درود
امروز از هم گسسته ام،
با این که جان در بدن ندارم و بدنممنتظر حرکتی از من است تا به خواب برود.
اورا بیدار نگه داشتم، به اجبار نگهش داشتم.
حس میکنم با بیدار نگه داشتنش بتوانم کاری برایش بکنم.
کاری که شاید در اینده ارزشش را داشته باشد.
اما اون الان درحال صدمه دیدن است.
اما بهای این بیداری را، او با آرامشش میپردازد.
این خانه ی اجدادی است
گشته ویران، تشنه ی آبادی است
خسته از شلاق استبدادی است
مرهم دردش، کمی آزادی است..
از آنجا که هیچ انسانی نمیتواند ضامن و تعهدکنندهٔ «فردا» باشد و هیچکس تضمینی ندارد که حتی ثانیهای دیگر زنده بماند یا روزِ نو را ببیند.
پس در همین لحظهٔ اکنون، این دلِ لبریز از آرزوهایِ دورودراز، اندیشههایِ پریشان و غمهایِ فردا («دلِ پر سودا») را شاد و آسوده نگاه دار و نقدِ امروز را فدایِ نسیهٔ فردا مکن.
ای زیبارویی که در حسن و کمال همچون ماهی، در زیرِ نورِ سیمگونِ ماهتاب بنشین و بادهٔ طرب بنوش؛ چرا که این ماهِ آسمان...پس از رفتنِ ما نیز، قرنها و مکرر در مکرر بر این زمین خواهد تابید، اما هرچه جستجو کند، دیگر ما را در این جهان نخواهد یافت (اشاره به جاودانگیِ طبیعت در برابرِ عمرِ بسیار کوتاه و فانیِ انسان).