eitaa logo
رمان|بانوی عمارت
533 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بهترین چنل دیلی میدوریا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت ۳ وقتی بیدار شدم روی همون تخت نحس بودم و به دستم سرم بود چپ راست نکاه کردم با دیدن اون مرد ناخودآگاه ترسیدم کت شلوار سیاهی بر تن داشت موهاش هم روی صورتش ریخته بود وقتی فهمید بیدار شدم با سرعت اومد سمتم گفت +تو حالت خوبه دلت درد نمیکنه با بغض گفتم _من ببر خونه متجاوز نگاهم کرد مشتی محکم زد تو دیوار گفت +چطور روم بشه تورو ببرم خونت چطوری به مامان بابات بگم من دخترتو یه زن کردم با حرفش میشکستم بغضم شکست با گریه گفتم _عوضی و بالشتی سمتش پرت کردم بدنم زیاد درد نمی‌کرد لباسام دیدم که مرتب گذاشته شده بودن روی تخت گفتم _برو بیرون نگاهم کرد گفت +چی نه وایسا تنه... غریدم _برو بیرون تنهام بزار باشه آرومی گفت در باز کرد از اتاق خارج شد در بست بلند شدم لباسام برداشتم که با دیدن عکسی که رو میز بود قلبم به تپش افتاد اون درست دارم میبینم اون برادر ناتنی باباست چشمام از حدقه در اومده بود بیرون لباسام پوشیدم و در باز کردم اون بیرون در بود داشت فکر می‌کرد عکس پرت کردم جلوش گفتم _اشغال به برادر زاده خودت رحم نکردی چشماش از من روی عکس هفتاد یهو قرمز شده گفت +چیچی داری میگی تو امکان نداره دختر برادر ناتنی من باشی با تیکه گفتم _هیچی نگو عمو الان من بدون مدرک پاکیم چیکار کنم تا آخر امر ازدواج نمیتونم بکنم محکم خودم پرت کردم رو زمین گریه کردم اومد دستم گرفت گفت +من خودم باهات ازدواج میکنم منم با تمام پرویی گفتم _آخه من بدبخت فقط ۱۴ سالمه چرا باید با تویه ۲۸ ساله ازدواج کنم عوضی نگاهش متعجب رو لبم افتاد احساس کردم خون داره ازش میاد دستم کشیدم دیدم بلهههه لبم پاره شده بود چشمام بستم گفتم _منو ببر خونه عمو وایسا تو لیاقت اسم عمو رو نداری بهتر بگم آیین اونم بدون مکث گفت +من که تورو میگیرم بچه جون حالا به هر شکلی و خوبه اسمم صدا کن وروجک منم با بی ادب ترین شکل ممکن گفتم _خفه بمیر بلند شدم از پله ها رفتم پایین اونم دنبالم اومد چقدر سخته دختری که ب..کارت نداشته باشه سند پاکی نداشته باشه دختر نیست سوار ماشین لوکسش شدم اومد نشست تو ماشین گفت +ببین جوجه این قرص بخور فردا توله پس نندازی عصبی شده قرص پرت کردم گفتم _راتو برو آیین ماشین روشن کرد گاز داد منم که دلم درد میکرد چشمام بستم و خوابم برد ادامه با آیین به قلم:ملینا کپی ممنوع
پارت ۴ آیین نگاهم سمت آمیتیست رفت خواب بود دلم داشت براش کباب میشد من چه قلطی کردم چرا به برادرزادم تجاوز کردم چرا یه دختر از دختر بودن در اوردم من یه آدم آشغالم درست اما چطور بخودم اجازه داد بهش تجاوز کنم از این همه حرف بی جواب خسته شده بودم دندونام روی هم سابیدم که آمیتیست بلند شد گفت +بس کن دیگه هعی حرف میزنی دلم درد میکنه دستم بردم که ماساژش بدم اما گفت +بهم دست نزن _ببخشید کم کم داشتیم می‌رسیدیم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم _بله آریا +سلا داداش میگم یه زنگ نزنی ها میمیری _حوصله ندارم حرفت بزن +داداش میگم که حامد گفته بیا شرکت _پوف این شریک من مارو زنده زنده با حرفاش میخوره +اره میگم _چی بگو +دختره که گفتی دیشب _خوب ادامش +میخوای چیکارش کنی _فعلا فکری ندارم +باشه داداش فعلا خدافظ _باشه خدافظ گوشی رو قطع کردم که آمی گفت +کی می‌رسیم پس _صبر کن +نمیتونم غریدم _پس خفه خون بگیر ساکت شد و لبش گاز گرفت دست خودم نبود نمیدونستم قراره چجوری درستش کنم... به قلم:ملینا کپی ممنوع
رمان|بانوی عمارت
ببین پارت ندی پارتت میکنم ... علییییی😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا