بعد از نان و کباب چرب موکب، استکان های چای دارچین، چربی و خستگی را یکجا شستند و یکی یکی چیده شدند توی سینی.
دست بردم سمت سینی که ببرم استکان ها را بشورم که همزمان دست های زیادی روانه شد سمت سینی.
من می کشیدم. آنها می کشیدند.
آنها که بودند؟
همان نوجوان هایی که استکان های خانه خودشان را هم نمی شستند!
من که بودم؟
همان که در بین کارهای خانه آخرین انتخابم ظرف شستن است.
#خرده_روایت_ها
#مناسبات_عجیب_موکبی
#جو_گیری
#یه_حرکاتی_از_خودت_می_بینی_که_باورت_نمی_شه_خودتی!
#زندگی_در_مسابقه
#السابقون_السابقون
#اولئک_المقربون
#هر_استکان_یک_امتیاز
#سینی_گرد_بزرگ_امتیاز_ویژه_دارد!
#دیگ_بشوری_یه_جون_اضافی_جایزه_می_گیری🤪
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
سینی شربت را تعارف کرد جلویم.
دستم را حلقه کردم دور لیوان عرق کرده شربت زعفران و بلافاصله یاد دستشویی و کمبود آب موکب افتادم.
دستم را عقب کشیدم و گفتم: ممنون.
با خنده گفت: نمی شه! دست به مهره حرکته! 😂
#خرده_روایت_ها
#شربت_های_اجباری
#مناسبات_عجیب_موکبی
#برا_دستشویی_هم_خدا_بزرگه😬
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
در اتاق پذیرش موکب داخل کربلا، کارت ورودی ام را مثل نشان مخصوص حاکم بزرگ دراز کرده بودم سمت مسئول رفت و آمدها که مردی با اسم کوچک صدایم زد. با تعجب سرچرخاندم و با دیدن شوهرخاله ام ذوق کردم. آدم در کربلا فامیل ببیند آن هم بدون هماهنگی؟ بین آن همه جمعیت؟
خاله ام هم بیرون نشسته بود. منتظر بودند پذیرش شوند. با همان ترفندی که ما آن روز به کار برده بودیم. سماجت مظلومانه و مودبانه!
زیلویی کنار نخلی ته کوچه بن بست محتوی موکب پهن بود. همسرجان هم آمد و با خاله و شوهرخاله نشستیم به صحبت و خاطره گفتن. خیلی چسبید. با اینکه توی یک شهر زندگی می کردیم اما خیلی وقت بود شب نشینی به آن شیرینی را تجربه نکرده بودیم. انگار حرفها روی مبل های نخراشیده خانه های امروزی طور دیگری جاری می شود و به سمت دیگری می رود. من که حرفهای روی حصیر و زیر نخل انتهای خاکی کوچه بن بست کربلا را بیش تر دوست داشتم.
#خرده_روایت_ها
#شب_نشینی
#از_این_به_بعد_مهمونی_هامونو_بندازیم_کربلا!😃
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan