کارهای اسدالله تقویت روحیه رزمندگان اسلام بود. لباس رزم می پوشید و در جمع هایشان شرکت می کرد. و شرکت در مجالس دعا و نیایش آنان، مشوق رزمندگان بود. وقتی رزمنده های تبریزی در سوسنگرد در محاصره مانده بودند از تلفنی که زیر آوار هنوز کار می کرد به خانه آیت الله زنگ زدند و گزارش دادند و اسدالله با بیت امام تماس گرفت و توانست نیروهای کمکی را به سوسنگرد بفرستد. ادامه دارد... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
۸ ساعت یک و 45 دقیقه روز جمعه بیستم شهریور ماه سال 1360 پس از آن که اسدالله خطبه‌های نماز را به اتمام رساند و مراسم نماز جمعه پایان گرفت، رئیس دادگاه مدنی تبریز از آیت‌الله اجازه خواست که برای مامورین شهربانی که عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل بودند به طور ارشادی مطالبی را بیان کند. در این هنگام آیت‌الله در جایگاه خود به طور انفرادی دو رکعت نماز را آغاز کرده بود که منافقی حدودا 20 ساله به نام مجید نیکو از میان جمعیت خود را به او رساند. مامورین که به وی ظنین شده بودند خواستند جلوی او را بگیرند ولی او اصرار داشت که به آقا نزدیک شود و چون با ممانعت مامورین مواجه گشت بازوی اسدالله را گرفت و نماز آقا را قطع کرد. در این موقع مردم روی جوان مذکور ریختند و مهاجم اسدالله را در آغوش گرفت و هنگامی که مردم می‌خواستند او را از آیت‌الله جدا کنند ناگهان ضامن نارنجکی را که در لباسش مخفی کرده بود کشید و نارنجک منفجر شد و بر اثر این انفجار سیداسدالله مدنی و چند نفر از اطرافیانش به شهادت رسیدند. ادامه دارد... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
۹ اسد الله می دانست که عاقبتی جز شهادت ندارد. بعدها یکی از روحانیونی که در نجف از شاگردانش بود تعریف کرد: یک روز ایشان سرکلاس درس مطلبی را بدین شرح برای شاگردانش نقل کرد که؛ من در دو موضوع نسبت به خودم شک کردم. یکی این که آیا به من که سید اسدالله می‌گویند واقعا من سید هستم و دیگر این که آیا من شهید می‌شوم یا نه. بعد به حرم امام حسین (ع) رفتم و در آن جا با ناله و زاری از امام خواستم که جواب سوالات را بدهد. بعد از مدتی یک شب امام حسین را در خواب دیدم که بالای سر من آمد و دستی به سر من کشید و این جمله را فرمود: «یا بنی انت مقتول» که جواب دو سوال من در آن بود. ایشان مرا فرزند خود خطاب کرد. یعنی من سید و از نسل پیامبرم و به من بشارت داد که در راه دین کشته می‌شوم.🥹 پایان ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دیمزن: آیت الله سید اسدالله مدنی (۱۲۹۳ در آذرشهر – ۲۰ شهریور ۱۳۶۰ در تبریز) فاتحه ای بخونیم براشون. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ارسالی شما : سلام. ممنون که سالگرد شهادت این شهید را یادآوری کردید. من خیلی به این شهید ارادت دارم،سالها قبل شاید سال ۵۸ یکبار در یک برنامه تلویزیونی که جمع ائمه جمعه را نشان می‌داد: آیت‌الله مدنی را برای سخنرانی در جمع انتخاب کردند، ایشان با اکراه پذیرفتند. وقتی پای میکروفون رسیدند،از پهنای صورت اشک می ریختند، و می فرمود « الهی کفی بی عزاً ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا ». من که یک نوجوان ۱۴ـ۱۵ ساله بودم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. و از آن سال تاکنون،ارادت قلبی پیدا کردم خداوند بر درجات ایشان بیافزاید، و دست ما را هم بگیرند. که تفاوت از زمین تا آسمان است. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
حالا که ایشون رفت تو خاطره ی شخصی بذارید منم برم!😬 البته سن من که نمی رسه ازشون خاطره داشته باشم🤪 ولی ایشون اون سالهایی که تبریز بودند پیشنماز مسجد محله بابام بودند و بابام اون زمان یه نوجوان پونزده شونزده ساله بوده که خیلی دور حاج آقا و محافظاش می پلکیده و حاج آقا هم تحویلش می گرفته. بابا تعریف می کنه که یه بار من با محافظا بیرون دفترش ایستاده بودم و مثل همیشه داشتم مخشونو می زدم که یه بار تفنگشونو بدن دست من که حاج آقا صدا کرد یکی شونو و یه پولی داد و گفت اگه زحمتی نیست برا من یه پرس غذا بخر. امروز چیزی از خونه نیاورده ام. محافظ رفت و یه کوبیده لای نون خرید و تحویل حاج آقا داد. یکی دوساعت بعد من به یه بهانه ای رفته بودم داخل اتاق و دیدم غذا دست نخورده روی طاقچه مونده. پرسیدم چرا نخوردین ناهارتونو؟ سرد شد که. با یه حجب و صداقتی گفت راستش باز کردم درشو بوی خوبش بهم خورد و دیدم خیلی دلم می خواد بخورمش. به نفسم گفتم: بیخود دلت می خواد. یه کم پنیر داشتم. همونو با نون خوردم. 🥹 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 شما صدای شهید محراب آیت الله سید اسدالله مدنی(ره) را می‌شنوید: حکومت الله را در جان و نفس خود مستقر کن. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا برای همینه که نه باید در تلخیها خیلی ناراحتی کرد و نه از اتفاق های خوب خیلی خوشحال شد. @ayenooshgah