گذر عمر به شیدایی ما افزودهست
رنج دنیا به شکیبایی ما افزودهست
پایمال همه چون قالی کرمان شدهایم
طعنه خلق به زیبایی ما افزودهست
هرچه میخواست ز تنهایی خود کاست، ولی
تا توانست به تنهایی ما افزودهست.
#ناشناس
@divanashar
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصهٔ تنهایی نیست؟
#فاضل_نظری
#تکبیتی
https://eitaa.com/divanashar
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است
#فاضل_نظری
#تکبیتی
https://eitaa.com/divanashar
به سویت میدوم و تو، همانند سرابی که گویی از ازل تا به ابد، بیهویت و ماهیت بوده، ناپدید میشوی.
در میانهی اوهام بیپایان من، طنین خندههایت در فضای غبارآلود جهان میپیچد و عطر نفسهای گرمت، همانند دستان مهرپرور یک مادر، و چون حرارت آتشی داغ در قلب زمهریر زمستان، به اکسیر جاودانی روحهای شکسته مبدل میشود.
در آغوشت میگیرم و زیر لب نجوا میکنم: بدرِ سپیدفامِ شبهای تیره و خورشید سایههای تمامروشن، دستانت را به هلال ظریف گوهرِ شبچراغ مبدل کن و تنگ مرا در بر گیر، که میخواهم فرایند تکامل ماه در وجودت معنا شود.
بر گردنبندی که گردنم آویختهای چنگ میزنم و روی قلبم میگذارمش.. مشکی بیروحش کهربایی میشود. میگویی که رنگش شبیه خورشید شده..اما نه. گردنآویزِ محبوبِ من، اکنون به تکهای عسل میماند؛ عسلی که برایم تداعیگر شیرینی یکایکِ حروف و واژههاییست که بر زبانت جاری میشود.
اکنون، چشمانِ من، همان هایی که روزی برایت شبیه چشمان آهو بود، همآغوشِ شبنماند. دستانی که روزی چتر روزهای بارانی دیدگانم بود، رهسپار سلسلهی بادها شدهاند و تو.. نمیدانم تو کجایی.. در جنگلی با آهوانِ هراسان یا در سیارک شازده کوچولو؟ در میانهی سطور داستان لیلی و مجنون یا در افسانههای موهوم؟ شاید هم آنقدر در قلب کوچکِ من، خودت را تکثیر کردهای که دیگر چیزی از خودت برای بودن در کنارم باقی نگذاشتهای. تو، اکنون تماماً در قلب منی، تویی که شاید هرگز در زندگیام نباشی.
#دلنوشت
https://eitaa.com/divanashar
مثل یک کودک بد خواب که بازیچه شده
خسته ام خسته تر از آن که بگویم چه شده...
#ناشناس
#تکبیتی
https://eitaa.com/divanashar