eitaa logo
رمان|بانوی عمارت
538 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بهترین چنل دیلی میدوریا
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت۲ (با سانسور) وقتی بیدار شدم لخت مادرزاد روی تخت بودم اون مرد هم کنارم بود و خواب بود شکمم درد میکرد میتونستم خون رو ببینم ترسیده اون مرد رو تکون دادم چشماش کمی باز کرد با دیدن من از جاش پرید گفت +تو اینجا چیکار میکنی دستم گذاشتم رو شکمم بدون اینکه فکر کنم شروع به بلند بلند گریه کردن افتادم نگاهم کرد گفت +ق‌‌..قلط کردم نگاهم روی صورت قرمزش افتاد گفت +ب..ببخشید من دیشب تو حال خودم نبودم بدون توجه به حرفش دستم روی دلم گذاشتم با گریه گفتم _تو بهم تجاوز کردی اشغال تو دخترونگیم ازم گرفتی ازت متنفرم یهو دستش محکم زد تو سرش گفت +خاک تو سرم من چیکار کردم فقت ی‌..یه شب مست کردم ببینم بلند شو بریم دکتر با گریه گفتم _نمیتونم درد دارم آییی نگاهش روی شکمم افتاد با ترس گفت +من یه بچه رو با..ردار کردم! حالم از حرفش بد شد نفسم کم کم رفت بی‌حال افتادم روی تخت فقت میگفتم _و..ل..م..ک..ن و همه چیز سیاه و تار شد به قلم:ملینا کپی ممنوع
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان|بانوی عمارت
من از یزید هم یزید ترم😂
والا یزید باید جلوت زانو بزنه از یزیدم بدتری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت ۳ وقتی بیدار شدم روی همون تخت نحس بودم و به دستم سرم بود چپ راست نکاه کردم با دیدن اون مرد ناخودآگاه ترسیدم کت شلوار سیاهی بر تن داشت موهاش هم روی صورتش ریخته بود وقتی فهمید بیدار شدم با سرعت اومد سمتم گفت +تو حالت خوبه دلت درد نمیکنه با بغض گفتم _من ببر خونه متجاوز نگاهم کرد مشتی محکم زد تو دیوار گفت +چطور روم بشه تورو ببرم خونت چطوری به مامان بابات بگم من دخترتو یه زن کردم با حرفش میشکستم بغضم شکست با گریه گفتم _عوضی و بالشتی سمتش پرت کردم بدنم زیاد درد نمی‌کرد لباسام دیدم که مرتب گذاشته شده بودن روی تخت گفتم _برو بیرون نگاهم کرد گفت +چی نه وایسا تنه... غریدم _برو بیرون تنهام بزار باشه آرومی گفت در باز کرد از اتاق خارج شد در بست بلند شدم لباسام برداشتم که با دیدن عکسی که رو میز بود قلبم به تپش افتاد اون درست دارم میبینم اون برادر ناتنی باباست چشمام از حدقه در اومده بود بیرون لباسام پوشیدم و در باز کردم اون بیرون در بود داشت فکر می‌کرد عکس پرت کردم جلوش گفتم _اشغال به برادر زاده خودت رحم نکردی چشماش از من روی عکس هفتاد یهو قرمز شده گفت +چیچی داری میگی تو امکان نداره دختر برادر ناتنی من باشی با تیکه گفتم _هیچی نگو عمو الان من بدون مدرک پاکیم چیکار کنم تا آخر امر ازدواج نمیتونم بکنم محکم خودم پرت کردم رو زمین گریه کردم اومد دستم گرفت گفت +من خودم باهات ازدواج میکنم منم با تمام پرویی گفتم _آخه من بدبخت فقط ۱۴ سالمه چرا باید با تویه ۲۸ ساله ازدواج کنم عوضی نگاهش متعجب رو لبم افتاد احساس کردم خون داره ازش میاد دستم کشیدم دیدم بلهههه لبم پاره شده بود چشمام بستم گفتم _منو ببر خونه عمو وایسا تو لیاقت اسم عمو رو نداری بهتر بگم آیین اونم بدون مکث گفت +من که تورو میگیرم بچه جون حالا به هر شکلی و خوبه اسمم صدا کن وروجک منم با بی ادب ترین شکل ممکن گفتم _خفه بمیر بلند شدم از پله ها رفتم پایین اونم دنبالم اومد چقدر سخته دختری که ب..کارت نداشته باشه سند پاکی نداشته باشه دختر نیست سوار ماشین لوکسش شدم اومد نشست تو ماشین گفت +ببین جوجه این قرص بخور فردا توله پس نندازی عصبی شده قرص پرت کردم گفتم _راتو برو آیین ماشین روشن کرد گاز داد منم که دلم درد میکرد چشمام بستم و خوابم برد ادامه با آیین به قلم:ملینا کپی ممنوع