رمان بانوی عمارت
درباره دختری به اسم آمیتیست ست که توی سن کم بهش تجاوز میشه اما اون نمیدونه که کسی که بهش تجاوز کرده...
به قلم:ملینا
کپی حرام است
کانالمون
https://eitaa.com/dkcxkdk
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_76btjsq&btn=بانوی.عمارت
رمان|بانوی عمارت
رمان بانوی عمارت درباره دختری به اسم آمیتیست ست که توی سن کم بهش تجاوز میشه اما اون نمیدونه که کسی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت ۱
داشتم آروم آروم از خیابون میگذشتم که یه ماشین جلوم ترمز کرد
ترسیده به زمین افتادم یه مرد با چشمانی به رنگ آبی از ماشین پیاده شد
معلوم بود تو حال خودش نبود
ترسیده نشسته عقب عقب رفتم
اون شخص اومد دستم محکم گرفت منو کشید
خواستم جیغ بزنم که دستش روی دهنم گذاشت گفت
+حرف نزن دختره....
با گفتن اون کلمه حالم بد شد گریم شدید شد پرتم کرد تو ماشین در بست
التماسش کردم که در باز کنه بزاره پیاده بشم
محکم داد زد
+زر نزن دختره هر...
التماس هام ندید میگرفت و ماشین گاز میداد
من فقط ۱۴ سال دارم نه کمتر نه بیشتر
اون میخواست باهام چیکار کنه؟
داشتم گریه میکردم که ماشین وایستاد
جلوی عمارتی به بزرگی قصر
دستم گرفت گفت
+یالا پیاده شو
در ماشین باز کردم تا خواستم فرار کنم محکم یکی دستم گرفت
با داد و گریه گفتم
_ولم کن مرتیکه
نگاهش ترسناک بود گفت
+یا میای یا بیارمت
با این حرفش ناخودآگاه ساکت شدم
دستم گرفت منو کشون کشون برد به سمت در عمارت
در که باز کرد منو پرت کرد تو در قفل کرد
با ترس بهش نگاه میکردم
اروم آروم اومد طرفم
گفت
+برو تو اتاقم یالا
با ترس آروم گفتم
_چ...چرا
نگاهم کرد گفت
+اون اتاق وسطی بالای پله ها یالا برو
ترسیده راه افتادم به سمت اتاقی که گفت
در باز کردم اتاق شیکی بود
یهو اومد تو به یه لیوان آب گفت
+یالا لباسات
چشمام از ترس استرس و خجالت داشت میپرید...
به قلم: ملینا
کپی ممنوع
رمان|بانوی عمارت
پارت ۱ داشتم آروم آروم از خیابون میگذشتم که یه ماشین جلوم ترمز کرد ترسیده به زمین افتادم یه مرد با
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت۲
(با سانسور)
وقتی بیدار شدم لخت مادرزاد روی تخت بودم
اون مرد هم کنارم بود و خواب بود
شکمم درد میکرد میتونستم خون رو ببینم
ترسیده اون مرد رو تکون دادم
چشماش کمی باز کرد با دیدن من از جاش پرید گفت
+تو اینجا چیکار میکنی
دستم گذاشتم رو شکمم بدون اینکه فکر کنم شروع به بلند بلند گریه کردن افتادم
نگاهم کرد گفت
+ق..قلط کردم
نگاهم روی صورت قرمزش افتاد
گفت
+ب..ببخشید من دیشب تو حال خودم نبودم
بدون توجه به حرفش دستم روی دلم گذاشتم با گریه گفتم
_تو بهم تجاوز کردی اشغال تو دخترونگیم ازم گرفتی ازت متنفرم
یهو دستش محکم زد تو سرش گفت
+خاک تو سرم من چیکار کردم فقت ی..یه شب مست کردم ببینم بلند شو بریم دکتر
با گریه گفتم
_نمیتونم درد دارم آییی
نگاهش روی شکمم افتاد با ترس گفت
+من یه بچه رو با..ردار کردم!
حالم از حرفش بد شد نفسم کم کم رفت
بیحال افتادم روی تخت فقت میگفتم
_و..ل..م..ک..ن
و همه چیز سیاه و تار شد
به قلم:ملینا
کپی ممنوع
رمان|بانوی عمارت
من از یزید هم یزید ترم😂
والا یزید باید جلوت زانو بزنه
از یزیدم بدتری